من بدنبال خدا می گردم

من بدنبال ِ خدا می گردم

..

آنکه بی رنج مرا‌، می بَرَدَم سوی ِ بهشت

آنکه هیچ ندارد شکی‌، از آنچه آفریدست‌، بنام ِ انسان

آنکه رنجم ندهد بیش مرا‌، تا بیازمایدم‌ از‌،‌ صبر و توان

آنکه تایید نخواهد از من‌، تا چه اندازه به درد‌، پایدارم

اگر از درد و بلا‌، پیروز در آیم بیرون

این منم بر قدم ِ‌ بعدی یه او‌، فرماندار

او به ناچار مرا سوی ِ‌ بهشت خواهد بُرد

گر بلا های ِ زمان را نتوان طاقت داشت

باز هم من بدَهَم‌، خط به خدا‌، که چه کار باید کرد

او به ناچار مرا‌،‌ راه به دوزخ باید

قادر است وُ‌، مهربان است وُ‌، رحیم

پس بهشتم دهد او‌، هیچ نیآزارد وُ‌، چون هست کریم

کَرَم وُ بخشش از آنجاست که بی مُزد و عوض می بخشی

گر، به پاداش ِ‌ عمل‌، راه ِ بهشتم باز است

این که مُزد است به کار‌، هست روالی ز ِ قدیم

من بدنبال ِ خدا می گردم

..

سوز

26 آذر 1391 – 16.12.2012

خدمت

خدمت

..

پلید و نژند و پشنگ و پَلَشت

سراسر ز ریگ است، نه سبزی به دشت

پلید اندرون اهرمن، هم به چهره پلید

که، کشتن ز ِ چشم خدا، چاره دید

نخواهد خدا، کشتن ِ هیچ موور

ملخ داده روزی، به صحرای دوور

.

نگفتا تو نام مرا، این چنین باز گو

نکرد نام ِ خود، بر لب ِ مردمان جستجو

نه گفت هیچ کَس را، تو باید چنین

مرا نام اینست، نه دیگر…، همین

نیاورده شمشیر ِ تیز، بر سر ِ مردمان

که گر نام من این نگوئی، به بُرّم میان

.

بیاورد شتر را و اسب را، بَهر ِ مَرد

و خر، جابجا بار ِ مردم به کرد

جو وُ گندم و سبزه آورد به دشت

که آهو چو  گاوت در آنجا به گشت

به گوسفند و گاوت همی شیر داد

ز زادن، بدانها فزونی بداد

به گوشت و به میوه، به شیر بهره ات

ترا این چنین هدیه ها، داده ات

.

به گفتند اهورای ِ مزدا، هزار چند، پیش

دگر گفت یَهُوَه، یهودا به کیش

دگر گفت مسیح است خدا را پسر

ندادی بَدَش، زآنچه داشت، او به سر

.

بیاورد زرتشت، از سر ِ فکر و هم رای خویش

که گر چون کنی، خیر داری به پیش

وگر نیک داری تو پندار و گفت

وگر نیک داری، به کردار، جفت

جهان نیک گردد بتو هر زمان

و راستی، به راه ها، تو برتر بدان

.

همه بَهر ِ انسان و فرزند ِ او ساختَ ست

درخت و به گل ها جهانی بیاراستَ ست

خورید و به نوشید، بکارید و همت کنید

دلم شاد گردد آنگه، که خدمت کنید

..

سوز

05.06.2010

پلشت – آلوده . ناپاک . پلید

دل نژند – غمین . غمگین . افسرده . دل افسرده

پشنگ –  جفا. جور. ستم . محنت/ آب مترشح . یک پشنگ آب

«لغت نامه دهخدا، برهان قاطع»

عقیده 2

عقیده 2

..

امروز به سایت بیداران برخورد کردم، در صفحه خاوران مجازی،

www.bidaran.net

چه مردان و زنانی در لیست کشته شدگان بودند.

نوجوان، میانسال، زیاد سال، و کهن سال در میان آنها بودند.

از 24 ساله، تا 74 ساله و 78 ساله در این لیست با عکس یا

بدون عکس دیده می شد.

.

بهتر می بود که افراد دیگری نیز با وابستگی های دیگر هم در این

لیست قرار می گرفتند. مسلم است که از جبهه ملی و مجاهد خلق

ویا گروه های دیگری هم در این زمان اعدام شده بوده اند.

مبارزان در راه میهن، مبارز هستند، چپ یا راست یا ملی فرقی ندارد.

.

هدیه به مبارزان راه میهن و شاید در روز تولدشان، گلوله های خودخواهی

و انحصار طلبی و جهل گرائی و واپس گرائی ِ حاکم بود که،

بر تن آزادی خواه و عدالت جو و جامعه دوست ِ مردم شلیک شده بود.

.

آزادی خواه، هوادار ِ جامعه و عدالت اجتماعی

بی جان بر زمین افتاده، خونین بدن و در خون است.

و بی خرد ِ جاهل ِ خودخواه و خودبزرگ بین، از خدمتی که به رهبر کرده

و مفتخر به سر سپردگی به رهبر، ، سرپا ایستاده و از تسلط خود،

» تسلط زور بی منطق، بر منطق بی زور» خوشحال است.

.

به این کشتار ها باید پایان داده شود.

هرکسی هر عقیده ای دارد، آنرا روی سرش بگذارد و

بخاطر آن عقیده صبح تا شب نماز بخواند و دعا بکند،

هرچقدر می خواهد عقیده اش را دوست  بدارد.

اما وادار کردن دیگران به اینکه:

یا عقیده من را قبول کنید و یا بمیرید، وحشی گری است.

گفتن و خواستن این که یا باید به عقیده من باور داشته باشید،

یا ادامه زندگی تان ممکن نیست، خود خواهی کور است.

.

چه کسی اجازه اینرا بتو داده که دیگری را به قبول باور خود، وادار کنی؟

از کجا این حق بجانب بودن برتو مسلط شده است،

که عقیده خود را بهتر و بالا تر از عقیده دیگران بدانی؟

.

اگر آن که بزور می خواهی عقیده ترا قبول کند، بجای تو بود، و

پشتیبانی و زور حاکم را پشت سر داشت و اسلحه در دستش بود،

و تو باید عقیده او را قبول می کردی، در آنصورت چه حالی داشتی؟

.

خود را اسیر و دست بسته و در زندان به بین و تصور کن که:

یک چریک فدائی یا مجاهد خلق، مامور از طرف حاکم مسلط زمان است،

و می خواهد ترا به باور داشتن عقیده خود وادار کند.

آیا عقیده او را می پذیرفتی؟

آیا اگر عقیده او را نمی پذیرفتی و او را احمق فرض می کردی که

چنین باوری دارد و عقیده خود را بهتر می دانستی و به باور و

عقیده خود اصرار می کردی و آنوقت در این پافشاری ات

شکنجه می شدی و آزار روحی و جسمی می دیدی،

آیا چه احساسی داشتی؟

آیا عمل ِ آن عمله و مامور ِ حاکم را قبول داشتی چون از طرف حاکم بود؟

مسلم است که نه،

هیچکس دوست ندارد بزور کاری را بکند، حتی بچه چهارساله.

.

نه چریک فدائی، نه مجاهدخلق، نه توده ای معتقد به کومونیزم،

نه اسلامی معتقد به الله، نه یهودی معتقد به یهوه،

و نه مسیحی معتقد به پسر خدا بودن عیسی مسیح، هیچکدام،

هیچکس حق ندارد، انسانی نیست، عقلانی نیست که یک نفر

دیگر را بزور به باور به عقیده خودش وادار کند.

.

هر انسانی در روی این کره خاکی اجازه دارد زندگی کند و

از بودن در طبیعت لذت ببرد، خانواده داشته باشد و هرجور

که می خواهد به وجود خدا معتقد باشد.

هر نامی که می خواهد برای خدا بگذارد و به هر نوعی

که دلش می خواهد به خلقت بشر فکر کند.

.

حتی آنکه تکه چوبی را تراشیده ودر مقابل آن تعظیم میکند

و بر آورده شدن آرزوهایش را در مقابل آن چوب عنوان می کند

و انتظار دارد که آن تکه چوب (که مظهری از آنچه قبول دارد هست)

آرزوهایش را بر آورده کند. بگذارید آزاد باشد.

اگر خیلی به حماقت او دلتان می سوزد،

با گفتار، با مثال و قصه یا فیلم و داستان، یک جوری او را

بسوی فکر کردن راهنمائی کنید که خودش، به خودش بیاید

و با معیار های خودش، باورش را اصلاح کند.

.

حتی امروز، در زمان موشک و اینترنت و سفرهای فضائی،

هیچکس نمی تواند بگوید:

بهترین و درست ترین عقیده و اعتقاد به وجود خدا کدام است،

چون هرکس با معیار و شناخت خودش از جهان به منطقی تر بودن

آن چنان آفرینشی که به فکرش می رسد، باور دارد و معتقد است.

از کجا معلوم که این عقیده و باور درست باشد؟

.

پس بجز راهنمائی کردن ِ با محبت و دوستانه و غیر مزاحم،

هیچکس نمی تواند و نباید باور یک نفر را مورد شک قرار دهد

و به باوری دیگر راهنمائی کند.

.

بقول شاعران و فیلسوفان مان:

هیچ آداب و ترتیبی مجوی – هرچه می خواهد دل تنگت بگوی

بیزارم ازین کهنه خدائی که تو داری –

هر روز مرا تازه خدائی دیگر استی

..

سوز

 ۰۳ خرداد ۱۳۸۹ – 24.05.2010