گاهی خرامان می روی

گاهی خرامان می روی

..

چون آهوان‌‌، گاهی خرامان می روی

گوئی که شیری در پی است‌‌، گاهی هراسان می روی

دیدی که از تیر ِ‌ نگاه‌‌، قلبم ز ِ تو‌، درمانده شد

با شوخ خنده‌ از بَرَم‌‌،‌ دامن کشان‌‌، انگشت به دندان می روی

افتاده در خاک ِ غمت‌‌، این قلبک بی چاره است

دل را کنون داده ز ِ دست‌‌، لبخند باشد، مرهمی

جان دست ِ‌ تو باشد اسیر‌‌، قلبی در آن صد پاره است

گاهی محبت می کنی‌‌، گاهی نگه بد می کنی

آهو شدی‌‌، امید شدی‌‌، اندر بیابان های تنهای ِ دلم

اخمی که بر من می کنی‌‌، از پیکرم، جان می بری

روحی که در جسم من است‌، پابسته بر چشم تو است

چشمت بگردانی زمن، کالبد به جا، جان می بری

..

سوز

16 آذر 1391 – 06.12.2012

Advertisements

دریاچه هامون

دریاچه هامون

..

اگر رستم به زابل آمد و رفت
اگر دشمن به سیستان آمد وُ رفت
بمانَد زابل وُ سیستان ِ ما بر جا همیشه
ز ِ ایران باشدا، زابل، بم و تفت
ز ِ زابل هم، ز ِ سیستان است که با رستم سخن رفت
و از دریای هامون هم به شاهنامه سخن رفت
چه گویند مردمان، در سال ِ فردا
چرا هامون شده خشک و چرا آن از میان رفت
چه ننگی باشدا بر نام آنان که چنین کار
به هامون از سر ِ، نا بخردان رفت
..
سوز

 

9 مهر 1392 – 01.10.2013

بهشت یا جهنم

بهشت یا جهنم

..
زندگی در جمع ِ یاران و رفیقان خوش تر است
هم نوائی، با زبان ِ هم زبانان خوش تر است
رفتنی، سوی ِ بهشت، اندر خیال ِ عابدان
بی کتک، یا زور ِ ملّا و بسیجی، خوش تر است
گر، که در آنجا، عرب باشد زبان، در گفتگو
در جهنم، آتش ِ سوزان، صدای هم زبانم خوش تر است
..
سوز
7 مهر 1392 – 29.09.2013

سوز 2

سوز 2

..
سوز، را در سوز و ساز ِ عاشقی، لب تشنه دیدم مدتی
گلرخی لاله لب و جامی ز ِ می، نه، جای دنج و خلوتی
گر، مهیا شد زمان وُ، گلرخش آمد به گرمی در کنار
باشدا از رنج ِ دوران بر کنار وُ، از زبان ِ یاوه گویان راحتی
..
سوز

21 امرداد 1392 – 12.08.2013

سایه

سایه

..

در گریز از بد زبانان، «سایه» اندر سایه زیست

با نوای ساز ِ گلها، نور تابیدن گرفتی، سایه کیست

زندگی زیباست را، اندر پیام ِ زنده اندیشی رساند

نور ِ تابانی به شعر پارسی ست وُ، وَز لطافت سایه ایست

شعر ِ «سایه» سایه ای زیبا بسازد، خاطر وُ اندیشه را

موج ِ تازه بایدی بر ساحل ِ اندیشه ها، پس در سکوتش چاره نیست

..

سوز

21 امرداد 1392 – 12.08.2013

جهان در گذر است

جهان در گذر است

..

هر دَم گذرآست، هر چه بر آن بار کنی

گر ناله کنی، یا که بر آن زار کنی

احساس ِ وجود ِ خود، از آن خوار کنی

اندوه به خود راه دهی، بر دل ِ خود یار کنی

پیش آمده و ، گذشت ِ بد، چو بنگری

جز خاطر ِ بد، چه چیز از آن یاد کنی؟

سودی ندهد، خانه ای از غم، تو چو بنیاد کنی

پس دور فکن غم، نسزد تا که از آن یاد کنی

این روز وُ شبان، در ره ِ خود در گذرند

آیا به تو ، با رحم وُ عجب می نگرند؟

خوش باش وُ بیاور به خوشی، هر دَم ِ عمر

پیشین ترا گذاشت، از پیش ِ تو نیز، در گذرند

بر یاد ِ تو آورد نشاط، قافله یه خوش گذران

اندوه فزود بر غم ِ تو، قافله یه نوحه گران

پس خنده بزن، به هرچه که، در گذر است

بر برف ِ سفید، شکوفه یا برگ ِ خزان

..

سوز

12  اسفند 1391 – 02.03.2013

زاد روز اسماعیل خوئی

زاد روز ِ اسماعیل خوئی

..

بر گذشت از تو ، کنون هفتاد و پنج

پاس ، بر آزاده گی ، بردی تو ، رنج

همچو اسماعیل ، به قربان کرده ای عمر ِ خودت

چون خوئی ، آزاده گان ، باشند ، گنج

..

سوز

10 تیر 1392 – 01.07.2013

به مناسبت تولد استاد اسماعیل خوئی