پوچی Poochi

    پوچی

نوشته بودی بروم یا بمانم

یه زمانی ، درفکر پوچی یه آمدنم بودم ، به فکر افتادم که بروم ،

ولی دیدم این رفتن ، اینطوری ؟ از آمدن هم پوچ تر بنظر میرسد .

بکجا بروم ؟ لا اقل اینجا امکان تغییر دادن را دا رم . در آنجا که نمیدانم

کجا  هست ،  و نمیدانم توانم چه خواهد بود ؟

آمدنم از کجا بود ، 

بر شاخه یه درخت سیبی ، قسمتی از آن سیب بودم که باغبان 

برای باروری و درشت 

شدن سیبش از علف های پس داده شده یه گاو مزرعه ، پای آن را

کود داده بود .  آن کود چه بود ، قسمتی از علف های مزرعه بود

که تخمش را باد از سرزمین های دور  و نزدیک بانجا پرو از داده بود،

خاک مسکنش شده بود ، و باران رشدش داده بود. این  چمن و

علف مزرعه که حالا قسمتی از وجود من شده اند ،

از درون گاو رد شده اند و :

 

قسمتی هم از چمن اندر درون شیر رفت ،،، 

بخش دیگر کود نامش ، در پیاز و سیر رفت

قسمتی از آن بنام شیر ، کجا رفت و چه کرد ،،، 

می بباید قصه ای دیگر برآن تحریرکرد .

 

      آبی که سیب را بارور کرده بود ، در طی یکسالی که ،

سیب من ساز ، بارور شود ، بارانش گاهی از شمال ، گاه از جنوب 

بدانجا رسید ه بود .  آب باران ، تبخیر جنوب ، از ساحل اروند روود ،

از پهنه یه خلیج فارس .

 

باران شمال، از سپید روود و خزر بر خاسته ،  

اینهمه دشت و دمن را پشت سر بگذاشته.

من کی یم ؟ 

مجموعه یه خاک وطن یا که از محدوده یه بالاتر و پایین ترم ؟

 

خاک و آب جسم سیب ، زاده یه تنها دیار ما ، نمی باشد بُنَ ش ،

زاب پهن دریای یه آرام ، اطلس و هندی ، همی باشد درش ،

 

مام میهن ، بهر ابر ، پر ز باران ، این جهان آبی است ،

کالبدم از گوشه های دیگر و ، از این جهان خاکی است ،

من شدم از خاک و از  آب جهان، چون پایدار، 

می همی کوشم جهان و مردمانش را  قرار

 

      پس به بین ، یک سیب که پدر یا مادر من خورد ، یا قسمتی

از من فعلی ، یک قسمت از سیب و چمن قبلی است . مدتی

در شکل من مهمان است 

و بعدش در کجا و با چه شکلی ادامه دهد ، نتوانم گفت .

 

نقش سیب ، دی ، مادر و امروز با اسم منش نادی شود ،

مدتی مهمان من ، زان پس که را ، یا بر چه ای نامی شود ،

یا بسان شاخه ای ، در پرده ای ، مستوجب کاری شود ،

آتشی سازد زمستان را شبی ، یا چرخ یک گاری شود ،

 

گردش خود را به بین ، پیکر دگر ، در هر کجای عالمی ،

گاهی اندر شادی یه یک نو عروس ، گاه اندر غذای ماتمی ،

جمله یه گیتی تو را آید ، ترا سازد ، زتو بیرون شود ،

سال باید شاخ خشک ، کز رشد گل ، گلگون شود ،

 

آنچه می بینی تمامش همرهی ، در هر رهی ست ،

تک تک جزء وجودت ، هر یکی از گلشنی ست ،

جمله اعضای وجودت از جهان خاکی است ،

یک دو جزء ذره ات ، دی با کی یو ، فردا کی است ، 

 

حال با این مجمع ذرات ، گشتی تو عیان ، 

صد بسالی کن تحمل ، ساز جمع خود بیان ،

ساز نیکی پیشه و اندیشه ات را نیک کن ، 

نیک گردان گفته ات ، کردار نیکت ، پیشه کن ،

 

چون چنین گل بویه ای ، بر مردمان یاور کنی ،

پوچی یه بودت مبدل ، بر گران گوهر کنی ،

پس عزیز جان ، وقت خود مصروف دار ،

از برای یه خدمت مردم ، همی بنمای کار ،

 

     در اینجا می بینی که بودنت فایده ای دارد و از وجود تو برای

رفع مشکلات  خیلی ها استفاده شده و

بودن خودت را مفید می بینی ، 

کسی را در تنگنا کمک کرده ای ، دردی را التیام بخشیده ای ، 

روح نا آرام در بن بست مانده ایرا تسکین داده ای ، 

روح نا آرام در بن بست مانده، 

شاید پرنده ای محتاج کمک باشد. 

وقتی پرنده یه آزاد شده ، پر زده ، و میرود ، 

نشاطی ملایم بصورت تبسمی راضی کننده در وجودت جاری میشود .

من درونی ، من ذاتی، احساس غرور میکند ، آن منی که در

همه هست ، آن منی که پیدا و نهان مایل است نشان بدهد که :

این منم که … این من بودم که ….. 

و تا زمانیکه این رضایت را بدست آورد، در تلاش است، در تکاپو ست ، 

حتی اگر به رخ دیگران نتواند کشید ، میخواهد

لا اقل بخودش نشان بدهد  که توانستم ، و کمی آرام بگیرد

وقتی این من درون بخود بالید ، آنوقت است که می بینی ،

 

ماندن ارزش ماندن را دارد ، 

و رفتن ، فرار ، از باور ، به مفید بودنت است ،

 

فرار از قبول مسئو لیت انجام کاری است ، که فکر میکنی 

شاید نتوانی درست انجامش بدهی. 

این را بدان ، مسلم است ، آنچه کرده ای ، در آن شرایط ،

بهترین کاری بوده که انجامش داده ای ، با ملاحظات گوناگون ،

احساسات مختلف ، و شرایط موجود ،

پس تصمیم در آن زمان ، بهترین تصمیم بوده است . 

حال اگر بعدابنظر می آید که کاش اونکار را میکردم  که اینطور نشود

فکر کن که در آن زمان این دید ، این شرایط ، این احساس را نداشتی ،

  

پس گذشته را تابلوی ملامت برای خود نکن ،

بلکه ،  آنرا الگو ی تصمیم درست گرفتن ، برای آینده ات قرار بده ،

 
نترس و برو جلو ، به پیش .
 

بنابراین ، نماندن و رفتن ، فرار از مسئولیت است ،

تایید پوچی یه تحمیل شده بتو هست ،

به من درون میخواهی نشان دهی که فکر نکن هیچ کاری از دستم

بر نمی آید ، و با وجودی که این طور رفتن را نمی پسندی و میدانی که

با رفتن ، عده ای را به ناراحتی و اندوه میکشانی ، و هم خودت و هم

اونهایی که بعد از تو هستند ، از این کار ناراضی خواهند بود ،

 

با اینحال میخواهی قدرت من بودنت را ثابت کنی .

این نمایش قدرت ، نکوهیده ، ناپسند است و مردود است.

 

بمان و نشان بده که ، ماندن ، جواب روح توانای تو ، به آن پوچی

و پوچ نماها ست.

و نشان بده که ،، تو ،، میتوانی ، این بی هدف بودن را ، به ،

با هدف بودن تغییر بدهی.

و این تو هستی که معنی و مفهوم برای بودنت ایجاد کرده ای ،

این تو یی که بودنت برای دیگران خیلی مفید بوده است .

این مفید بودنت را برُ خ اون ،، من ،، بکش .

 

برچسب‌ها:

يك پاسخ برايش بگذاريد