نگاه یار

نگاه یار

..

جسم من را ، از پس این زندگی یه ناخوشنود

زیر ِ خاک ِ باغچه، آنجا که پنجره یه دلبر ِ من باز شود ،

بسپارید تنها ،

وندر آن خاک ، گُل ِ خوشبوی و کمی صورتی اش بن-شانید

تا که از جسم و دل و چشمان ِ مشتاق ِ من

سر زند شاخه گلی

آن زمان باد که این گل ، به نمایش دادن ِ خود بن شیند و ،

نگه ِ لطف و پُر از مهر ِ نگارم به خودش آویزد

دیگر آن شوخ نگاهش ، به من آنقدر سرد نیست

همچو این زندگی ام ، بی توجه ز ِ نگاهش ،

دل من پُر درد نیست

او به تحسین که به گُل ، شوخ نظر اندازد ، دل ِ من شاد شود

من ، که نگاهی ز ِ محبت ز ِ نگارم خواهم

دارمش حال که این ، جامه ز ِ گُل را به تنم آوردم

..

سوز

23 شهریور 1390 – 14.09.2011

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

این سایت برای کاهش هرزنامه‌ها از ضدهرزنامه استفاده می‌کند. در مورد نحوه پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.