دختر خیابان انقلاب

دختر خیابان انقلاب

..

بر سر ِ چوبی گره زد،‌ از سرش او روسری

این جواب است، اعتراض است، از برای توسری

.

بانوی قهرمان با بستن روسری سفید خود، بر سر یک چوب،

بر بالای بلندی ایستاده است و چوب را تکان می دهد و مانند پرچم صلح،

با پارچه ای سفید، و با به چپ و راست بردن آن… نه می گوید.

نه! به زور گویانی ست که می گویند موی خود را به پوشان

نه! به خفقانی ست که بانوان را از موی سر، تا نوک انگشت، پوشیده می خواهند،

مبادا که مردانه گی شان به تزلزل بیافتد.

اما وقتی که فکر پلید باشد و نگاه ناپاک…

از روی چادر هم، مردانه گی شان به لرزه می افتد.

.

برداشتن روسری از سر، و تکان دادن آن در هوا، مانند پرچم صلح…

نه، گفتن، به اجبار است

نه، به زور گفتن و خواست مردان است، مردانی که گناه و ضعف خود را

بر دوش زنان نهاده و آنان را پوشیده می خواهند.

آن بانوی روسری بر چوب می گوید:

اگر روسری از گناه جلوگیری می کند،

روسری را بر چشمان خودت به بند که گناه نکند، یا گناه نکنی

.

روسری بر سر چوب تکان دادن ِ این بانو، نشان آزادی خواهی است

نشان وجود است

آن بانو می گوید: من هستم

آن بانو می گوید: وقتی که رای می دهم، رای من برابر رای یک مرد است

چرا برای شهادت دادن، این جا رای من نصف می شود؟

و نظر دو بانو، ارزش نظر یک مرد را دارد؟

چرا سهم پسر از ارث پدر و مادر دو برابر دختر است،

این جا سهم من نصف می شود

من این زنده به گور شدن را نمی خواهم و پذیرا نیستم.

می گوید:

ای که کج باشد تو را، پندار، گفتار و هم کردار  

اولش خود را درست کن، آدمی نیکو بیار  

..

سوز

۱۳ بهمن ۱۳۹۶ –  02.02.2018

…                                 

.

بانو ویدا موحد، زنی ۳۱ ساله،‌ اوایل دی‌ماه ۱۳۹۶ در تقاطع خیابان انقلاب و وصال شیرازی،

در اعتراض به حجاب اجباری… روسری را از سرش برداشت و روسری سفیدرنگ را

بر سر چوب کرد، بر سکویی ایستاد و آن را در سکوت کامل تکان داد.

Advertisements

مرگ مهتاب

مرگ مهتاب

..

مرگ مهتاب، آن زمان رخ داد

نور ِ کم نورش، رفته است از یاد

…   …   …

مرگ بر مهتاب، در دلم افتاد

نور ِ مخمورش، رفته ام از یاد

رنگ ِ دیوارم، هم چنان تیره است

گر شَوَم  ساکت، یا کنم فریاد

قهوه ای سوسکی، همدمم باشد

از مگس وزّی، باشدم، فریاد

بوی ِ نم ها با، سردی ِ دخمه

عطر دیگر را، من ندارم یاد

درس ِ آزادی هر چه آموختم

خورده ام شلاق، تا رَوَد از یاد

بایدم پَستی، از نو آموزم

چون دروغ، گویم، می شوم  آزاد

ای خدا از چه، پیک فرستادی

تا که راستی را، او به من یاد داد

آنچه ها را من، تا کنون دیدم

بد نهادان را، خانه است آباد

مرد نیکو خواه، پای شده در بند

بس شریران را، دیده ام آزاد

زندگی های، مردمان ِ خوب

بد نهادانی، داده اند بر باد

چون که نیک، نفسی، بد نخواهد کَس

بد نهادان را، کَس ندید فریاد

گر چه ظاهر خوب، این ریا کاران، با سبک دستی،

ساده لوحان را، مال و هستی ها، می خورند و شاد

..

از احساس ِ بودن در زندانی که، تعریفش را شنیده ایم.

از احساس ِ بودن در جائی، که گاهی قسمتی از آن سختی ها را

می شنویم، که در، بند بوده ها تعریف کرده اند.

..

با درود به همه آزادگان، نیکو خواهان و آزاد اندیشان در هر کجا که هستند.

سوز

12 خرداد 1392 – 02.06.2013

خنده بَر ، دار

خنده بَر ، دار

..

خنده ام بر لب ِ دار ، دارد نشان ، حسّ ِ رضایت می کنم

دستهایم بسته با دستبند ِ فولادی ، وداعت می کنم

با تمسخر ، ای نوکری از نابکار ، دارم نگاهت می کنم

من تبسم بر حماقت ، بر خیانت ، بر سفاهت می کنم

.

خنده ام خود مظهر ِ آزادگی ست ، راضی ز ِ کارم می روم

عمر بی ارزش ز ِ تسلیم وانهاده ، شادم ، خرامان می روم

آنچه را اَندر توانم بوده است ، بر ضد ظلم کوشیده ام

من لباس ِ افتخار در جنگ با ،  اهریمنان پوشیده ام

.

مبین ، بند ِ ظالم به دستم به پایم ، کنون محکم است

ز ِ بند ِ حقارت ، زبونی ، موالی رهایم ، دلم روشن است

خنده ام ، ریشخند بر غاصب ِ این مُلک بی آزادی است

هر یکی ویرانگر ِ این خاک و بوم ، با جمله یه آبادی است

.

خنده دارم بر لب و ایستاده ام در پای ِ دار ، جلاد ، از رأی شماست

حلقه دارم ، از طناب ِ دار به گردن ، خنده بر ریش شماست

هر دو دستم بسته از پشت در دو حلقه ، مانعی پولادی است

مادرم ، دارد دلی پُر از تأثر ، چون ز امّید ِ رهائیم خالی است

.

می زنم لبخند بر مادر ، مشو غمگین ، خوشحااال باش کین پسر

سربلند او زیست و آزاد ، ظالمان را بر ترحم ، خم نیاوردست سر

.

تیغ ِ تیز ِ حاکم ِ ظالم ، هراسانم نکرد

من به لبخند پای ِ دار ، گویم نبازیدم نبرد

او ز ِ فکر ِ خنده ام ، بر خود به پیچد در نهان

خنده ام بر دار ِ ظلم ، جاوید مانَد در جهان

.

من به آنک ، خود جانشین ِ کردگار و حق به خواند ، خندیده ام

من به پاسدار بودن از ، آزادگی ، ضد دغل جنبیده ام

مادرم خوش باش ، کین پور ِ تو آزاد زیست ، پس خندان به رفت

هم چو مزدور از فلسطین ، ضد ایران ، پول ندارد او به کف

.

در وداعت مادرم ، دستم که بالا می برم

دست ِ دیگر ، بند ِ دستم آورد ، پشت ِ سَرَم

رو ! برای ِ خاک ِ ایرانِ عزیز چند پور ِ دیگر هم ، به زا

خاک ِ ما پاااک می باید شدن ، زین مردمان ِ ناروا

.

ای شما بر مُلک دارا غاصبان

ای شما با زور و زر ، بر مردم ِ ما غالبان

ای شما اندر لباس ِ دین پرستان

ای شمایان ، مصحف و قرآن به دستان

.

ای شماهائی که ریش را مظهر ِ دین کرده اید

ای شما با جای ِ مُهر ، پیشانی آذین کرده اید

پول ِ بیت المال مفت خورده ، گردن ها ستبر

پول ِ مردم را به خارج داده اید و ، خوانده اید ما را به صبر

.

گفته اید ، ما راهنمایان ِ بهشتیم ، دستمان فانوس هست

آن چه را دادید به ما فقر است وُ ، وآنچ برباد رفت ، ناموس هست

آنچه آوردید به ما ، اشگ و غم و ماتم برای ِ مرده بود

آنکسی را که خودش ، از دار ِ دنیا ، سهم خود را برده بود

.

از میان خود یکی جُسته ، بزرگ کرده ، همه او را پرستید

از خدای « او هست بزرگتر » نام  برده ، جای ِ آن آدم پرستید

مردم ِ ایران به فقر و تنگدستی ، روز و شب در کوششند

مردم ِ غزه ولی از ثروت ِ ایران ِ ما ، در راحت و آسایشند

.

آنچه آوردید به ما ، نه اسم آن آزادی است

آنچه را دادید به ما ، نه اسم آن آبادی است

عقل و فکر و گردش ِ اندیشه را محدود می خواهید شما

جز به عقل ناقص خود ، هیچ از ما نمی تابید شما

.

فکر و عقل ِ گِرد ِتان باشد خراب و ، از هزاران سال ِ پیش

لعن کفار کرده و ، آنرا که آنان ساخته اند دارید به پیش

هرکدام در مصرف ِ ، از نوترین ِ کافران ، باهم رقابت می کنید

دست ِ خانم را گرفته ، جت ها  سوار ، دنیا سیاحت می کنید

.

ای شما ، ای خمس گیران ، زر پرستان

ای شما ، ای خنجر ِ دین را به دستان

ای شمائی که لباس دین به تن کرده جنایت می کنید

ای شما نام ِ خدا برده ، بر ایرانی خیانت می کنید

.

می زنم لبخند ها بر این تظاهر ، این دو رنگی

چون حنای ادعاتان پیش مردم هم ، ندارد هیچ رنگی

می زنم لبخند بر پایان ِ بد ، هم شوم و ننگین شما

می زنم لبخند بر پیروزی یه ایرانیان، بر نام معدوم ِ شما

..

سوز

30 آذر 1389 –  21.12.2010

.

در اثر تأثر از دیدن عکس وداع ،

از لبخند مجید کاووسی بر سکوی دار ،

با طناب دار به گردن و خداحافظی با لبخند

اتحاد و کلاغ

اتحاد و کلاغ

..

باز آمد و باز آمد

هر لحظه کلاغ آمد

چون بچه کلاغ از ضعف

بر خواجه به دست آمد

.

مادر ز  ِ هوا حمله

گوئی به شکار آمد

چندین نوک ِ دیگر هم

بر خواجه کلاه آمد

.

در حال کلاه، در شد

خواجه، نگران آمد

چندین کلاغ با داد

یکجا به صدا آمد

.

از ضربه ز  ِ منقار ها

چند زخم به سر آمد

تا بچه کلاغ از دست

خواجه، به رها آمد

.

از ترس  ِ سر و چشمش

دستش به فراز آمد

از ترس  ِ دو دَه زاغک

خواجه، به فرار آمد

.

کز جمع کلاغان شد

کآن مرد به فغان آمد

بر جمع موافق شو

ازجمع فراز آمد

.

پس رو چو کلاغان شو

بر جمع شتابان شو

از جمع هزاران سنگ

کوهی به فراز آمد

..

سوز

 18.06.2010 – 28 خرداد 1388

وطن

وطن

..

وطن در دست ِ نادانان اسیر است

ندا از بهر ِ آزادی ، کبیر است

جوابش را گلوله ، در نفیر است

نجاتش د ِه کنون ، فردا که دیر است

.

زمین در خون ، ز ِ آزاد و دلیر است

و خاک از خون ِ آزادان ، خمیر است

که این نان ، بر ستمکاران فطیر است

آخوند ِ  پنج تومن ، اینجا امیر است

.

به سالوس و ریا ، آخوند ، پیر است

به تزویر بیشه را ، ملا ، که شیر است

«خدا فرموده است» ، نان و پنیر است

و گوش خلق ازین اوهام سیر است

.

ریا در دین ، کِهین تا به مَهین است

دوروئی در لباس ِ دین ، سفیر است

دورنگی صاحب ِ دین بر جبین است

ولی یه امر ، فقط ، اینجا کبیر است

..

سوز

 ۱۱آذر ۱۳۸۸ − ۱۶ بهمن ۱۳۸۸

 02.12.2009 – 05.02.2010

ندا 4 Neda

‫ندا 4 Neda

..

ندا جان آن نگاهت ، نگاه ِ پر ز  ِ رازت ، شد جهانی

چنان است آن نگاه ، گویا ز  ِ من اسرار خوانی

نگاهت را ، تمنا و تحکم با سئوال همراه باشد

برای کسب آزادی ، تمام ِ مردمان ، همراه خوانی

..

سوز

  12 تیر – 03.07.2009

ندا 3 Neda

ندا 3 Neda
‫..
ندا از جان ، جدا کردی بسیجی
‫نگاهش جاودان کردی بسیجی
‫ندا و آن نگاه ِ پس چرایش‫
جهان را ماندگار کردی ، بسیجی

.

جهان را با نگاهش باز خواهد
‫چرا ، من را در اینجا خوار خواهد
‫نگاهش پُر ز معنا ، بر من و توست
‫به آزاد کوشی ات ، تکرار خواهد
‫..
‫سوز
۱۰ تیر ۱۳۸۸ − 01.07.2009