وطن

وطن

..

وطن در دست ِ نادانان اسیر است

ندا از بهر ِ آزادی ، کبیر است

جوابش را گلوله ، در نفیر است

نجاتش د ِه کنون ، فردا که دیر است

.

زمین در خون ، ز ِ آزاد و دلیر است

و خاک از خون ِ آزادان ، خمیر است

که این نان ، بر ستمکاران فطیر است

آخوند ِ  پنج تومن ، اینجا امیر است

.

به سالوس و ریا ، آخوند ، پیر است

به تزویر بیشه را ، ملا ، که شیر است

«خدا فرموده است» ، نان و پنیر است

و گوش خلق ازین اوهام سیر است

.

ریا در دین ، کِهین تا به مَهین است

دوروئی در لباس ِ دین ، سفیر است

دورنگی صاحب ِ دین بر جبین است

ولی یه امر ، فقط ، اینجا کبیر است

..

سوز

 ۱۱آذر ۱۳۸۸ − ۱۶ بهمن ۱۳۸۸

 02.12.2009 – 05.02.2010

Advertisements

اسارت ذهنی

‫اسارت ذهنی

‫..

‫باز کن در ، باز کن در

‫بسته ای درهای ذهنت ، به زنجیر  ِ هراس از آتش دوزخ .

‫نمی خواهی بیاندیشی چه سان در بند موهوماتی اسیر گشتی.

‫به چرخان تو ، کلید ِ روشن اندیشه را ، در« قفل ِ زنگار بسته » یه

‫سنت و رسمی که از آبا و اجدادت ، به سان ِ بسته ای نگشوده اش ،

‫به  میراث برده ای آنرا.

‫باز کن این باور  ِ در بسته را ، نگاهی کن در آن جویا ، چه گفتندت ،

‫که هر فکری ‫، در آن صحنه گریزان کردند و ممنوعه .

‫چرا اندیشه را رفتن در اینجا و در این قصه ، چنین بیزار می سازند؟

‫چرا فکری در این باره ، در این باور ، چنین گناه آلود می باشد؟

‫.

‫تو را مجبور می سازند که این باور ، باوری یکتاست ،

‫که این باور ‫چراغ ماست .

‫که این باور مقدس باشد و تو در اندازه ای نیستی

‫که بر این بسته یه باور ، نگاهی تازه اندازی.

‫نگاهی تازه بر این باور  ِ دیرین ، تو را از راه می دُزدَد .

‫تو را درمانده می سازد ، ز راهی کو ، تو را سوی ِ بهشت آرد .

‫تو گر این راه را که ما گفتیم نه پیمائی ،

‫رهی کوتاه ، ‫جهنم رفتن ات ‫را از برایت ، تازه می سازد.

‫.

‫همین ترس است « زنگار بسته زنجیری » دور  ِ بسته یه فکری ،

‫که از دورها ، دست در دست ، بدستان تو آوردند .

‫کلیدش باشد اندیشه .

‫به چرخان کلید ِ فکر ، توی « قفل ِ باور  ِ کهنه » و پُر ابهام ،

‫که از ‫سالهای دیرین ، بر این بسته نشان باشد.

‫.

‫پس از هزاران سال ، آیا اندیشه ای کوتاه تر دارم ،

‫از آن عصری ‫که با چخماق آتش را بر افروختند.

‫هزاران اندیشه است امروز اینجا ،

‫بزرگ مردان اندیشه ، ‫مشاور ، ‫پند آموز ، یاورم هستند.

‫.

‫چه تضمینی است برای افکاری که مردانی که ، هزاران سال

‫ پیش از این ، بهشت را راهنما گشتند ، ‫بهتر باشد ‫از ،

‫افکار مردم ِ امروز و ‫‫استادان اندیشه ، ‫با تفکر ها ، تعقل ها.

‫.

زمانی در میان مردمی ساده ، اندیشه ای والا ، از نو درخشید.

‫به آنهائی که با خواهش یا که ناچاری ، خواسته ، آرزوها را ،

‫به بت های ‫بتخانه آویز می کردند ، نشان داد او که :

‫این چوب است و ‫این سنگ است که دستان من و تو

‫ساخته است آنرا ، ‫ترا چیزی نمی آرد.

‫سپس بر آرزوها و رویاها ،

‫تواناترین بُت را ، با فکر ها و تخیل ، در تصور بر پا و بنیاد کرد.

و آنرا که به او باورش باشد ، بهشتی رویائی دارد او ، پاداش.

‫آنچه را دوست داری در این بهشت و آخرت باشد.

‫و آنانیکه ، کم  باورند و شک آورند اورا ،

‫آتش و مار و جهنم بعد از این دنیا ، جای کافرین باشد .

‫.

‫این تصویر ها و وحشت های بی پایه ، زنجیر و قفل هستند ،

تفکر را و اندیشه .

‫پاره کن زنجیر اوهام و خرافات را .

‫‫به چرخان تو کلید پاک اندیشه ،

‫باز کن قفل ِ وحشت ذهنی و فکری را.

‫.

‫با دانسته های امروز و زمان خود بیاندیش .

..

سوز

 ۰۹ شهریور ۱۳۸۸ − 31.09.2009

رضا

رضا

..

‫بتو ‫نامت رضا گفتند ، رضا دادند ، رضا گردی

‫به مردم ، کرد نیک و گفت نیک ات را ، ‫ رضا گردی

‫ز دنیا و ز اوهامش ، رضا گشتن ، چو آسان نیست

‫دَم آخر ، به یک دیدار و یک خواسته ، رضا گردی

..

سوز

‫05:40  ,11.06.2008 – 13.06.2008