باید که رفت

باید که رفت

..

گرچه می شد، خوش به ماند روز تو

ناچشیده روز را، باید که رفت

خوب گذشت یا، این که بد

در میانه چاره نیست، باید که رفت

خوب بودی تو در این سال ها، یا این که بد

نیست فرصت، چون زمان، از دست که رفت

با خوشی ها، روز و شب، بر تو گذشت

یا که با درد و غم و اندوه، ولی باید که رفت

سود ِ ما، یا که زیان در پایه، چیست

مال بسیار اندوخته هم، باید که رفت

نان خشک را خورده ای، یا گوشت مرغ

خورده و ناخورده از روی مراد، باید که رفت

دل خوشی هامان از آن باشد که هان

نام نیک را داشتیم، در حال ِ رفت

هم چو نور یک جرقه، کوته است این عمر ما

تگ، درخشید و خموش، در جا که رفت (تگ، صدای جرقه)

حاصل عمر را، یادی و نامی هست به جا

نام نیک برجا گذاشت، باید که رفت

مِی به دست و یار در بر، حاضر است

بی شراب و یار و باده، نامراد، باید که رفت 

باده نوش و، مست و، هم بسیار مست  

جام ها را ز دست بگذاشته، باید که رفت

بر نماز و، گر دعائی، شب و روز

جانماز ها، جا گذاشته، باید که رفت

با هزار نوکر و چاکر، در کنار و، دور و بر

بی مراقب یا که همراه، بایست که رفت

گر سواره رفته ای، در طول ِ عمر

بی کجاوه، تنها و تک،  باید که رفت

یا که درویش بوده ای و، مال ندار

بی گلیم و بی قبای ژنده ات، باید که رفت

گر همه دنیا، به دست ات بوده است

دست خالی، بی مال ها ، باید که رفت

گر دلی بشکستی از راه خطا و اشتباه

خود ولی، با یک دل بشکسته ای، باید که رفت

مال به دست ات آمده بسیار، اما کنون

واگذاشته این همه مال و منال، باید که رفت

ای خوش آن که، بشنود چند بار در حال و بعد

نیکی اش بسیار بود، از دنیا که رفت

..

سوز

۲۳ آذر ۱۳۹۸ –  14.12.2019 

 

چو مستان

چو مستان

..

بیا مستم کن ای ساقی، که مستان مِى به دست اند

که مستان، فارغ از فکر و مکان و جامه هستند

درون ِ یک فضای ِ بی جواب،‌ چون سایه هستند

گَهی این جا، گَهی جای ِ دگر، از باده مست اند

به فکر ِ مِی، نه شکل و روی ِ آن پیمانه هستند

كه با مِى، بى خود از فكرند وُ، آن باشند، كه هستند

و جام خود بلند آرند به، نوش…، با آن كه هستند

نه از دين اش به پرسند يا، كه را…، پيمان به بستند

همه بر يك نظر دارند، و آن، اين است كه مست اند

به هر، جایش که راحت تر نمود،  آن جا نشستند

نه در روی زمین، نه در هوا، نه خانه هستند

برای خواب، نه در فکر تشک، یا یک لحاف ِ ساده هستند

نه چون، عاقل نمایانی، گَهی این را، گَهی آن را پرستند

که از مست بد بگویند و، گَهی آدم، گَهی شیطان پرستند

به نازم حال مستان را، که در فکر و هوای حال هستند

..

۰۶ آبان ۱۳۹۵- 27.10.2016

خزان عمر

خزان ِ عمر

..

ساقی بیار باده که وقت ِ خزان رسید

از عمر بسی نماند و ، سستی بر توان رسید

بر سقف پیکرم برف ِ سپید ِ پیری نشسته است

با گرمی یه می ، از سردی یه زمان ، شاید توان رهید

..

سوز

11 تیر 1390 – 02.07.2011

دم غنیمت شمار

دم غنیمت شمار

..

ساقی بیار باده یه خوشگوار که هر آن ، زمان پرید

صیّاد را خواب ربود ، در مرغزار ، آهو روان چرید

فردای یه شب ِ وصال یا فراق ، از پیش خبر نکرد

باد ِ اجل بیامد و فرصت ز ِ دستان ، روان پرید.

..

سوز

18 اسفند 1389 – 09.03.2011

‫‫ساقی

ساقی

‫ساقی قدحی ز ِ باده ، بَر ده

‫شوری ز ِ دل ِ رُباب ، سَر ده

‫این زار به بالین ِ تو ، بَر نِه

‫نازان به من ات ، کنار ، سر نِه

‫چشم تو بُوَد ، چراغ راهم

‫آغوش ِ تو گرم ، بُوَد ، پناهم

‫غم را ، به وجود ِ تو ، بکاهم

‫بَر اوج رَوَم ، چنان که شاهم

 ..

‫سوز

‫21.07.2008 – 00:17