بلبل و کلاغ

بلبل و کلاغ
..
شنیدس‌تم، که در باغی کلاغی
به قارّ و قار، صدا بسیار می کرد
چو، بلبل چه چهی، می زد به نغمه
کلاغ از نو دوباره، قارر، می کرد
.
بگفتا بلبل اش، قارری که داری
ندارد با نوای بلبلان، هیچ سازگاری
میان باغ و گلشن، جای تو نیست
به گورستان، مناسب جامه داری
.
مناسب بر عزا ست، رَنگ و صدایت
فغان و شیون ِ ماتم زده، باشد جواب ات
که قار قارَت، چنان اندوه و غم را بر دل آرد
غم ِ صاحب عزا، هست در فرار، از این صدایت
.
تو، صاحب غم، چنین دلداری اش دِه
نه بر یک باغ نشین، با قارر خود، آزار می دِه
به باغ و بوستان، باشد پیام، چهچه ز بلبل
وصال عاشقان را،‌ خوش نوا ، داد ست مژده
..
سوز
۱۹ آبان ۱۳۹۷ –  10.11.2018
Advertisements

‫‫رویا

‫‫رو یا

‫..

‫مرا آزرد ، برگشتن به بیداری

‫گفتم ای خواب ، چرا دیگر نمی آئی

‫.

بباغ راه رو هایِ پَر چین دارُ و ، رو باز ِ تو ای خواب

‫به پَرچین ، نازک ِ نیلوفران ، پیچ خورده پُر تاب

‫مَه آلوده شبی بود ، پُر از ، پَرتو ِ مهتاب

‫.

او نشسته ، پُر چین لباسی روشن و ، کرم بژ مایل رَنگ

اطراف تیره ، نزد او کمی روشن تر و مایل ، به آبی رَنگ

‫روی سوی دیگر داشت ، پیش رَوَم یا نه ، با خودم در جنگ

‫.

‫او بود در آن صحنه ، ولی نه ، در چنان دسترس

‫من کوشیده ام خود را ، و آغاز سخن ، پُر ترس

قلبم می تپید از شوور ، نیم نفس تند ، از شوق آن دیدار

مملو از ذوق ، پا به پا می گَردم دُور خود ، هم چنان پَرگار

‫.

‫می خواستم او را متوجه خود سازم ،

‫می خواستم دل خود به او به بازم

‫.

‫اما گو یا او مرا نمی دید ،

برای خود ، از رو یاهاش صحنه می چید

‫خود را آزاد می دانستم ، ولی نمی توانستم بسو یش برَوَم

‫گوئی ناپیدا بَند ِ شرم ، بسته است ، همه دوُر و بَرَم

‫.

‫چرا توان آن نداشتم بسو یش بروم ،

چرا پس او مرا نمیتوانست دید

‫این فضای مَه آلود آبی رنگ ،

خواب بود و بیداری ام بَر چید

..‫

سوز

‫10-11.08.2008