خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

وطن 2

وطن 2

..

وطنم جای ِ جوانان ِ خمود گشته کنون ( گرد بدست)

شانه ها بالا کشیده، پشت ها خَم، سر، نگون

از برای ِ گرد، دوا، جنبد ز جای، گامی زند ، راهی رود

جمله یه خود را بسازم رایج  است، از خانه اش آید برون

.

روز و شب، در فکر  ِ تامین مواد است، نیم تا، در هر کجا

آب بینی می کِشد بالا، تو گوئی می شود حالا نگون

خوشه ای گندم رسیده ماند او، با هر نسیم از دست ِ باد

سر به پائین در تکان است، گوئیا حالا شود او واژگون

.

خانواده، همسر و فرزند ز  ِ دست ِ قول ِ او عاجز شدند

با صدای ِ تو دماغی وعده ها داده، نماید رهنمون

.

خاک ِ زرخیزش که گاز و نفت و مس دارد زیاد، در دست تاراج

سبز ِ باغ، خشک کرد و زرد، خاک، سرخ کرده، ز خون

.

شکّرش کارخانه دارد، بسته اند و، کارگر ها بی حقوق

تا،، تاجریِ عمامه دار، وارد کند، شکّر فراوان از برون

تا شکر های ِ بزرگ عمامه دار، پیدا کند نو مشتری

آن دگر عمامه دار، گوید به کارگر ها، شمائید کافرون

.

این جماعت که کنون بر کشور ِ ایران ِ ما مستولی اند

بهر تخریب ِ وطن هستند به کار، اندر لباس ِ عابدون

..

سوز

کنستانس 17 مرداد 1389 – 08.08.2010

دروغ

دروغ در اسلام شیعه

..

تو ای آیت الله سرا پا دروغ -

نمازت دروغ و کلامت دروغ -

دروغ است شما را چنان، نان و دوغ -

به مَشکی ز یک قاشق ِ ماست، ساخته دوغ -

بهشت ات دروغ است، جهنم دروغ -
..

سوز

کنستانس 24 مرداد 1389 –  15.08.2010

مصباح یزدی: بر اساس اسلام، در مواقع ضروری و استثنایی، دروغ گفتن واجب است

اینسایدآف ایران / یکشنبه ٢۴ مــــردادماه ۱۳۸۹ - مصباح یزدی ، رئیس مؤسسۀ آموزشی و پژوهشی آیت الله خمینی ، گفت: هر وحدتی خوب نیست و هر اختلافی هم بد نیست؛همانگونه که بر اساس اسلام، در مواقع ضروری و استثنایی، دروغ گفتن واجب است، وحدت نیز استثناهایی دارد؛ یعنی در مواقعی خوب است و در مواقعی خوب نیست.

هویت ایرانی

هویت ایرانی

..

آقای مصباح‌یزدی  می گوید:

“مسئله ما ایران نیست”

روز سه شنبه ۱۹ مرداد، روحانی تندرو آیت‌الله محمد تقی مصباح‌یزدی بدون نام‌بردن

از رئیس دفتر احمدی‌نژاد گفت

«كسانی كه بیشرمانه مكتب ایران را به‌جای مكتب اسلام معرفی می‌كنند،

خودی نبوده غیرخودی‌اند و باید حواسمان جمع باشد.»

……….

امام جمعه موقت تهران، احمد خاتمی، بدون نام بردن از رحیم‌مشایی با اشاره به سخنان او گفت

«نهضت ما اسلامی است قبل از آن‌كه ایرانی باشد.» او ملی‌گرایی را “شرک‌آلود” خواند.

———-   ———

آقایان علماء عظام بروند توی پاسپورتشان نگاه بکنند به بینند ملیت آنها را چه نوشته اند؟

وقتی به انگلیس یا اروپا برای خرید یا مراجعه به پزشک می روند،

آیا اونها را به اسم ایرانی می شناسند یا اسلامی؟ .

اول همه مردمی که در ایران زندگی می کنند ایرانی هستند. بعدا اسلامی یا زرتشتی یا …

آقای مصباح یا شریعتمداری یا هر آقای دیگری که در ایران مشغول به کاری هستند، همه ایرانی هستند.

بعد از اینکه ایرانی بودنشان مسجل و ثابت شد، آنوقت می شود گفت مسلمان شیعه هستی یا سنی

یا زرتشتی یا مسیحی، غیر از این هم نمی شود.

آقای شریعتمداری بعنوان مسئول روزنامه کیهان اگر بخواهد به خارج سفر کند آیا خود را

چگونه معرفی می کند؟

آیا می گوید من یک فرد اسلامی هستم که در ایران زندگی می کنم

یا اینکه باید بگوید من ایرانی هستم؟

کسی هم  از او نمی پرسد که آیا مذهب و دین شما چیست.

فقط بررسی می کنند که او از کدام کشور می آید و متعلق به کدام کشور است.

اگر آقای رئیس جمهور به سازمان ملل می رود، به عنوان رئیس جمهور ایران از او

دعوت می شود یا او را می پذیرند،

کسی نمی گوید و نمی پرسد که آیا مسلمان است یا مسیحی است.

او نمایندگی کشور ایران را دارد نه نمایندگی اسلام را. و بعنوان یک ایرانی

در خارج از کشور صحبت می کند،

نه بعنوان  نماینده یه اسلام.

کشور های اسلامی زیاد هستند ولی هر کدام نامی دارند و بعنوان کشور عربستان یا کشور عراق

یا کشور … شناخته می شوند و مردم آن کشور ها، عربستانی یا عراقی یا … نامیده می شوند.

آقای مصباح‌یزدی  می گوید« ما اسلام را می خواهیم … و در این مسیر با كسی عقد اخوت نبستیم،

هركس از اسلام كج برود، ردش می‌كنیم.»

آقای مصباح نمی گوید « ما » یعنی کی؟ ما کی هستیم که اسلام را می خواهیم ؟

«« ما یعنی یک عده از روحانیون مذهبی ایرانی شیعه»» هستیم که اسلام را می خواهیم.

« ما » را از کجا آورده اید؟ اول « مائی » هستید که چیزی می خواهید و این چیز اسلام است.

آیا این ما کجائی هست؟ آیا مردمی از ساکنان عراق یا پاکستان یا عربستان هستید؟

شما و همه روحانیون از شما بالاتر و از شما پائین تر اول ایرانی هستید؛

و ایرانیانی هستید که مایل هستید مذهب اسلامی شیعه داشته باشید.

پس شما که آب و نان این مرز و بوم را می خورید که نامش ایران است.

شما ایرانی هستید و اگر نفی بلد می کنید که خوب، بی وطن هستید. آیا شما بی وطن هستید

یا اینکه می گوئید که ما مردم مسلمان ایران، مایل هستیم که آئین اسلام با این روش

و با این مشخصات در ایران اجرا شود و

بعد هم ادعا دارید که روش شما بهترین روش عمل کردن به آئین اسلام است

و بقیه و مسلمانان در اشتباه هستند و می خواهید آنرا به تمام دنیا صادر کنید.

موقع صادر کردن اسلام انقلابی خودتان به دنیا هم

باید هویت ایرانی بودن خود را اذعان و تائید کنید. و به مردم جاهای دیگر بگوئید:

ای مردم آنگولا، عربستان…،  ما می گوئیم شما هم این روش اسلامی که ما می گوئیم به پذیرید.

ما، یعنی ایرانی ها به شما، یعنی« آنگولائی، عربستانی… ها»  این پیشنهاد را می دهیم.

پس ایرانی بودن شما که این پیشنهاد را به دنیا می دهید در مرحله اول است.

..

سوز

کنستانس  19 مرداد 1389 – 10.08.2010

سلامی به رهبر

سلامی به رهبر

..

پیامی ز ِ من، سوی ِ رهبر رسان

مسلمان جهان را، شده رهبر او، این زمان

مسلمان ِ دنیا نداد، رای ِ رهبر به او

دو سه چاپلوس آورند این سخن، در میان

.

علی گفت به مالک، که گر محنتی بر ضعیفی رَوَد

به هر گوشه ای را که فرمانت آنجا رَوَد

توئی خود، جوابگوی ِ این ناروا ظلم و جور

نباید که فرمانبرت، ظلم و جور گُسترَد

.

که گر بر رعیت کند اندکی، حاکمَت ناروا

تو خود کرده ای ظلم به او، این نباشد روا

سراسر به ناحق، عمل می کنند زیر ِ فرمان ِ تو

ترا رهبری، بر دِهی هم نباشد روا

..

سوز

کنستانس 04.08.2010  - 13 مرداد 1389

موش با هوش

موش با هوش

..

آورده اند که موشی ز گربه ای ترسید

ز ترس ِ گربه، به گوشه ای نهان به خزید

گربه گفتا به موش، چرا ز  ِ من هراسانی

مگر محبت من را به ضعیفان، نمی دانی؟

گفت گربه را موش، ای وجودت تا ابد تهدید

کدام موش ز چنگ تو ، به مهر تو به رهید؟

.

عمّ و خال و پسر عمو، خاله

همه دارند ز دست ِ جور تو ناله

ز  ِ هرکدام پسری، پدری، برادر را

به چنگال تیز، شکمت داده ای ماوا

ما به خانه، به انبار، یا به گندم زار

ز  ِ دست ِ تو و باز و شاهین، مانده ایم نزار

.

ز  ِ صاحب خانه، گندم و گردو وُ پنیر

به نهان خورده ایم، کرده ایم شکم را سیر

چون پرده ای از گوشت به ما نمایان شد

نگاه ِ طمع تو و باز، بما دوباره تابان شد

.

ما به چنگ و دندان ، دیواره ها خراشیدیم

راه های ورود و خروج، به انبار تراشیدیم

ز  ِ هر کدام از اتاقهای این خانه

نقبی زده ایم، که می رود به کاشانه

چو بانوی خانه، به گوشه ای، یکی مان دید

ز  ِ ترس ِ زنانه، جیغ صغیری به کشید

هراسان شدند مرد ِ خانه، پسر، دختر

سوی مادر به جیغ صغیر، حاضرند در بَر

یکی جاروو، دگر لنگه کفش، به دنبالند

که خانم خانه، به مرگ ما بیاسایند

اگر ز  ِ دست آنان، به کوششی رها گشتیم

تازه به فکر  ِ چنگ و دندانِ تو، مبتلا گشتیم

.

تو به آسایش و رفاه، بجای ِ گرم و نرم مقام داری

نگه به چپ و راست، که چه سان ما را به چنگ آری

وجود ِ ما ز ِ سعی و تلاش است و مورد ِ تهدید

مفت خوری و بیکاری یه ترا، چه می توان نامید؟

ز  ِ صبح تا به شب به گوشه ای در لَم

پاس نداری ز ِ صاحب ِ خانه، به بیش یا کم

سگ بیچاره، شب تا به صبح بیدار

به عوعو و گوش و نگاه، خانه را پاسدار

به احترام ِ صاحب خانه به پا خیزد

به نزدیک شد ِ آنها، توّجه اش بیامیزد

به وفاداری اش، چپ و راست دُم تکان داده

اگر چه استخوانی بدون گوشت، پیش بنهاده

.

تو چه کردی به صاحب ِ خانه به جز پرخاش

چنگ زدی به دست ِ همگان و، دادی تو خراش

بَر مخدّه و مبل ِ نرم و راحتی یه او

لَم داده ای و چو جای ِ خود به خواهد، می کشی ابرو

چو ز  ِ بد عهدی و گربه صفتی یه تو خبر دارند

ز  ِ بی مهری یه تو، کنار رفته و خود نیازارند

.

محبت و مهر  ِ تو، به من از آن باشد

که خون ز  ِ سینه و گردنم برون پاشد

نقش تو، به سان ِ آخوند محل به مردم بود

کزایشان هدیه گرفت و دروغشان به نمود

تمام ِ عمر به نمایش، کرده قیام و سجود

اندکی سخن و کار  ِ او به کسان، ندارد سود

ز حق ِامام دادن و پاک کردن ِ مال، گفته زیاد

ز سهم زکوة و دفع بلا به آن، می کند ارشاد

.

صبح تا به شب ز کار مردم به گفت و شنود

که مال مردم، بنام خدا، چگونه توان به ربود

به گوشه ای به نشسته و مدام میوو گوید

به کنایه به این، سخن از خدمت ِ دیگری گوید

چنان نگاه به مردم و هدیه شان کرده مدام

که می گذرم ز  ِ کم بودن هدیه و، می کنم اکرام

به لبخندی که این، بزرگی ز ِ من است که می خندم

فقط ، این پوزخند ِ کریمانه را، بر این گناه بندم

.

که شرم داری ز ِ من ِ والامقام و، پیشکشی چنین کوچک

بار دیگر بیاد داری و نیاوری، خمس مال ِ خود اندک

خانه و باغ و بچه و همسر و ماشین

ز ِ جیب دیگران و وقف و هدیه دارد او وُ، همین

بر فریب ِ مردمان، به باغ ِ بهشت و حوری اش کوشد

سخنگوی ِ خدا و، رابط  ِ بهشت شده، مردمان دوشد

مثل ِ گربه، که به گردش به دیگر خانه ها به رَوَد

به هر خانه برای ِ روضه و، بدنبال صیغه و زن ِ بی آقا، به رَوَد

.

راحت و امن ِ من، به دووری ز ِ تو، چو دووری یه مردم ز ِ ملّا بوود

آن که دوور ز ِ ملّا و آخوند به سَر آورده است، نمودست سود

..

سوز

کنستانس  29 تیر 1389 -  21.07.2010

خوشبختی

خوشبختی

..

خوشبختی، احساس رضایت از بدست آوردن ِ چیزی است

که خیلی مایل بداشتن آن بوده ایم.

.

خوشبختی، احساس رضایت از  رسیدن به حالت یا وضعی

و یا جائی و یا داشتن چیزی یا موقعیتی است که دوست داشته ایم

داشته باشیم، و برای رسیدن به آن تلاش کرده ایم.

.

خوشبختی احساس دریافت و برخورداری از محبت یک شخص

یا محبت اشخاصی است که دوست داریم ما را دوست داشته باشند

و یا به ما احترام بگذارند.

.

خوشبختی احساس دیده شدن مان توسط دیگران در برخورداری

ازچیزهائی افتخار آمیز و غرور انگیز است که مایل به داشتن آنها

بوده ایم، و خیلی ها هم دوست دارند آنرا داشته باشند ولی ندارند.

و یکی از مهمترین ِ این بینندگان، خود ما هستیم.

.

خوشبختی، احساس رضایت، از بودن در طبقه ای از اجتماع است،

که یک زمانی آرزو داشتیم جزو آن طبقه از اجتماع شمرده شویم.

.

خوشبختی، احساس رضایت از دیدن لبخند تشکر آمیز کسانی است

که احتیاج به کمک داشته اند و شما این احتیاج را بر آورده کرده اید.

.

خوشبختی، احساس رضایت پدر و مادری است که فرزندانشان را

با هر زحمتی که شده تربیت و بزرگ کرده اند و اکنون آنها را

در آسایش و آرامش می بینند

و در ضمن مورد توجه و محبت ِ فرزندانشان هستند.

..

سوز

کنستانس  24 تیر 1389 –  15.02.2010

آزمایش

 

 آزمایش

 ..

 خدایا، مرا آزمایش مکن به دردها، به غم ها.

 نمی خواهم توان و تحمل مرا در مقابل

 ناراحتی ها و حوادث درد آور به سنجش بگذاری

 .

 دوست ندارم درد به کشم و با این حال شکر گزار باشم

 و خود را با این حرفها آرام کنم که، این ناراحتی را

 برای آزمایش صبر ِ من، برای رضای خدا و نشان دادن ِ

 تسلیم در برابر ِ اراده یه خدا، دارم تحمل میکنم.

 نمی خواهم و نمی توانم ناراحتی ها را تحمل کنم.

 .

 مرا با خوشی ها و شادی ها و حوادث خوب و

 نشاط آور به آزمایش بگذار و به بین آیا در شادی ها

 و خوشی ها بیاد تو خواهم بود و سپاس گزار

 خوشی هائی که به من داده ای، خواهم بود؟

 .

 اگر سپاس گزار بودم که باز هم، بیشتر خوشی ها

 و شادی ها را برایم فراهم آور و اگر خوشی ها را

 سپاس گزار نبودم، از خوشی ها و شادی هایم

 کم نکن، بگذار خوش باشم.

 .

 تو خدائی و بخشنده و بزرگوار، می توانی درد و

 ناراحتی و شادی و خوشی، هر دو را برایم پیش آوری،

 پس، خوشی ها را به من ارزانی دار،

 آنها را برایم میسر و مرا از آن ها برخوردار کن.

 .

 اگر من ناسپاس باشم و تو در جا بخواهی مرا

 مجازات کنی، دیگر بخشش و بزرگی و توانائی

 وصبرت آنچنان بزرگ و بی انتها نمودار نخواهد شد.

 .

 بزرگی و بخشش خود را با خوشی ها و شادی

 های دائم در طول زندگی ام برایم به نمایش آور.

 .

 من، نه توان آنرا دارم که فرزندم را برای تو قربانی کنم

 و نه این علامت را که: فرزندم را برای خدا قربانی کنم،

 علامتی از جانب خدا خواهم دانست،

 بلکه آنرا توهمی خودخواهانه برای نزدیکی به خدا میدانم

 که برای جلب توجه و لطف و حمایت خداوند مرا وسوسه

 می کند که بگویم:

 حاضرم فرزندم را برای محبت تو قربانی کنم.

 یعنی محبتی را که خداوند در دل پدر برای حمایت فرزندان

 قرار داده نادیده بگیرم، از وظیفه یه خود برای حفاظت از فرزندان

 سر، باز زنم به امید اینکه موقعیت بهتری نزد خداوند پیدا کنم.

 « فقط بامید اینکه »

 و آنرا انجام نخواهم داد،

 زیرا خدا را آنقدر حسود و خودخواه نمی دانم

 که مهر پدر به فرزند را به دیده یه حسادت بنگرد و

 بخواهد که محبت و مهر پدری را نادیده بگیرد و به

 محبت پدری نسبت به فرزندش حسودی به کند و

 به گوید که اگر مرا بیشتر دوست داری ، فرزندت را

 در راه من قربانی کن، فرزندت را به کُش، بسوزان…

 .

 چنین تمایلی، چنین خواسته ای،

 نمی تواند از جانب خداوند باشد.

 خدائی که خودش محبت فرزند را در دل پدر و مادر

 قرار داده است، نمی تواند، نمی شود که به ابراز

 علاقه و محبت پدر به فرزندش حسودی بکند،

 و بخواهد که انسان، بین محبت فرزند و محبت خدا،

 یکی را انتخاب کند.

 .

 خدایا، همواره، امیدوار به دریافت خوشی ها

 و شادی ها و برخورداری از نعمت ها و میوه ها

 و سبزی های شفا بخش برای ِ زندگی یه

 سالم و پر نشاط هستم. اینهمه غلات، میوه ها،

 شیر و گوشت های مختلف و سبزی ها، که هر کدام را

 با مزه و رنگ و طعم و خاصیت مخصوص خود، همه را برای

 سلامت تر نمودن و خوشگوارتر کردن زندگی، برایم فراهم نمودی.

 ترا سپاس به خوبی هایت، ای خدا.

 ..

 کنستانس 11 تیر 1389 – 02.07.2010

منم، رهبرم

منم، رهبرم

..

منم، رهبرم، رهبر ِ مردمان

ولی یه زمان، بر همه مُسلِمان

ولایت مرا از محمد رسید

وجودم نگینی است شما را میان

.

مرا هرچه گویم اطاعت کنید

پی اَم، مجتبی را حمایت کنید

اگر رستگاری، بهشت، طالبی

همه سوی من، زود بیعت کنید

.

جمیع شرایط به من شامل است

ولی یه فقیه بودنم کامل است

منم برترین جانشین ِ امام ِ زمان

همو، سوی ِ من کاملاً مایل است

.

اطاعت ز ِ من، اطاعت ز ِ امر خداست

امام ِ زمان، شاهد و ناظر ِ ماجراست

تو گر آنچه گفتم، تماماً اطاعت کنی

بهشت حاضر است، جای تو، اون بالاست

..

سوز

کنستانس  30 تیر 1389 -  21.07.2010

تلاش 2

تلاش 2

..

از میان ِ سنگ ِ خارا، سبزه ای، اندر شکاف سر بر زده.

در شکاف ِ سنگ ِ خارا، هیچ خاک و هیچ امید آب نیست.

با تحمل، صبر و کوشش، ریشه بر سنگ در، نشتر زده.

قطره یه آبی، ز  ِ باران، گرد و خاکی از هوا،

با امیدش از تداوم بر حیات، اینجا به خود پیکر زده.

.

این نشان اندر امید است و تداوم بر تلاش.

تا نکاری گندم و آردش نسازی، پس خمیر،

از تنور ِ آتش و هیزم ندار، نانت نیاید سر زده.

..

سوز

کنستانس 28.06.2010  - 07 تیر 1389

تحقیر

 

تحقیر

..

هیچکس، در هر سطحی از رتبه یه اجتماعی که باشد، حاضر نیست تحقیر بشود.

حتی یک مست دائم الخمر که کنار خیابان از شدت مستی قادر به راه رفتن نیست

و خوابیدن را، حتی در کنار خیابان بر هر چیز دیگری ترجیح می دهد،

حاضر نیست با تحقیر  ِ شرایط او، با تحقیر  ِ شخصیت او،  با او صحبت کنید.

.

هر کسی که در وضعیعت بدی بسر می بَرَد برای خودش دلایلی دارد که به آن وضع

و به آن حالت رسیده است و خودش را مقصر در رسیدن  به این حالت و وضعیت نمی داند.

خودش وضعیت و حالت ِ زشت و تحقیر آمیز و قابل سرزنش را می بیند ولی

خودش را تقصیرکار در رسیدن به آن، و افتادن به این حالت، نمی داند.

.

یا دوست یا زن خیانتکار یا رفیق نامرد یا شریک خائن و دروغگو را،

در این وضعی که به آن دچار شده است، مقصر می داند.

.

برایه  هیچ انسانی، قابل تحمل نیست که تحقیر بشود. فرقی نمی کند که برایه چی،

او نمی خواهد تحقیر بشود و کوچک و خطاکار و مقصر بشمار آید.

هر کدام از آنها دوست، رفیق، شرایط کاری، و یا خیانت و دو دووزه بازی کردن ِ

همکار، همسر، یا دوست را برایه رسیدن به این وضعیت، باعث می دانند.

..

سوز

کنستانس  21 تیر 1389 –  12.07.2010  

 

نوشته‌های قدیمی‌تر »