وقتی تو می گوئی وطن ، از نگاهی دیگر

با اجازه از استاد بادکوبه ای ، این شعر را از گوشه ای دیگر نگاه می کنیم:

وقتی تو می گوئی وطن ، از نگاهی دیگر

..

وقتی تو می گوئی وطن، او ، خاک بر سر می کند

گوئی صدای شیر را ، با گوش باور می کند

وقتی تو میگوئی وطن ، یک باره خشکش می زند

وآن دیده یه مبهوت خود ، با خون ِ دل تر می کند

وقتی تو می گوئی وطن ، بر خویش می لرزد تنش

او نیز رقص مرگ را ، باور به حیرت می کند

با کوروش و با تهم تن ، از تو شنیدست او وطن

با تخت جمشید ِ کهن ، عمری عذاب سر می کند

خون اوستا در رگ ِ فرهنگ ِ ایران می دود

او ، امّن یُجیب از ترس تو ، باز زیر ِ لب سر می کند

وقتی تو می گوئی وطن ، شهنامه برتر می شود

او وحشت از فردوسی آن، پیر سخن ور می کند

وقتی تو می گوئی وطن ، یاد فلسطین می کند

می بیند او یک پارسی ، صد تازی برابر می کند

وقتی تو می گوئی وطن ، او چفیه بر سرباز پارسی می نهد

او یاد قتل نفس ، با ، الله و اکبر می کند

وقتی تو می گوئی وطن، از خشم ، خون در چشمش رَوَد

با تصویر تو ، حمام ِ خون ، چون تلّ زعتر می کند

وقتی تو می گوئی وطن ، در فکرش است ، قدس و حجاز

او همدلی ، کی با چنین ، دانا و سرَوَر می کند

تاریخ دورانش بر او ، شمشیر ِ تازی ساختَ ست

تو با عدالت ، او از غضب ، یادی ز حیدر می کنید

ایران او ، یعنی لباس ِ تیره یه عباسیان

تو ، رنگ ِ روشن بر تن ِ گلگون ِ کشور می کنی

ایران ِ او ، با نام ِ دین ، زن را به زندان می کِشَد

تو ، تاج را ، تقدیم ِ آن بانوی برتر می کنی

ایران او ، شهر ِ قصاص و سنگسار و دار هاست

تو کیش ِ مهر و عفو را تقدیم ِ داور می کنی

ایران ِ او ، می ترسد از بانگ ِ نوای و نای ِ نی

تو با سرود ِ عاشقی ، آنرا معطر می کنی

وقتی تو می گوئی وطن، او می شود پُر یاس و غم

تو ، کی گل ِ امید را ، نشکفته ، پَرپَر می کنی

..

سوز

11 مرداد 1390 – 02.08.2011

     ————-                        

وقتی تو میگویی وطن

..

وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم

گویی شکست شیر را از موش باور میکنم

وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند

این دیده ی مبهوت را با خون ِ دل تَر می کنم

وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم

من نیز، من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم

 بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن

با تخت جمشید کهن من عمر را سر می‌کنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می‌‌دود

من گات های عشق را مستانه از بر می‌کنم

وقتی‌ تو میگویی وطن شهنامه پر پر میشود

من گریه بر فردوسی آن‌ پیر سخنور می‌کنم

وقتی‌ تو میگویی وطن بوی فلسطین میدهی

‌ من کی‌ نژاد عشق با تازی برابر می‌کنم

وقتی‌ تو میگویی وطن از چفیه ات خون میچکد

من یاد قتل نفس با الله اکبر می‌کنم

وقتی تو میگویی وطن خون است و خشم و خودکشی‌

من یادی از حمام خون در تل زعتر می‌کنم

وقتی تو میگویی وطن، قدُس است و شامات و حجاز

من همدلی کی با چنین نادان برادر میکنم

تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می‌‌سزد

من با عدالت جوئی ام یادی ز حیدر می‌کنم

ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان

من رنگ روشن بر تن گلگون کشور می‌کنم

ایران تو با نام دین، زن را به زندان میکشد

من تاج را تقدیم آن‌ بانوی برتر می‌کنم 

ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دار هاست

من کیش مهر و عفو را تقدیم داور می‌کنم 

ایران تو می‌‌ترسد از بانگ نوای و نای و نی

من با سرود عاشقی آن‌ را معطر می‌کنم 

وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یاس و غم

من کی‌ ٔگل «امید» را نشکفته پرپر می‌کنم

……..          

شعر از استاد مصطفی بادکوبه ای