موش با هوش
..
آورده اند که موشی ز گربه ای ترسید
ز ترس ِ گربه ، به گوشه ای نهان به خزید
گربه گفتا به موش ، چرا ز ِ من هراسانی
مگر محبت من را به ضعیفان ، نمی دانی؟
گفت گربه را موش ، ای وجودت تا ابد تهدید
کدام موش ز چنگ تو ، به مهر تو به رهید؟
.
عمّ و خال و پسر عمو ، خاله
همه دارند ز دست ِ جور تو ناله
ز ِ هرکدام پسری ، پدری ، برادر را
به چنگال تیز ، شکمت داده ای ماوا
ما به خانه ، به انبار ، یا به گندم زار
ز ِ دست ِ تو و باز و شاهین ، مانده ایم نزار
.
ز ِ صاحب خانه ، گندم و گردو وُ پنیر
به نهان خورده ایم ، کرده ایم شکم را سیر
چون پرده ای از گوشت به ما نمایان شد
نگاه ِ طمع تو و باز ، بما دوباره تابان شد
.
ما به چنگ و دندان ، دیواره ها خراشیدیم
راه های ورود و خروج ، به انبار تراشیدیم
ز ِ هر کدام از اتاقهای این خانه
نقبی زده ایم ، که می رود به کاشانه
چو بانوی خانه ، به گوشه ای ، یکی مان دید
ز ِ ترس ِ زنانه ، جیغ صغیری به کشید
هراسان شدند مرد ِ خانه ، پسر ، دختر
سوی مادر به جیغ صغیر ، حاضرند در بَر
یکی جاروو ، دگر لنگه کفش ، به دنبالند
که خانم خانه ، به مرگ ما بیاسایند
اگر ز ِ دست آنان ، به کوششی رها گشتیم
تازه به فکر ِ چنگ و دندانِ تو ، مبتلا گشتیم
.
تو به آسایش و رفاه ، بجای ِ گرم و نرم مقام داری
نگه به چپ و راست ، که چه سان ما را به چنگ آری
وجود ِ ما ز ِ سعی و تلاش است و مورد ِ تهدید
مفت خوری و بیکاری یه ترا ، چه می توان نامید؟
ز ِ صبح تا به شب به گوشه ای در لَم
پاس نداری ز ِ صاحب ِ خانه ، به بیش یا کم
سگ بیچاره ، شب تا به صبح بیدار
به عوعو و گوش و نگاه ، خانه را پاسدار
به احترام ِ صاحب خانه به پا خیزد
به نزدیک شد ِ آنها ، توّجه اش بیامیزد
به وفاداری اش ، چپ و راست دُم تکان داده
اگر چه استخوانی بدون گوشت ، پیش بنهاده
.
تو چه کردی به صاحب ِ خانه به جز پرخاش
چنگ زدی به دست ِ همگان و ، دادی تو خراش
بَر مخدّه و مبل ِ نرم و راحتی یه او
لَم داده ای و چو جای ِ خود به خواهد ، می کشی ابرو
چو ز ِ بد عهدی و گربه صفتی یه تو خبر دارند
ز ِ بی مهری یه تو ، کنار رفته و خود نیازارند
.
محبت و مهر ِ تو ، به من از آن باشد
که خون ز ِ سینه و گردنم برون پاشد
نقش تو ، به سان ِ آخوند محل به مردم بود
کزایشان هدیه گرفت و دروغشان به نمود
تمام ِ عمر به نمایش ، کرده قیام و سجود
اندکی سخن و کار ِ او به کسان ، ندارد سود
ز حق ِامام دادن و پاک کردن ِ مال ، گفته زیاد
ز سهم زکوة و دفع بلا به آن ، می کند ارشاد
.
صبح تا به شب ز کار مردم به گفت و شنود
که مال مردم ، بنام خدا ، چگونه توان به ربود
به گوشه ای به نشسته و مدام میوو گوید
به کنایه به این ، سخن از خدمت ِ دیگری گوید
چنان نگاه به مردم و هدیه شان کرده مدام
که می گذرم ز ِ کم بودن هدیه و ، می کنم اکرام
به لبخندی که این ، بزرگی ز ِ من است که می خندم
فقط ، این پوزخند ِ کریمانه را ، بر این گناه بندم
.
که شرم داری ز ِ من ِ والامقام و ، پیشکشی چنین کوچک
بار دیگر بیاد داری و نیاوری ، خمس مال ِ خود اندک
خانه و باغ و بچه و همسر و ماشین
ز ِ جیب دیگران و وقف و هدیه دارد او وُ ، همین
بر فریب ِ مردمان ، به باغ ِ بهشت و حوری اش کوشد
سخنگوی ِ خدا و ، رابط ِ بهشت شده ، مردمان دوشد
مثل ِ گربه ، که به گردش به دیگر خانه ها به رَوَد
به هر خانه برای ِ روضه و ، بدنبال صیغه و زن ِ بی آقا ، به رَوَد
.
راحت و امن ِ من ، به دووری ز ِ تو ، چو دووری یه مردم ز ِ ملّا بوود
آن که دوور ز ِ ملّا و آخوند به سَر آورده است ، نمودست سود
..
سوز
29 تیر 1389 - 21.07.2010