اگر همین حالا آخرش باشد

اگر همین حالا آخرش باشد

..

داشتم از جلوی تلویزیون به سوی انبار کوچولوی خونه می رفتم که یک بسته چیپس سیب زمینی بیاورم

و در حال تماشای تلویزیون، چیپس را مز مزه کنم.

به ذهنم رسید که اگر همین حالا بمیرم، چی می شود؟

… در حال رفتن بسوی چیپس،‌ یا در حال خوردن چیپس در جلوی تلویزیون؟

شانه ها را بالا انداختم و با چشم های خسته ای که تمایل به خواب دارند ولی خوابشون نمی بره، ابروئی به

بالا بردم و سرم را به یک سوئی تکان دادم و گفتم: چی می خواد بشه؟ هیچ چی.

زنم که توی اون یکی اتاق دارد تلویزیون خودش رو نگاه می کنه، اگر به زودی متوجه بشود،‌ اول وحشت

می کنه و سعی می کند که نزدیک من نشود و فریادی، جیغی می کشد و از همسایه ها کمک می خواهد،

و اگر خیلی دیرتر متوجه بشود که، کمی بیشتر می ترسد که این همه وقت است که من این جا کنار یک

مرده نشسته بوده ام و حواسم نبود.

و من خودم که خب… احساسی نخواهم داشت، نه دردی را حس خواهم کرد و نه از رفتاری ناراحت

می شوم و نه از تعریفی خوشحال خواهم شد.

بعد از چند روز، هم خانم و هم بچه ها به نبودن من عادت خواهند کرد و شاید پیش خودشان، فکری از

ذهن شان گذر کند که کاش این کار را نکرده بودم یا… کاش اون کار را می کردم، که باز هم برای من

فرقی نمی کند.

شاید در اون موقع که خبر می دادند که وقت شما تمام است و باید به دنیای دیگر بروی، در هنگام ِ نفس آخر،

من در پیش خودم فکر می کردم، که ای کاش چند روز دیگر و چند روز بیشتر عمر می کردم؟

که چکار کنم؟

که چند تا قهوه بیشتر می خوردم؟ که باز هم ساحل دریاچه را می دیدم‌؟

که برای آخرین بار خوراک مورد علاقه ام را می خوردم؟ که چی؟

هزار بار همین خوراک ها را خورده ام، هزار بار قهوه خورده ام… اگر دوبار دیگر هم بیشتر بخورم،

چه فرقی می کند؟

ولش کن، هر چی که تا به حال خورده ام، اگر دوبار بیشتر هم بخورم، فرقی نمی کند؟

برای اون یکی دنیا که نمی توانم مزه اش را با خودم ببرم.

اصلا فکر می کنم که این ده بار آخری که خوراکی را خوردم، قبل از آن بایستی مرده باشم و

این ده بار آخری، فرصتی بود که به من داده بودند که برای آخرین بار، نه که دوبار، بلکه

ده بار دیگر از هر کدام لذت به برم و بعدش مرا خواهند برد.

.

چه جالب می شود… فکر کنیم که امروز زنگ رفتن را می زنند و ما که بی خیال بوده ایم

و به فکر یک بار دیگر برای آخرین بار… و یک بار دیگر ها نبوده ایم، خواهش می کنیم که

اجازه دهند که از هر فرصت خوش آیندی ده بار یا صد بار دیگر استفاده کنیم

و تا استفاده نکرده ایم از این دنیا نرویم یا ما را با خودشان نخواهند بُرد!

و با خواهش ما موافقت می شود و حالا بایستی برویم و دنبال برای آخرین بار لمس کردن ها و

احساس آن و این… را داشتن ها… و فکر کنیم که دیگر دستمان به آن نمی رسد و تا می توانیم از آن…

لذت ببریم و آن… را حس کنیم، و با لذت حس کنیم، بدی هایش را نادیده بگیریم و به خوشی هائی که

از آن و این… می توانیم دریافت کنیم، فکر کنیم… دیگر زمان نداریم که به بدی هایش فکر کنیم، فقط

بایستی تا می توانیم لذت به بریم، چون دیگر، بیشتر از این وقت نخواهیم داشت و بیشتر نخواهیم توانست.

.

چطور است که این فرصت را به هزار بار استفاده کردن برسانیم و چانه بزنیم که اگر تا هزار بار

از هر آنچه که دوست داریم، استفاده نکرده ایم، زنگ رفتن ما را نزنند و ما را با خود نخواهند بُرد.

.

موافقت شد، اجازه داده شد که از هر چیز خوش آیندی، می توانیم هزار بار استفاده کنیم.

زود باشیم و شروع کنیم.

.

وقتی این احساس را داشتیم که می خواسته اند ما را به برند و با خواهش ما که می خواستیم

«یک بار دیگه» چند تا چیز را امتحان کنیم و چند تا کار انجام دهیم، موافقت شده است… یعنی،

«یک بار دیگه» اون چیز را بخوریم، «یک بار دیگه» فلانی را به بینیم، «یک بار دیگه» به

اون محل سر بزنیم و اون جا را به بینیم، ٰ «یک بار دیگه» پیش اون مردم برویم و از اون ها

تشکر کنیم، «یک بار دیگه» در اون کافه یا قهوه خانه چیزی بنوشیم و «یک بار دیگه»…

و «یک بار دیگه» از این، «یک بار دیگه» از اون، «یک بار دیگه» از اون یکی، «یک بار دیگه»…

و فکر کنیم که این استفاده ها از مورد علاقه های مان فقط برای چند بار دیگر ممکن است

و هر زمان ممکن است به سراغ مان بیایند و بگویند که خب دیگه، برویم… آن وقت،

از چندین بار بیشتر استفاده کردن های مان، از «یک بار دیگه» ها خوشحال خواهیم بود.

و دیگر، رفتن برای مان با حسرتی پُر از احساس نکردن ِ «یک بار دیگه» ها نخواهد بود.

پس کاری را برای حسرت خوردن باقی نگذاریم.

این فرصت های «یک بار دیگه» هستند که می گذرند، تا از دست نرفته اند، استفاده کنیم.

..

سوز

۳۱ شهریور ۱۳۹۶ –  22.09.2017

Advertisements

گذران زندگى

گذران زندگى

..

از چه كسى بايد گله كرد، شكايت را به كه بايد برد؟

مگس ها يا پشه هائى كه با كمى گرم شدن هوا، پيدايشان مى شوند و هنوز

دو روزى زندگى نكرده، يكى در تور عنكبوت خوراك مى شود و چندتاى ديگر

روى هوا خوراك پرندگان مى شوند.

پشه هايى كه براى آب خوردن بر روى رودخانه پرواز مى كنند، و با پرش ماهى ها

به بيرون از آب، حتا قبل از اينكه آب بخورند، تشنه لب، خوراك ماهى ها مى شوند،

يا پشه هايي كه در يك سايه اى، با هم پرواز مى كنند، روى هوا، خوراك چلچله ها

يا گنجشك ها مى شوند.

آيا بايد مگس ها و پشه ها، از آفريدگار، از آفريننده خودشان شكايت كنند،

كه چرا آن ها را، وجود آنها را، وسيله اى براى خوراك ديگر حيوانات قرار داده است؟

چرا بايد مگس ها دردى را تحمل كنند كه در منقار پرنده اى جويده مى شوند؟

يا در ميان تور هاى تارعنكبوتى كه مگس ها و پشه هارا، براى خودش ذخيره مى كند،

اسيرى و خفه شدن را، احساس و لمس كنند؟

مگس از راه دور، بوى خوراكى ها و شيرينى ها را دريافت مى كند و براى رسيدن

به آنها، كه گاهى از نظر ما بد بو و بد نما هستند، راه بسيار زيادى را پرواز مى كند،

با صد بار كيش شدن و به دور رانده شدن، توسط انسان و يا با دُم اسب و دُم گاو، باز

براى بهره بردن از خوردنى ها، صد باره، بسوى آنها ميرود، و با وجود احساس خطر

باز هم تلاش مى كند.

ماهى ها خوراك پرندگان، یا ماهى هاى بزرگ تر و يا انسان مى شوند.

پرندگان، خوراك پرنده هاى بزرگتر و يا انسان مى شوند.

پرندگان، ميوه ها و گندم و كرم هاى خاكى را مى خورند، چيز هائى كه از خاك،

مواد آن درست شده، و تشكيل شده است.

گاو و گوسفند و بز ها، علف مى خورند كه از خاك و آب درست مى شوند و ما،

گوشت گاو و گوسفند و بز را مى خوريم و چه لذتى از بوى كباب آن ها مى بريم.

سيب زمينى، خيار، گوجه فرنگى، سبزيجات و ميوه ها… همه از خاك آمده اند.

انسان ها و حيوان ها، پرندگان، چرندگان و خزنده گان، همه از آنچه كه از خاك

درست شده است مى خورند و رشد مى كنند و بزرگ مى شوند.

هر موجودى در حال خوردن موجود ديگرى ست.

شير و پلنگ و گرگ و شغال، خوراكشان، گور خر و آهو و گاو و خرگوش است.

موش ها، خوراك گربه و جغد و باز و شاهين.

قورباغه ها، حشرات و تخم ماهى ها را، كلاغ و باز و شاهين، قورباغه ها را.

ماهى ها و ميگو ها، خوراك ماهى بزرگتر و انسان،

ماهى هاى بزرگتر خوراك نهنگ و انسان.

خلاصه بخور بخوره، چه اين جورى، چه آن جورى.

هركه قوى تر است، ضعيف تر را مى خورد.

در ميان انسان ها، حق ضعيف تر يا مال ضعيف تر خورده مي شود.

در حیوانات، خود ضعیف تر خورده می شود.

پايان اين بخور بخورها، به كجا ميرسد؟

همه دوباره به خاك بر مى گردند، از خاك بر آمده ايم و به خاك باز مى گرديم.

اين كربن و كلسيم و آهن موجود، در سبزى ها و علف ها و ميوه ها، از كدام انسان

و يا حيوان است، كه به خاك تبديل شده است؟

چندمين بار است كه اين مواد، بصورتى ديگر، گیاه، حیوان و یا انسان، ظاهر مى شوند؟

و بصورت علف يا سبزى يا ميوه، وارد جسم حيوان يا انسان مى شوند.

سپس به خاك بر مى گردند و باز دوباره و صد باره…

جزوى از جسم انسان يا حيوان ديگرى مى شوند.

از خاك بر آمده ايم و به خاك باز مى گرديم.

اين مواد در هر جسمى كه بوده اند، صاحب آن جسم، داراى روح بوده است.

روح پشه و مگس كه نبايد جوابگو  باشند، روح انسان ها، كه جسم را به

كار هاى خلاف وادار كرده اند، چه گونه جواب گو خواهند بود. آن كربن و كلسيم

كه در جسم صد ها نفر بوده اند، براى كدام یک از جسم ها شهادت خواهند داد؟

..

سوز

١٥ ارديبهشت ١٣٩٤- 05.05.2015

زنان کمیاب

زنان کمیاب

..

ترمز ِ ذوق است وُ احساس، هم چو توفان ِ بلا

خواهدت چون نوکری، گوش اش به فرمان، بی صدا

چون که خواهی، خواهرت یا که برادر، مادرت، لطفی کنی

گویدت: رو با همون ها، زندگی کن، من شَوم از تو جدا

..

سوز

16- اسفند 1393 – 07.03.2015

قطار زمان

قطار زمان

..

قطار ِ زمان به آرامی در گذر است ، در یک جائی ما را سوار بر این قطار می کنند

و در یک جائی دیگر ما را از قطار به بیرون می اندازند.

.

دائم در جلوی چشمهای ما خیلی های دیگر را از ین قطار به بیرون انداختند ، و

یا به آن سوار کردند که در طول سالها شاهد آن بودیم.

برای ِ آنهائی که نمی شناختیم یا احترامی برایشان قائل نبودیم ، احساس تأثری

از رفتن و یا شادی از آمدنشان نداشتیم.

در مورد آنها که می رفتند ، خیلی راحت ، پیاده کردن آنها را از قطار پذیرا بودیم

و آنرا طبیعی می دانستیم. ولی برای آنهائی که برایمان ارزش داشتند و عزیز

بودند یا همدم یا مصاحب ما بودند ، احساس تأسف و تأثر می کردیم و قسمتی از

این راه را در فکر کردن به آنها و اندوه ِ از دست دادنشان می گذراندیم.

ولی هر کار که بکنیم ، هر چقدر که متأثر باشیم ،

باز هم نه سودی به حال ِ ما دارد و نه به حال آن که از قطار پیاده اش کرده اند.

.

شاید دردناکترین ِ این جدا شدن ها ، جداشدن مادر از فرزند باشد.

اگر فرزندان بزرگسال باشند و مادر را از دست بدهند ، خیلی خیلی تأسف و تأثر در

فرزندان دیده نمی شود.

ولی وقتی مادر و پدری ، فرزند بزرگسال را از دست می دهند ، درد و اندوه ِ فراوان

و تأثر بسیار از پدر و بخصوص مادر او دیده می شود.

بینندگان این اندوه ِ مادر هم ناخودآگاه اندوهگین می شوند ، ولی گردش چرخ ِ قطار

ادامه دارد و اعمال و وظایف ِ اجباری ِ روزانه را هم باید انجام داد.

کاری از دست ما بر نمی آید.

شاید مشغول شدن به همدردی با دیگران ، باعث کم شدن ِ فشار ِ اندوه خود ِ ما باشد.

برای ِ کمک و یاری به مشکلات دیگران ، فکر و ذهن مشغول به دیگران می شود ،

و شاید اطلاع از درد و ناراحتی های دیگران ،  آن چنان ما را حیرت زده کند که این درد

و ناراحتی ِ ما را در مقابل ناراحتی و اندوه ِ آن دیگری کوچک جلوه دهد.

.

شاید بهترین کاری که می شود کرد ، در این حالت ِ مسافر اجباری بودن در قطار زمان ،

با کارهای تکراری و یکنواخت و روزانه که باید در آن انجام داد ،

مشغول شدن به تماشای زیبائی ها و سعی در درک زیبائی ها و خود را درون آن حس

کردن است.

مشغول شدن در کمک به دیگری است ، که او هم با مشگل کمتری این مسیر را به پیماید .

به شکرانه یه داشتن چیزی یا امکاناتی ، به آن هائی که ندارند ، از آن چیز دادن و

از آن امکانات بهره مند ساختن است.

دستی دراز کردن و از سیبی که در مسیر قرار دارد ، چیدن و به آنهائی که توانائی ِ

چیدن آنرا ندارند ، هدیه دادن است.

..

سوز

19 دی 1389 – 09.01.2011

چراغ امید

چراغ امید

..

تو در نگاه ِ من همانی که در رویاهایم می جستم ،

به نرمی یه نسیم ِمرطوب و معطر ِ برگهای ِ درختان ِ نیمه شب ،

در دلم خزیدی و به همه جایه دلم سر زدی و از آن گذر کردی ،

‫−

حال احساس ِ وجود ِ دوباره یه تو ، در اتاقک های تو در تویه

قلبم را می جویم .

لذت ِ وجود ِ نسیم ِ گذرت را در تک تک اتاقک های قلبم ، کم دارم

وبدنبال ِ احساس ِ وجود ِ دوباره یه تو ،

در این اتاقک ها در جستجو هستم.

‫−

غم ِ نداشتن و یا پیدا نکردن ِ اثری از تو ، نگرانی را در وجودم پخش می کند

و قبل از پایان جستجو ، گویا به شکست از نداشتن تو ، تسلیم شده ام و

غم دارد وجودم را فرا می گیرد .

ولی من چراغ امید را در دلم روشن می کنم.

امید ِ دیدار ِ دوباره ،

امید ِ گذر ِ نسیم ِ وجودت از قلبم ،

امید ِ لبخند ِ قبول از تو

..

سوز

 ۲۷ آبان ۱۳۸۸ − 18.11.2009

‫صدای آزادی‫‫

‫صدای آزادی‫‫

‫..

‫در یک وبلاگ از کانادا ، یک عکس از تظاهرات مردم ایران بر

‫علیه نتیجه و شکل انتخابات 22 خرداد ایران را دیدم.

‫در اولین نگاه دیده می شد که :

مردی جوان که از نعمت ‫دیدن برخوردار نیست ،

با عصائی در دست ، در حالی که ‫سر ِ خود را به حالت

گوش دادن به صدا های اطراف ، کمی ‫بالا و به جلو گرفته بود

و عصایش را با دست راست خود ‫کمی جلو تر از

خودش گرفته بود و پیش رفت عصایش در هوا و

بدون برخورد به مانعی در ‫جلویش ، ‫به او ‫اطمینان

‫قدم بعدی را می داد ، داشت راه پیمائی ‫میکرد.

‫.

‫ناگهان بغض گلویم را گرفت ، اشک در چشمانم پر شد.

‫چه صحنه زیبائی بود. چند نفر در جلو ، عده ای در پشت

‫سر او ، و چند نفر در کنار او همگی با هم به جلو میرفتند.

.

‫شخصی همراه این جوان نابینا بود

که اورا در حالتی مراقبتی ‫از این ‫فرد نشان می داد ،

او هم آمده بود که در راه طلب آزادی ‫خود به کوشد ،

در ضمن به این جوان کمک می کرد و

‫در این راه پیمائی برایش چشم بود ،

نیروی چشم خود را ‫در اختیار یک نابینا گذاشته بود

و با چشم خود ، اراده یه ‫این فرد را یاری می داد.

با دست خود او را از بر‌‌خوردن به ‫‫‫موانع همراهی می کرد.

.

‫فرد نابینا می خواست برای طلب حق خودش به خیابان ‫برود ،

او شلوغی یه خیابان ، مسیر طولانی و ندیدن و ‫راه رفتن را ،

به خود قبولانده بود و با عصای خود به خیابان ‫آمده بود .

‫‫.

‫چشمان نابینای او ،

در بالاها چیزی می جست ،

صورتی ‫با تبسم خفیف و امیدوار داشت ،

گویا از چیزی که در ‫راه بود

و احساس نزدیک شدن به آن را داشت ،

‫احساس شادمانه ای داشت ،

با نگاهی جستجو گر ،

‫به جلو و بالا ، با اینکه نمی دید ،

نگاه ثابتش به یک ‫جائی ،

حالتی از انتظار و تفکر داشت .

‫او صدای آزادی را از دور شنیده بود و

‫داشت می رفت تا آن را از نزدیک تر ، لمس کند.

‫..

‫سوز

‫ ۴ تیر ۱۳۸۸ − 25.06.2009 

دریا چشم

‫ ‫دریا چشم

‫..

‫چو دریا بود چشمان سبز و آبی رنگ معنی دار

‫او در یکی از صندلی های سالن انتظار فرودگاه نشسته بود

‫و منتظر بود تا همه برای پرواز خوانده شوند.

‫چشمان سبز و آبی رنگ و حالتی مهربان داشت. چشمان آبی،

‫دریائی عمیق را می‌مانست ، و خود در افکار خود غرق بود.

‫دریائی بود که در دریا غرق بود ،

‫دریای چشم های سبز و آبی ‫در دریای افکار عمیق و دور غرق بود.

‫ولی گویا حالتی مطمئن داشت ‫که کاملاً غرق نخواهد شد ،

‫و اگر آن ریسمان بسته به زمان حال را ‫بسوی خود به کشاند ،

‫بلافاصله به زمان حال و به روی نیمکت خود بر خواهد گشت.

‫.

‫وسوسه یه رفتن در این دریا جذاب ‫بود ،

‫او فهمید که پای‌ِ قلبم سُر خورده و دارم در این دریا فرو میروم.

گویا می دید که دارم در این دریا غرق می شوم. جلوی من را نگرفت

نگاهش را ندزدید و پس ازنگاهی کوتاه به من ،

‫همچنان به نقطه ای ثابت نگاه میکرد.

در حالی که در رویای خود بود، مرا هم زیر نظر داشت ، ‫

‫و ایستاد به تماشا ‫که چگونه غرق میشوم‫.

‫.

‫ترس آن بود که اگر به دریای چشمانش راه یابم،

‫این دریا چنان ‫عمیق است که مبادا در آن غرق گردم ،

‫ولی تجسم این غرق ‫شدن هم زیبا بود ،

‫غرق شدن در دریای‌ِ محبت چشمانش ، غرق شدن

‫در لذت‌ِ پذیرفته شدن و مورد قبول واقع شدن زیباست.

‫چنین غرق شدنی ، غرق شدن در احساس اعتماد دیگری نسبت

‫بخودت است. لذت از پذیرفته شدن‌ِ تو ، توسط دیگری است.

‫.

‫تبسمی که بر لب داشت و در رویا بود ، نشان می‌داد که گویا

‫او هم غرق شدن ‫تو را در دریای چشمانش حس می‌کرد و از اینکه

‫در این ‫غرق شدن ، تلاشی برای نجات نمی کردی و شاد بودی

‫از این حالت، راضی بودی ازین غوطه ور شدن در دریای‌ِ محبت او ،

‫او هم از لذت تو و از اینکه جائی یا موقعیتی برای شاد ساختن تو

‫داشت و عرضه کرده بود ، راضی بود.

‫..

سوز

‫دیترویت ۱۵ فروردین ۱۳۸۸ − 16:30 , 04.04.2009