‫آب حیا ت

 ‫آب حیات

‫ –

‫تیره یه شب به نور سحر آذین شد

‫منظر چشم صبا ، خوشک پروین شد

‫وندر آن خرم هوا ، پرسم من از باد صبا

‫این چرا چونین شد ، وان دیگری هم چین شد

‫ –

‫نسیم سحری حال بشارت میداد

‫کن نیازی که ، او ، بازت میداد

‫که چه سان مست شد آن ، حافظ رند

‫حا لتی ش بود که ، حا لت میداد

‫ –

‫ترسم از خواهش آن ، آب حیات

‫خانه یه دل ، جای نبودی هیهات

‫زنده گردی ، زممات رو به حیات

‫گر کنون وصل شوی ، بآب حیات

‫ –

‫وهم آن وصل شدن ، وهمم بود

‫وندر آن وصل ، چگون باید بود

ره رویی نا بلد اندر شب و ، دشت

‫مرشدی پیر ، رهنمون باید بود

‫ –

‫گر نمیری ، نشوی زنده در آن

‫مردنم راه نما ، زنده شدن را تو نشان

‫مردن نفس ، یکی مردنک تمثیلی ست

‫یا ورم شو ، ای ز ‌آن داده ، نشان

‫-

‫سوز

02:45 – 00:30 , 05.06.2008

Advertisements

نیایش

‫‫نیایش

..

‫‫نیایش بدرگاه خدای بزرگ :

‫خدای بزرگ ، به مردم کشور ما ایران توجه کن ،

‫نیروی خود را برای حفاظت ایران زمین کنونی اعمال نما ،

‫مردم و سرزمین ما را از دشمنان ‫ایران و ایرانی نما

‫و ایران ستیز حفاظت نما ،

‫ایرانیان ایران دوست را بر کار ها مسلط گردان

‫و آنان را که خواست و هدفشان تلاش برای بهبودی

‫و رفاه و سربلندی مردم و سرزمین ایران است

‫توان ده و یاری نما تا کار ها را بدست بگیرند .

‫ایرانیان از هزاران سال پیش یکتاپرست بوده اند

‫و ترا ای خداوند همواره بیاد داشته و ستایش کرده اند

‫و شعار آنان :

‫نیکی در اندیشه و پندار ،

‫نیکی در گفتار و بیان ،

‫نیکی در کردار و رفتار ،

‫بوده ‫و هست . این شعار و الگو کامل و ساده ترین روش

‫برای زندگی فردی و اجتماعی است که

‫منظور نظر تو ای خداوند میباشد .

پس ‫ای خداوند ما را یاری ده

‫که به دلخواه و مطلوب تو زندگی کنیم .

..

سوز

26.06.2008

‫پنجره

پنجره
‫..
‫تمر ین اشعار نو :
‫احساس در بی احساسی ، مفهوم در گنگی ،
‫آسمان ر یسمان ، مفهوم یابی در کلمات و جملات نامفهوم ،
‫اشعاری که بدون قافیه ، بدون وزن و بدون ارتباط ، دو جمله
‫پشت سرهم نوشته شده اند و باید از خودت احساسی
‫برای آن پیدا کنی یا ابداع کنی ، و فکر کنی که چیزی باید
‫ازین نوشته ها فهمید .
‫یا باید از ‫درون جملات و یا کلماتی که از اول ، وسط و آخر
‫یک صفحه ای ، در یک سطر و کنار هم ‫گذاشته شده اند ،
‫احساسی بهت دست بدهد و تصوری برایت پیدا شود
‫که احساس لطیف و شاعرانه داشته باشی.

– – – – – –
‫پنجره خاموش
‫هوا دلگیر
‫چراغ در سکوت
‫.
‫پنجره باز
‫نسیم جنگل
‫صدای شغال
‫.
‫کبر یت مرطوب
‫شمع نخ کوتاه
‫کوشش بی فرجام
‫.
‫دختر همسایه
‫کاسه یه آش در سینی
‫نذری یه مادر
‫.
‫بوی سیر داغ پیاز داغ
‫فانوس در دست
‫چار چوب در ِ اتاق
‫.
‫حرمت مسافر مهمان
‫چشمها پرسان
‫سؤال و صدا لرزان
‫.
‫سینی یه آش روی زمین
‫بخار و بوی آش رو به هوا
‫دخترک توی حیاط سوی مادر
‫.
‫فانوس در کف اتاق
‫آش در کام
‫پنجره روشن
‫.
‫‫مثل اینکه زیاد هم بی مفهوم نشد ؟ هان ؟

..
سوز
‫01:20, 00:30 25.06.2008

پوچی

پوچی

..

نوشته بودی بروم یا بمانم…

یه زمانی، درفکر پوچی یه آمدنم بودم،

به فکر افتادم که بروم، ولی دیدم این رفتن ، اینطوری؟ از آمدن هم

پوچ تر بنظر میرسد. بکجا بروم؟ لا اقل اینجا امکان تغییر دادن را

دارم. در آنجا که نمیدانم کجا هست، و نمیدانم توانم چه خواهد بود؟

آمدنم از کجا بود،

بر شاخه یه درخت سیبی، قسمتی از آن سیب بودم که باغبان

برای باروری و درشت شدن سیبش از علف های پس داده شده یه

گاو مزرعه، پای آن را کود داده بود. آن کود چه بود، قسمتی از

علف های مزرعه بود که تخمش را باد از سرزمین های دور و

نزدیک بانجا پرواز داده بود، خاک مسکنش شده بود، و باران

رشدش داده بود. این چمن و علف مزرعه که حالا قسمتی از

وجود من شده اند، از درون گاو رد شده اند و:

.

قسمتی هم از چمن اندر درون شیر رفت،

بخش دیگر کود نامش، در پیاز و سیر رفت

قسمتی از آن بنام شیر، کجا رفت و چه کرد،

می بباید قصه ای دیگر بر آن تحریر کرد.

.

آبی که سیب را بارور کرده بود، در طی یکسالی که،

سیب من ساز، بارور شود، بارانش گاهی از شمال، گاه از

جنوب بدانجا رسید ه بود. آب باران،

تبخیر جنوب، از ساحل اروند روود، از پهنه یه خلیج فارس.

باران شمال، از سپید روود و خزر بر خاسته،

اینهمه دشت و دمن را پشت سر بگذاشته.

من کی یم؟ مجموعه یه خاک وطن یا که از محدوده یه بالاتر

و پایین ترم؟

.

ابر و آب جسم سیب، زاده یه تنها دیار ما، نمی باشد بُنَ ش،

زاب پهن دریای یه آرام، اطلس و هندی، همی باشد درش،

مام میهن، بهر ابر  ِپُر ز باران، این جهان آبی است،

کالبدم از گوشه های دیگر و، از این جهان خاکی است،

.

من شدم از خاک و از آب جهان، چون پایدار،

می همی کوشم جهان و مردمانش را قرار،

.

پس به بین، یک سیب که پدر یا مادر من خورد،

یا قسمتی از من فعلی، یک قسمت از سیب و چمن قبلی است.

مدتی در شکل من مهمان است و بعدش

در کجا و با چه شکلی ادامه دهد، نتوانم گفت.

.

نقش سیب، دی، مادر و امروز با اسم منش نادی شود،

مدتی مهمان من، زان پس که را، یا بر چه ای نامی شود،

یا بسان شاخه ای، در پرده ای، مستوجب کاری شود،

آتشی سازد زمستان را شبی، یا چرخ یک گاری شود،

.

گردش خود را به بین، پیکر دگر، در هر کجای عالمی،

گاهی اندر شادی یه یک نو عروس، گاه اندر غذای ماتمی،

جمله یه گیتی تو را آید، ترا سازد، ز تو بیرون شود،

سال باید شاخ خشک، کز رشد گل، گلگون شود،

.

آنچه می بینی تمامش همرهی، در هر رهی ست،

تک تک جزء وجودت، هر یکی از گلشنی ست،

جمله اعضای وجودت از جهان خاکی است،

یک دو جزء ذره ات، دی با کی یو، فردا کی است،

.

حال با این مجمع ذرات، گشتی تو عیان،

صد بسالی کن تحمل، ساز جمع خود بیان،

ساز نیکی پیشه و اندیشه ات را نیک کن،

نیک گردان گفته ات، کردار نیکت، پیشه کن،

.

چون چنین گل بویه ای، بر مردمان یاور کنی،

پوچی یه بودت مبدل، بر گران گوهر کنی،

پس عزیز جان هردم، وقت خود مصروف دار،

از برای یه خدمت مردم، همی بنمای کار،

.

در اینجا می بینی که بودنت فایده ای دارد و از وجود تو برای

رفع مشکلات خیلی ها استفاده شده و بودن خودت را مفید می بینی،

کسی را در تنگنا کمک کرده ای، دردی را التیام بخشیده ای، روح

نا آرام در بن بست مانده ای را تسکین داده ای، روح نا آرام

در بن بست مانده، شاید پرنده ای محتاج کمک باشد.

وقتی پرنده یه آزاد شده، پر زده و میرود،

.

نشاطی ملایم بصورت تبسمی راضی کننده در وجودت جاری میشود.

من درونی، من ذاتی، احساس غرور میکند، آن منی که

در همه هست، آن منی که پیدا و نهان مایل است نشان بدهد که:

این منم که… این من بودم که…..

و تا زمانی که این رضایت را بدست آورد، در تلاش است،

در تکاپو ست، حتی اگر به رخ دیگران نتواند کشید، میخواهد لا اقل

بخودش نشان بدهد که توانستم، و کمی آرام بگیرد.

وقتی این من درون بخود بالید، آنوقت است که می بینی،

.

ماندن ارزش ماندن را دارد، و رفتن،

فرار، از باور، به مفید بودنت است،

.

فرار از قبول مسئو لیت انجام کاری است، که فکر میکنی شاید

نتوانی درست انجامش بدهی. این را بدان، مسلم است، آنچه کرده ای،

در آن شرایط، بهترین کاری بوده که انجامش داده ای، با ملاحظات

گوناگون، احساسات مختلف، و شرایط موجود، پس تصمیم

درآن زمان، بهترین تصمیم بوده است. حال اگر بعدا بنظر می آید

که کاش اونکار را میکردم که اینطور نشود.

فکر کن که در آن زمان این دید، این شرایط، این احساس را نداشتی،

.

پس گذشته را تابلوی ملامت برای خود نکن،

بلکه آنرا الگوی تصمیم درست گرفتن، برای آینده ات قرار بده،

نترس و برو جلو، به پیش.

.

بنابراین، نماندن و رفتن، فرار از مسئولیت است، تایید پوچی یه تحمیل

شده بتو هست،

.

به من درون میخواهی نشان دهی که فکر نکن

هیچ کاری از دستم بر نمی آید، و با وجودی که این طور رفتن را

نمی پسندی و میدانی که با رفتن، عده ای را به ناراحتی و اندوه

میکشانی، و هم خودت و هم اونهایی که بعد از تو هستند،

از این کار ناراضی خواهند بود، با اینحال میخواهی

قدرت من بودنت را ثابت کنی.

این نمایش قدرت، نکوهیده، ناپسند است و مردود است.

بمان و نشان بده که،

.

ماندن، جواب روح توانای تو، به آن پوچی و پوچ نماها ست.

و نشان بده که » تو » میتوانی، این بی هدف بودن را، به،

با هدف بودن تغییر بدهی.

و این تو هستی که معنی و مفهوم برای بودنت ایجاد کرده ای،

این تویی که بودنت برای دیگران خیلی مفید بوده است.

این مفید بودنت را برُخ اون » من » بکش.

.

سوز

20.03.2008 – 22.03.2008

پوچی

نماز

نماز

..

‫پدر ، گفته ام ، پور ِ پرخاش جوی

‫به فکر اندرم ، پور ِ آزاده جوی

‫نماز ِ پسین و ، شب و هر یکی بامداد

‫بتاریک ، پس و پیش و ، بالا شد آفتاب

‫به پنج گاه نمایم ، برایش ، دعائی عجیب

‫به پارسی کلامش غریب است و نامش غریب

‫بار هفده ، بزرگی ش ، یاد آورم

‫ز روز ِ جزا و ، ز آتش ، ملال آورم

‫چو آزرده گشتم ، ازین بود و کَرد

‫بخود گفتم این ، من نبایست کرد

‫بگفتم پدر را ، که ای مرد والا مقام

‫تمام کتاب است و ، این ، سه کلام

‫ز ایران ، ز پیشینیان است و آسان نمود

‫به گفتار و کردار و پندارنیک ، ره نمود

‫‫چو کار ِ تو با این ، سه نیک ، کرده شد

عرب را کتابی ، نشاید که جوینده شد

‫‫ز ، وَ هم و ، ز ، ترس و ، ز عادات و خو

‫‫نخواهد تفکر ، نه راه دگر ، جستجو

‫‫‫‫چنین است آيین ، بجز کیش او ، هر که بود

‫بمرگش رضا بود ، خاندان و دینش ، بدود

..

‫سوز

‫ 19.06.2008

رضا

رضا

..

‫بتو ‫نامت رضا گفتند ، رضا دادند ، رضا گردی

‫به مردم ، کرد نیک و گفت نیک ات را ، ‫ رضا گردی

‫ز دنیا و ز اوهامش ، رضا گشتن ، چو آسان نیست

‫دَم آخر ، به یک دیدار و یک خواسته ، رضا گردی

..

سوز

‫05:40  ,11.06.2008 – 13.06.2008

اندیشه

اندیشه
..
صدا یه اندیشه ات را میتوان بر روی کاغذ دید ،
و آنرا از راه ‫چشم به گوش خود شنوانید‎.‎
تصویر افکارت را میتوان از نوشته یه شعرت خواند و
برایه بازسازی یه تصویر ، ‏به ذهن سپرد و آنرا تماشا کرد‎.‎
وقتی کلماتت این تصویر و صدا را در
ذهن و گو ش بازسازی کردند ،
زیبائی کلمات سازنده یه آن ، ارزش والائی پیدا میکنند.
این صدا و تصویر را تداوم به بخش‎.‎
..
سوز
18:40 – 02.06.2008