دختران خیابان انقلاب، ۲

دختران خیابان انقلاب، ۲

..

او ز ِ سر با شوق، روسری برداشت

پرچمی با چوب، ضد زور افراشت

روسری آرام، با تکان در باد

کاخ ظالم را، داده است بر باد

..

سوز

۱۷ اسفند ۱۳۹۶ – 08.02.2018

 

دختر خیابان انقلاب

دختر خیابان انقلاب

..

بر سر ِ چوبی گره زد،‌ از سرش او روسری

این جواب است، اعتراض است، از برای توسری

.

بانوی قهرمان با بستن روسری سفید خود، بر سر یک چوب،

بر بالای بلندی ایستاده است و چوب را تکان می دهد و مانند پرچم صلح،

با پارچه ای سفید، و با به چپ و راست بردن آن… نه می گوید.

نه! به زور گویانی ست که می گویند موی خود را به پوشان

نه! به خفقانی ست که بانوان را از موی سر، تا نوک انگشت، پوشیده می خواهند،

مبادا که مردانه گی شان به تزلزل بیافتد.

اما وقتی که فکر پلید باشد و نگاه ناپاک…

از روی چادر هم، مردانه گی شان به لرزه می افتد.

.

برداشتن روسری از سر، و تکان دادن آن در هوا، مانند پرچم صلح…

نه، گفتن، به اجبار است

نه، به زور گفتن و خواست مردان است، مردانی که گناه و ضعف خود را

بر دوش زنان نهاده و آنان را پوشیده می خواهند.

آن بانوی روسری بر چوب می گوید:

اگر روسری از گناه جلوگیری می کند،

روسری را بر چشمان خودت به بند که گناه نکند، یا گناه نکنی

.

روسری بر سر چوب تکان دادن ِ این بانو، نشان آزادی خواهی است

نشان وجود است

آن بانو می گوید: من هستم

آن بانو می گوید: وقتی که رای می دهم، رای من برابر رای یک مرد است

چرا برای شهادت دادن، این جا رای من نصف می شود؟

و نظر دو بانو، ارزش نظر یک مرد را دارد؟

چرا سهم پسر از ارث پدر و مادر دو برابر دختر است،

این جا سهم من نصف می شود

من این زنده به گور شدن را نمی خواهم و پذیرا نیستم.

می گوید:

ای که کج باشد تو را، پندار، گفتار و هم کردار  

اولش خود را درست کن، آدمی نیکو بیار  

..

سوز

۱۳ بهمن ۱۳۹۶ –  02.02.2018

…                                 

.

بانو ویدا موحد، زنی ۳۱ ساله،‌ اوایل دی‌ماه ۱۳۹۶ در تقاطع خیابان انقلاب و وصال شیرازی،

در اعتراض به حجاب اجباری… روسری را از سرش برداشت و روسری سفیدرنگ را

بر سر چوب کرد، بر سکویی ایستاد و آن را در سکوت کامل تکان داد.

مرگ مهتاب

مرگ مهتاب

..

مرگ مهتاب، آن زمان رخ داد

نور ِ کم نورش، رفته است از یاد

…   …   …

مرگ بر مهتاب، در دلم افتاد

نور ِ مخمورش، رفته ام از یاد

رنگ ِ دیوارم، هم چنان تیره است

گر شَوَم  ساکت، یا کنم فریاد

قهوه ای سوسکی، همدمم باشد

از مگس وزّی، باشدم، فریاد

بوی ِ نم ها با، سردی ِ دخمه

عطر دیگر را، من ندارم یاد

درس ِ آزادی هر چه آموختم

خورده ام شلاق، تا رَوَد از یاد

بایدم پَستی، از نو آموزم

چون دروغ، گویم، می شوم  آزاد

ای خدا از چه، پیک فرستادی

تا که راستی را، او به من یاد داد

آنچه ها را من، تا کنون دیدم

بد نهادان را، خانه است آباد

مرد نیکو خواه، پای شده در بند

بس شریران را، دیده ام آزاد

زندگی های، مردمان ِ خوب

بد نهادانی، داده اند بر باد

چون که نیک، نفسی، بد نخواهد کَس

بد نهادان را، کَس ندید فریاد

گر چه ظاهر خوب، این ریا کاران، با سبک دستی،

ساده لوحان را، مال و هستی ها، می خورند و شاد

..

از احساس ِ بودن در زندانی که، تعریفش را شنیده ایم.

از احساس ِ بودن در جائی، که گاهی قسمتی از آن سختی ها را

می شنویم، که در، بند بوده ها تعریف کرده اند.

..

با درود به همه آزادگان، نیکو خواهان و آزاد اندیشان در هر کجا که هستند.

سوز

12 خرداد 1392 – 02.06.2013