خدمت 3

خدمت 3

..

والاترین ارزش برای زندگی، خدمت نمودن به دیگران است.

در این جهانی که از ابتدا تا انتهایش تا بحال به سیزده میلیارد سال نوری مسافت رسیده است، یعنی

اگر با سرعت نور حرکت کنیم، سیزده میلیارد سال طول می کشد تا از یک طرفش

به آن طرف ِ دیگر برویم، و شاید خیلی بیشتر از این هم بزرگ تر باشد،

بدنیا آمدن  و زندگی کردن و مرگ، به نظر موضوعی بی هدف و بی معنی می نماید.

تلاش پدر و مادر برای بزرگ کردن ِ فرزند و رشد فرزند و خود آن ها پدر و مادر شدن و پس از آن

هر کدام از پدر و مادر ها، نسل به نسل از بین می روند و نسل بعدی همان زندگی و خورد و

خوراک و گذران ِ زندگی را با وسایل مدرن تری دارند.

ولی در همه دوره های زندگی چه چیزی برای بدست آوردن بوده است؟ به چیزی رسیده ایم؟

فلسفه- ریاضی- تکنیک یا هنر، هر کدام به نوعی زندگی را برایمان تعریف می کنند

و به نوعی زندگی را توجیه می کنند.

آیا هدف از زندگی، حل مشکلات و مسائل ریاضی است، آیا هدف از زندگی، ساختن ِ خانه، اتوموبیل

یا هواپیمای مدرن تر است، آیا هدف از زندگی، کشیدن ِ نقاشی های زیبا وخوش رنگ و یا سمبولیک

و یا متفکرانه است؟

به زندگی یه حیوانات که نگاه کنیم، هر کدام برای زنده ماندن، دیگری راشکار می کنند و این مبارزه

برای شکار کردن و شکار نشدن و فرار از دست شکارچی، صحنه های مختلفی دارد.

زنده ماندن های آنها برای چیست؟

وقتی یک آهو با بچه اش برای آب خوردن به کنار رودخانه می آید و ناگهان سوسماری از آب بیرون

جهیده و بچه آهو را بدندان می گیرد، چه مفهومی برای ِ این ادامه زندگی باید قائل شد؟

بچه آهو ترس دارد و درد می کِشد و می خواهد فرار کند و مادر اشک می ریزد.

دل ِ مادر ِ آن بچه آهو چه بلوائی را دارد و چه احساسی از این بیچاره گی در کمک به فرزندش دارد؟

در صحنه ای مشابه، یک کرگدن دوان دوان به سوسمار حمله می کند، سوسمار بچه آهو را

رها می کند و بداخل آب بر می گردد، ولی دیگر دیر شده است و بچه آهو جان می دهد.

کرگدن با نگاهی سئوالی به بچه آهو و با تکان دادن سری از تاسف بر می گردد

و دوباره به جنگل می رود.

بهترین و زیباترین قسمت در این جا، کمک کرگدن به بچه آهو می باشد.

انسان ها، گیاهان و حیوانات را برای زندگی ِ خود استفاده می کنند، آخرش که چی؟

.

این بی هدف بودن ِ زندگی و این سر در گم بودن ِ هدف از زندگی و ادامه دادن ِ آن به هر صورتی

که هست، افکار را به آن جا می رساند که ارزش زندگی و زنده بودن را زیر سئوال می برد و

برای زنده بودن، شرافت و اخلاق، الگو می شود.

زنده ماندن و زندگی کردن به هر صورتی، با پایمال کردن و صاحب شدن ِ امکانات ِ دیگران

به نظر غیر اخلاقی می آید.

چرا یک نفر، یکی دیگر را به ناحق، به قتل برساند که خودش زنده بماند؟ آیا این زنده ماندن

چه ارزشی دارد که برای ِ زنده ماندن، زندگی را، زنده ماندن را، از یکی دیگر به زور یا حیله

یا با سیاست بگیریم، برای اینکه خودمان زنده بمانیم؟

زنده بمانیم که چه؟ اینجاست که عزت نفس و غرور اجازه نمی دهد که با خیانت یا دروغ گوئی

یا با خواهش و التماس کردن، یعنی با کوچک کردن ِ خود، پیش دیگری، زندگی مان را طولانی

تر کنیم.

خیلی ها پای حرف خودشان می ایستند و توسط ِ قوی تر از خود، کشته می شوند ولی از

اصول و عقایدی که به آن اعتقاد دارند، دست نمی کشند. لااقل برای نگهداری کردن از

عقیده ای که درست می دانند، جان خود را از دست می دهند.

.

در ادامه دادن به این زندگی، اعتماد به کمک از جانب خداوند در مقابل مشکلات و بد سازی

های طبیعی چاره ساز نیست.

چند هزار سال است که قوی تر ها ضعیف تر ها را نابود می کنند.

کشور های قوی با لشگر کشی، کشور ضعیف تر را به زیر ِ کنترل ِ خود در می آورند و

در این راه هزاران هزار از مردم کشته می شوند و خداوند کاری نمی کند؟

در سیل و زلزله و توفان، مردمان ِ بسیاری نابود می شوند و زندگی ها بهم می ریزد

ولی خدا کاری نمی کند، خشکسالی می آید و حیوانات و گیاهان و انسان ها از بین میروند

ولی خداوند مانع نمی شود.

گویا امید به خداوند و کمک از طرف خدا، یک دلخوشی هست که بشر بخودش داده است

و خدا از آن دلخوشی خبر ندارد.

.

آنچه می ماند و قابل اجرا هست ولی با دعا کردن و امیدوار بودن به کمک خداوند نمی توان

بدست آورد، کمک به دیگر مردم برای رفع مشکلات آنها هست.

در جنگ ها، زلزله و سیل و توفان، اگر مردم به یکدیگر کمک کردند، باعث نجات و یا کمتر

صدمه دیدن دیگری می شوند، وگر نه خدا در این موارد کاری نمی کند.

اگر مذهبی ها کمک شخص دیگر را بخود، از طرف خدا تصور می کنند و می گویند که این

خواست ِ خداوند بود که آن دیگری به ما کمک کند، دلخوشی برای خود می سازند و به

کمک و نیت خوب و نیک آن دیگری «کمک کننده» بی احترامی می کنند.

.

آنچه مفهوم به زندگی می دهد، تلاش و کوشش برای راحت تر کردن و آسان تر کردن ِ

زندگی برای ِ دیگری هست و بطور خلاصه:

خدمت به دیگری، بزرگترین ارزش ِ زندگی است.

عبادت کردن ِ یک نفر از صبح تا شب و از شب تا صبح، نماز شب خواندن و دو ساعت

بیشتر نخوابیدن، چه کمکی و چه تاثیری در زندگی و گذران ِ روزانه یه او و یا دیگران دارد؟

شخص عابد و زاهد ِ دائم، به اجتماع که کمکی نمی کند، ولی برای گذران ِ زندگی،

خودش احتیاج به خوراک و آب دارد. موتور ِ بدن، احتیاج به سوخت دارد، که آنهم نان و

پنیر و گوشت و سبزیجات و میوه جات است.

عابد و زاهد ِ دائم، که خودش هیچ کدام از این مواد مصرفی را تولید نمی کند و به ناچار،

دیگران برایش خورد و خوراک را تهیه می کنند که این آقا یا خانم، دعا بخواند و عبادت کند.

پس عابدان و زاهدان ِ دائم، خود مزاحم و سربار، برای زندگی یه اجتماعی هستند.

برای پند و اندرز دادن، بزرگان ِ فامیل، در طول ِ روز، نیم ساعت، یک ساعت هم که به

پند و اندرز دیگران مشغول باشند، برای تمام ِ فامیل کافی است و دیگر یک مفت خور

لازم ندارند که در گرمای تابستان در جای ِ خنک به نشیند و به بهانه یه دعا و عبادت،

و در زمستان و سرما، در جای گرم به نشیند، بنام دعا و عبادت کردن و دیگران زحمت

بکشند، بکارند، شخم بزنند و درو کنند و آسیاب کنند و نان درست کنند و بدهند به این

مفت خور، خالی بند و وهم و خیال پرداز که از عظمت ِ خدا و کرامت و رحمت خداوند

صحبت کند.

مردمی که کار می کنند و نان و گوشت و لباس و کفش تهیه می کنند، بسیار بسیار

بیش از عابد و زاهد ِ دائم، در پیش خداوند عزیز هستند.

زاهد ِ ظاهر فریب، داد به مردم فریب

قسمت و رحمت بیان، سوره و امّن یُجیب

دست به جیب تو داشت، راحتی اش از تو دید

خانه و خورد و خوراک، گفت ز ِ لطف ِ حبیب

..

سوز

اول مهر 1393 – 23.09.2014

Advertisements

قهرمانان فوکوشیما

قهرمانان فوکوشیما

..

خدمت3

.

به دریای ِ دور وُ ، به مردان ِ زرد

سونامی گرفت جان ِ مردم به درد

به امواج ِ دریا بیاورد تکانی شدید

چو دریا به کف ، آن چنان لرزه دید

.

بناها و شهر ها ، به آب لوله کرد

خروشنده آب ، بر زمین رویه کرد

هزاران ز ِ مردم به آب غرق شد

رُخ ِ مردمان ، زرد تر از زرد شد

.

به تامین ِ برق ، شد انرژی رها از اتم

برون شد ز اندازه چون ، گشت چاره گم

دمادم به گرما راکتور ، فزونی گرفت

خنک کردن و ، آب رسانی تباهی گرفت

.

شد از شدت گرمی اش پس مذاب

بیامد حفاظ و وسایل به یک جا خراب

زد از کارگه — راد ، یو اکتیو ِ — سمّی برون

سلامت در اطراف آن جا شده سرنگون

.

ز ِ بند ِ مهار ، اهرمن باز شد

به دود ِ سیاه ، آسمان تار شد

نفس های ِ سمّی ازین اهرمن

به زد مُهر ِ باطل به باغ و چمن

.

تنوره کشید با ، دَم ِ آتشین

بیالود هوا ، خاک و آب و زمین

چو آتش فشان ، دم به دم داغ شد

چو صحرای ِ خشک ، چهره ی باغ شد

.

همه مردمان ، آب فشاند بی دریغ

که بل کُند سازند به آن ، تیز ِ تیغ

و لیکن نفس های ِ سمی ازو پرسه زد

به تنگ آوَرَد ، کوشش ِ مردمان بر نَبَرد

.

هزار ، جان به کف مردمان ، در تلاش اندرند

که این بد سگال اهرمن ، تا به بند آورند

برای ِ نجات ِ همه مردمان ِ وطن

به سَمّ ، غوطه ور ، داده اند جان و تن

.

چو سرباز ِ بی باک ِ در راه ِ کیش

سلامت به مردم ، در اندیشه دارد ، نه خویش

نه پیشینه دارد ز ِ مردم ، نه است قوم و خویش

به دفع ِ بلا ، جان شدن ، دارد اکنون به پیش

.

که چون این من ِ اندرون ، راحت آرد به خواب

کنون مردمان ِ وطن ، مانده اند در عذاب

به خدمت ز ِ دیگر کسان آمدم تا شباب

جهان گردد آباد به خدمت ، از آن رو متاب

..

سوز

09 فروردین 1390 – 29.03.2011

———-             ————

و با درود به آنهائی که برای نجات جامعه ، به خودشان فکر نمی کنند

و جان خود را فدا می کنند تا جان عده ای بیشتر از هم وطن های خود را نجات دهند.

.

در فوکوشیما ،آنها با وجود آگاهی از خطرات رادیواکتیو رآکتور ها ، هم چنان در تلاش هستند تا از

گسترش انتشار مواد رادیواکتیو جلوگیری کنند، اگرچه با نزدیک بودن به این مواد

هر زمان بیشتر آلوده می شوند و می دانند که برای نجات خودشان امیدی نیست.

ولی دل آنها شاد است که با فداکاری شان ، جان عده ی زیادی از هم وطنانشان را نجات می دهند.

این روحیه ، این گذشت ، این فداکاری قابل ستایش و قابل تقدیر است ،

حتی از طرف ما که هم وطنشان نیستیم .

درود بر آنها

خدمت 2

خدمت 2

..

وقتی به ، این همه نا آگاهی و نمیدانم ها می رسم ، آنقدر با شراب

خودم را پُر می کنم ، تا جائی که شراب ، بر من ، خواسته و میل ِ من

مسلط می شود ، تا این که راه رفتن و فکر کردن و دیدن برایم مشگل است

و تنها رضایتی که می توانم به دست بیاورم ، خوابیدن است.

.

با خوابیدن ، از دیدن و فکر کردن آسوده می شوم و به پوچی و بیهودگی

یه زندگی فکر نمی کنم.

شروع و انتهائی برایه جهان نمی بینم.

.

وجودمان را شروع ، و پایان زندگی مان را مفهومی نمی توانم داد.

.

بنابر این مفهومی برای آن می سازم ، و دلیلی برای ِ آن می تراشم

و آن را یک دلیل مورد قبول و منطقی می توان دانست :

که از وجودمان برای ِ خدمت به دیگران استفاده کنیم.

که وجود ما برای خدمت به دیگران است.

این دلیل می تواند بیهودگی و پوچی یه زندگی مان را رنگی منطقی بدهد.

.

اگر هم هیچ دلیل ِ منطقی و منظورداری ، برای زندگی ، تولد و مرگ نتوان یافت ،

خدمت به دیگران از بودنمان ، فایده ای را نتیجه می دهد که خالق را هم

در مقابل عمل انجام شده قرار می دهد.

وقتی هر شخص و هر انسانی سعی در کمک به دیگری داشته باشد

تا گذران ِ زندگی را برای دیگری آسان تر کند ، می شود گفت حاصل و

نتیجه ای از زنده بودن داشته است.

اگر چه در انتها برای این مفهوم از خلق شدن ها و خدمت کردن ها هم ،

بر آورد عقلانی و منطقی نمی توان تصور کرد . ولی ما با خدمت به دیگران

به زندگی مفهوم و معنا می دهیم ، تا آمدن و شدنمان را مفید دانسته باشیم.

و خالق را در مقابل این مفهوم زیبا « خدمت » شرمسار سازیم.

.

لازم نیست که خود را گول به زنیم و به خود به گوئیم که خدا به ما وظیفه

داده است و به ما قدرت داده است که به ضعیفان و محتاجان کمک کنیم.

ما می بینیم که به مردم ِ محتاج ِ کمک ، باید کمک کنیم و در اندازه یه توان و

امکانات خودمان به محتاجان ، کمک می کنیم.

اگر خدا می خواست ، می توانست خیلی راحت تر از ما انسانها

به انسانهای دیگر کمک کند ، (آنطور که راهنمایان بهشت ندیده

و نشناخته برای خدا ، امکان قدرت قائل می شوند)

.

پس چرا خدا ، به مردم ِ بیچاره در دنیا ، در  آسیا ، در شمال و جنوب امریکا و

در افریقا ، به مردم  ِ محتاج و گرسنه و دچار قحطی و خشکسالی ، کمک نمی کند؟

یا خدا ناتوان است ، یا نمی بیند و یا اصلا آنطور که برای ما توضیح می دهند و در

ذهن ما جا انداخته اند ، نیست؟

خدائی برای ما ساخته اند که قادر و توانا و مهربان و آگاه به همه چیز است و

حتا یک عده می گویند برگ درختی از شاخه نمی افتد مگر به اجازه یه خدا ،

پس مرگ ِ این همه آدم در اثر گرسنگی ، سیل ، زلزله ، با چه حکمتی قابل توجیه

و قابل درک است؟

برای راحت کردن خود از فکر کردن و یا از ترس ِ از دست دادن ِتصّور  ِ ، خدائی که با آن همه

عظمت و بزرگی برای خود ساخته ایم ، مسائل را و علت ها را به گردن خدا می اندازیم

و اینکه حکمت اوست و ما نمی فهمیم ، از موضوع رد می شویم و می گذریم؟

چه حکمت و فلسفه و توجیهی برای مرگ یکباره و در عرض دو سه ساعت

و برای عده ای حدود دویست وپنجاه هزار تا سیصد هزار نفر ،

در حادثه یه سونامی ، می توان تصور کرد؟

.

چرا یک افریقائی ِ گرسنه در محیطی به دنیا می آید که خشکسالی هست

و او با گرسنگی و فقر و کمبود های زندگی به سر می بَرَد.

چرا بسیاری از انسانها در این سرزمین از گرسنگی می میرند؟

آیا خالق ، آفریدگار یا خدا ، توانائی یه آن را ندارد که به این بیچارگان کمک کند؟

.

ما انسانها ، با کمک به این افراد محتاج ِ کمک ، خالق را شرمسار می کنیم .

به او نشان می دهیم که ، یا توانائی ندارد که به انسانهائی که خلق کرده است

امکانات زندگی بدهد ، و یا مهربان نیست ، چون مردمی را که خلق کرده است ،

با گرسنگی می کُشد.

اگر قدرتی را که راهنمایان بهشت ، برای خدا متصور هستند واقعی بود ،

او با یک اشاره ، یا با یک اراده ای که می کرد ، می توانست در آن سرزمین ها

باران به باراند ،می توانست گاو و گوسفند و مرغ و خروس به این سرزمین ها

روانه کند و مردم محتاج خوراکی را از گرسنگی نجات دهد.

.

بسیاری از مردم خود را از فکر کردن فرار می دهند ، می گویند این حکمت خدا هست!

فکر کردن کار مشگلی ست ، و اکثر مردم دوست دارند پیش آمد ها و

کاستی ها را به حساب حکمت خدا به گذارند ، تا از بی دلیل و بی منطق بودن و

ندانستن علت ِ پیش آمد ها فرار کنند و خود را با به اصطلاح با اراده و خواست ِ خدا در گیر نسازند .

پس :

از هر زمانی که می توانیم ، و در هر زمانی که می توانیم ، و بهر اندازه که

می توانیم ، وظیفه یه ما ،

خدمت به دیگران و آسان تر کردن ِ گذران زندگی یه دیگران است.

.

به قول سعدی بزرگ اندیشه و دقیق بین ،

عبادت به جز خدمت ِ خلق نیست — به تسبیح و سجاده و دلق نیست

..

سوز

18 آبان 1389 – 09.11.2010


خدمت

خدمت

..

پلید و نژند و پشنگ و پَلَشت

سراسر ز ریگ است، نه سبزی به دشت

پلید اندرون اهرمن، هم به چهره پلید

که، کشتن ز ِ چشم خدا، چاره دید

نخواهد خدا، کشتن ِ هیچ موور

ملخ داده روزی، به صحرای دوور

.

نگفتا تو نام مرا، این چنین باز گو

نکرد نام ِ خود، بر لب ِ مردمان جستجو

نه گفت هیچ کَس را، تو باید چنین

مرا نام اینست، نه دیگر…، همین

نیاورده شمشیر ِ تیز، بر سر ِ مردمان

که گر نام من این نگوئی، به بُرّم میان

.

بیاورد شتر را و اسب را، بَهر ِ مَرد

و خر، جابجا بار ِ مردم به کرد

جو وُ گندم و سبزه آورد به دشت

که آهو چو  گاوت در آنجا به گشت

به گوسفند و گاوت همی شیر داد

ز زادن، بدانها فزونی بداد

به گوشت و به میوه، به شیر بهره ات

ترا این چنین هدیه ها، داده ات

.

به گفتند اهورای ِ مزدا، هزار چند، پیش

دگر گفت یَهُوَه، یهودا به کیش

دگر گفت مسیح است خدا را پسر

ندادی بَدَش، زآنچه داشت، او به سر

.

بیاورد زرتشت، از سر ِ فکر و هم رای خویش

که گر چون کنی، خیر داری به پیش

وگر نیک داری تو پندار و گفت

وگر نیک داری، به کردار، جفت

جهان نیک گردد بتو هر زمان

و راستی، به راه ها، تو برتر بدان

.

همه بَهر ِ انسان و فرزند ِ او ساختَ ست

درخت و به گل ها جهانی بیاراستَ ست

خورید و به نوشید، بکارید و همت کنید

دلم شاد گردد آنگه، که خدمت کنید

..

سوز

05.06.2010

پلشت – آلوده . ناپاک . پلید

دل نژند – غمین . غمگین . افسرده . دل افسرده

پشنگ –  جفا. جور. ستم . محنت/ آب مترشح . یک پشنگ آب

«لغت نامه دهخدا، برهان قاطع»