خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ می, 2008

د یا ر
..
  
باشد چو ما دیاری … در دام مانده باشد
 
‫از دست دین خروشان… ایمان ش رفته باشد باشد
 
 
‫کان دین باستانی… با زور گشت هلالی
 
 
‫آن را ز دست داده… زین وا مانده باشد
 
.
.
 
‫بت را شکست آنجا ، کین دست ساز ما هست
 
 
‫بت راساخت خیالی ، چون دیدنش محال است
 
 
‫آنرا که آرزو [...]

Read Full Post »

تلاش

هوشنگ عزیز
‫بهار شعرت را دوباره آغاز کن ، بهار ِ‌ زمان ، خود بخود
دوباره آغاز میشود .
‫و تو بهار شعرت را از نو شکوفه اش ده .
‫شاخه های اسیر با د شده یه پائیز و برگ از دست داده و در
بی برگی ‫زمستان و سرمای آن ، چوب خشکیده و [...]

Read Full Post »

نیاز
-

ز یا دم برفت آنهمه اخم و ناز

تو را چون بدیدم وجودت نیاز

مرا خوش نما ید زتو هر چه هست

مدارا و امید وصلت شدم چاره ساز

سوز
کنستانس 13.05.2008 – 19:20

Read Full Post »

مادر
-

پدر جسم من سوزنی نوک ، بمادر بداد
‫به پیش اندرم‫ مادرم ، خوان روزی گشاد
‫که خود ‫آنچه خواستی ، ز بهرم نخورد ‫
چو من خواستم ، دهان ، از برایش گشاد
- ‫
و یارش که شد ، خواست آن را سپرد
‫برایش تهیه مهم بود ، کلان ، یا که خرد
‫در آن [...]

Read Full Post »

‫گاه درست
.
ای آنکه بهار آمد و رفت ، چشم به ره یاسمنی

.
میکوش تو بر جای درست ، بل به کویر یمنی

.
در لوت و کویر نمکت ، دیدن مریم دور است

.
چو ن جای و زمان جور شود ز کار خود، بهره بری

.
.
سوز
کنستانس
22:20 – 13.05.2008

Read Full Post »

تکرار
.
زندگی تکرار تکرار است دانی ای رفیق
.
کوششت باشد که روی آری بیاران شفیق
.
‫گر ترا همراهی آنان نباشد در توان
.
شاعران را یار شو ، در یائی است عمیق
.
.
‫سوز
07.05.2008 – 15:30

Read Full Post »

امید
..
کمان ، ابروی شوخ چشمش ، امیدم بکشت
بتیر نگاهش ز پهلوی دیده ، بخشم درشت
ز درد جگر سوز آن پر عتا بش ، نگاه
بلرزید  قلبم ، همی دست و زانو و پشت
مرا پرتو مهر و رویت ز صحرا بداشت
زکار و زکشت و تلاشم همی دور داشت
بسان غلامان بی مزد ، بدون مواجب کنیز
بدربانی خاک کوویت ،  مرا پیشه داشت

مرا جام چشمت بدادم شراب و وجودم سرور
به پیش رقیبان ، برفتم به باد و تمامی غرور
کنون بی توان بی امید ، خسته از دیدن بامداد
نخواهم که امید وصل و کنارت سپارم به دور

بسعی و تلاش تمام چاره جو میروم روز و شب
باندرز خواهم چه سان پای دارم این سوز و تب
چو پندار وگفتار و کردار من ، با همه   نیک بود
نشاید سزا از جهان جز سرور و نشاط  و طرب

..
سوز
 
امید
 کنستانس 06.05.2008 – 21:30

Read Full Post »

قلم

قلمت را با انگشتانت کمک کن و بگیر که بتواند بایستد
و روی کاغذ یادداشت راه برود ،
مثل بچه ای که برای راه رفتن احتیاج دارد که زیر بغلش را بگیری
تا او بتواند راه برود و قدم بزند .
سکون و شروع به راه رفتن مجدد بچه در موقع
تاتی تاتی ،
تجسم قلم در دست نویسنده است [...]

Read Full Post »


‫چشم
‫‫چشمان ترا دیدم ، از ضعف بلرزیدم
پا و بدنم سُست شد ، از جای نه جنبیدم
‫تیر‌ ِنگهَ اَت کُشتم ، من بیش نفهمیدم‫
هم بردگی یه کوو یت ، در جای پسندیدم
‫گو یی همه یه عمرم ، دنبال تو گردیدم
بودم همه گم کردم ، در خویش [...]

Read Full Post »

بی تو مهتاب شبی
————–
شاعر و سراینده شعر ، بی تو مهتاب شبی را از جوانی ، دوست داشتم ،
از زمانی که محصل بودم و پدرم ، این شعر را برایم خواند. گاهی از
خودم دلگیر میشدم وقتی که با لذت آمیخته به غرور :
بی تو مهتاب شبی … را بیاد میاوردم ، [...]

Read Full Post »

نوشته‌های قدیمی‌تر »