روزگاری او هم نگاری بودست

روزگاری او هم نگاری بودست

..

روزگاری دل ِ من، بند ِ سر ِ زلف ِ نگاری، بودست

در بند ِ نگاه ِ دلبر و، چشم ِ نگاری بودست

هر جام که پُر کرده و با عشوه و ناز، دستم داد

از گوشه ی چشم، منتظر ِ خنده، خماری بودست

.

آن نگار ِ دل نشین رفت، زنی گوژپشت، گشت

سال ِ من رفت ز ِ هفتاد و، پی ِ دل می گشت

تا که دل، در پی ِ ناز ِ رُخکی، وا بدهد

آن که ناز کرد به من، بود زنی هشت در هشت**

..

سوز

۲۲ تیرماه ۱۳۹۸ –  13.07.2019

** ۶۴ ساله 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

این وب‌گاه برای کنترل هرزنامه از Akismet استفاده می‌کند. در مورد نحوهٔ پردازش اطلاعات دیدگاه‌های خود بیشتر بدانید.