که راز چشم تو چیست

که راز ِ چشم ِ تو چیست؟

..

از او پرسیدم ای جان‌، که راز ِ چشم ِ‌تو چیست

که برقش‌،‌ در درون ِ‌ من بدون واسطه‌، چون سیل جاری ست

تپش آرد به قلبم توی ِ سینه‌،‌ مثال ِ‌ مشت بر خُم

دَوَد گرما به رگهایم‌،‌ چو آب ِ‌ جوش جاری ست

به زانو ها می شوم من سست و لرزان

که از پیشَت توان ِ رفتن ام نیست

کلامی گر بخواهم‌، از تمنایم بگویم

نفس پس می زند‌، آنگاه توان ِ گفتن ام نیست

تکان خوردن ز ِ جایم‌، چو پا هست سست و لرزان

توان از دست داده‌،‌ وَ پای ِ‌ رفتن ام نیست

کبوتر وار چو بر دامی ز ِ تور افتاده باشد

به کوشش در تلاشی بر فرارم‌،‌ چاره ام نیست

چو بشنید این سخن ها از لب ِ من

نهاد انگشت بر لب‌‌، گفته ام هیس

..

سوز

27 آبان 1391 – 17.11.2012

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.