عقیده 2

عقیده 2

..

امروز به سایت بیداران برخورد کردم، در صفحه خاوران مجازی،

www.bidaran.net

چه مردان و زنانی در لیست کشته شدگان بودند.

نوجوان، میانسال، زیاد سال، و کهن سال در میان آنها بودند.

از 24 ساله، تا 74 ساله و 78 ساله در این لیست با عکس یا

بدون عکس دیده می شد.

.

بهتر می بود که افراد دیگری نیز با وابستگی های دیگر هم در این

لیست قرار می گرفتند. مسلم است که از جبهه ملی و مجاهد خلق

ویا گروه های دیگری هم در این زمان اعدام شده بوده اند.

مبارزان در راه میهن، مبارز هستند، چپ یا راست یا ملی فرقی ندارد.

.

هدیه به مبارزان راه میهن و شاید در روز تولدشان، گلوله های خودخواهی

و انحصار طلبی و جهل گرائی و واپس گرائی ِ حاکم بود که،

بر تن آزادی خواه و عدالت جو و جامعه دوست ِ مردم شلیک شده بود.

.

آزادی خواه، هوادار ِ جامعه و عدالت اجتماعی

بی جان بر زمین افتاده، خونین بدن و در خون است.

و بی خرد ِ جاهل ِ خودخواه و خودبزرگ بین، از خدمتی که به رهبر کرده

و مفتخر به سر سپردگی به رهبر، ، سرپا ایستاده و از تسلط خود،

» تسلط زور بی منطق، بر منطق بی زور» خوشحال است.

.

به این کشتار ها باید پایان داده شود.

هرکسی هر عقیده ای دارد، آنرا روی سرش بگذارد و

بخاطر آن عقیده صبح تا شب نماز بخواند و دعا بکند،

هرچقدر می خواهد عقیده اش را دوست  بدارد.

اما وادار کردن دیگران به اینکه:

یا عقیده من را قبول کنید و یا بمیرید، وحشی گری است.

گفتن و خواستن این که یا باید به عقیده من باور داشته باشید،

یا ادامه زندگی تان ممکن نیست، خود خواهی کور است.

.

چه کسی اجازه اینرا بتو داده که دیگری را به قبول باور خود، وادار کنی؟

از کجا این حق بجانب بودن برتو مسلط شده است،

که عقیده خود را بهتر و بالا تر از عقیده دیگران بدانی؟

.

اگر آن که بزور می خواهی عقیده ترا قبول کند، بجای تو بود، و

پشتیبانی و زور حاکم را پشت سر داشت و اسلحه در دستش بود،

و تو باید عقیده او را قبول می کردی، در آنصورت چه حالی داشتی؟

.

خود را اسیر و دست بسته و در زندان به بین و تصور کن که:

یک چریک فدائی یا مجاهد خلق، مامور از طرف حاکم مسلط زمان است،

و می خواهد ترا به باور داشتن عقیده خود وادار کند.

آیا عقیده او را می پذیرفتی؟

آیا اگر عقیده او را نمی پذیرفتی و او را احمق فرض می کردی که

چنین باوری دارد و عقیده خود را بهتر می دانستی و به باور و

عقیده خود اصرار می کردی و آنوقت در این پافشاری ات

شکنجه می شدی و آزار روحی و جسمی می دیدی،

آیا چه احساسی داشتی؟

آیا عمل ِ آن عمله و مامور ِ حاکم را قبول داشتی چون از طرف حاکم بود؟

مسلم است که نه،

هیچکس دوست ندارد بزور کاری را بکند، حتی بچه چهارساله.

.

نه چریک فدائی، نه مجاهدخلق، نه توده ای معتقد به کومونیزم،

نه اسلامی معتقد به الله، نه یهودی معتقد به یهوه،

و نه مسیحی معتقد به پسر خدا بودن عیسی مسیح، هیچکدام،

هیچکس حق ندارد، انسانی نیست، عقلانی نیست که یک نفر

دیگر را بزور به باور به عقیده خودش وادار کند.

.

هر انسانی در روی این کره خاکی اجازه دارد زندگی کند و

از بودن در طبیعت لذت ببرد، خانواده داشته باشد و هرجور

که می خواهد به وجود خدا معتقد باشد.

هر نامی که می خواهد برای خدا بگذارد و به هر نوعی

که دلش می خواهد به خلقت بشر فکر کند.

.

حتی آنکه تکه چوبی را تراشیده ودر مقابل آن تعظیم میکند

و بر آورده شدن آرزوهایش را در مقابل آن چوب عنوان می کند

و انتظار دارد که آن تکه چوب (که مظهری از آنچه قبول دارد هست)

آرزوهایش را بر آورده کند. بگذارید آزاد باشد.

اگر خیلی به حماقت او دلتان می سوزد،

با گفتار، با مثال و قصه یا فیلم و داستان، یک جوری او را

بسوی فکر کردن راهنمائی کنید که خودش، به خودش بیاید

و با معیار های خودش، باورش را اصلاح کند.

.

حتی امروز، در زمان موشک و اینترنت و سفرهای فضائی،

هیچکس نمی تواند بگوید:

بهترین و درست ترین عقیده و اعتقاد به وجود خدا کدام است،

چون هرکس با معیار و شناخت خودش از جهان به منطقی تر بودن

آن چنان آفرینشی که به فکرش می رسد، باور دارد و معتقد است.

از کجا معلوم که این عقیده و باور درست باشد؟

.

پس بجز راهنمائی کردن ِ با محبت و دوستانه و غیر مزاحم،

هیچکس نمی تواند و نباید باور یک نفر را مورد شک قرار دهد

و به باوری دیگر راهنمائی کند.

.

بقول شاعران و فیلسوفان مان:

هیچ آداب و ترتیبی مجوی – هرچه می خواهد دل تنگت بگوی

بیزارم ازین کهنه خدائی که تو داری –

هر روز مرا تازه خدائی دیگر استی

..

سوز

 ۰۳ خرداد ۱۳۸۹ – 24.05.2010

اسارت ذهنی

‫اسارت ذهنی

‫..

‫باز کن در ، باز کن در

‫بسته ای درهای ذهنت ، به زنجیر  ِ هراس از آتش دوزخ .

‫نمی خواهی بیاندیشی چه سان در بند موهوماتی اسیر گشتی.

‫به چرخان تو ، کلید ِ روشن اندیشه را ، در« قفل ِ زنگار بسته » یه

‫سنت و رسمی که از آبا و اجدادت ، به سان ِ بسته ای نگشوده اش ،

‫به  میراث برده ای آنرا.

‫باز کن این باور  ِ در بسته را ، نگاهی کن در آن جویا ، چه گفتندت ،

‫که هر فکری ‫، در آن صحنه گریزان کردند و ممنوعه .

‫چرا اندیشه را رفتن در اینجا و در این قصه ، چنین بیزار می سازند؟

‫چرا فکری در این باره ، در این باور ، چنین گناه آلود می باشد؟

‫.

‫تو را مجبور می سازند که این باور ، باوری یکتاست ،

‫که این باور ‫چراغ ماست .

‫که این باور مقدس باشد و تو در اندازه ای نیستی

‫که بر این بسته یه باور ، نگاهی تازه اندازی.

‫نگاهی تازه بر این باور  ِ دیرین ، تو را از راه می دُزدَد .

‫تو را درمانده می سازد ، ز راهی کو ، تو را سوی ِ بهشت آرد .

‫تو گر این راه را که ما گفتیم نه پیمائی ،

‫رهی کوتاه ، ‫جهنم رفتن ات ‫را از برایت ، تازه می سازد.

‫.

‫همین ترس است « زنگار بسته زنجیری » دور  ِ بسته یه فکری ،

‫که از دورها ، دست در دست ، بدستان تو آوردند .

‫کلیدش باشد اندیشه .

‫به چرخان کلید ِ فکر ، توی « قفل ِ باور  ِ کهنه » و پُر ابهام ،

‫که از ‫سالهای دیرین ، بر این بسته نشان باشد.

‫.

‫پس از هزاران سال ، آیا اندیشه ای کوتاه تر دارم ،

‫از آن عصری ‫که با چخماق آتش را بر افروختند.

‫هزاران اندیشه است امروز اینجا ،

‫بزرگ مردان اندیشه ، ‫مشاور ، ‫پند آموز ، یاورم هستند.

‫.

‫چه تضمینی است برای افکاری که مردانی که ، هزاران سال

‫ پیش از این ، بهشت را راهنما گشتند ، ‫بهتر باشد ‫از ،

‫افکار مردم ِ امروز و ‫‫استادان اندیشه ، ‫با تفکر ها ، تعقل ها.

‫.

زمانی در میان مردمی ساده ، اندیشه ای والا ، از نو درخشید.

‫به آنهائی که با خواهش یا که ناچاری ، خواسته ، آرزوها را ،

‫به بت های ‫بتخانه آویز می کردند ، نشان داد او که :

‫این چوب است و ‫این سنگ است که دستان من و تو

‫ساخته است آنرا ، ‫ترا چیزی نمی آرد.

‫سپس بر آرزوها و رویاها ،

‫تواناترین بُت را ، با فکر ها و تخیل ، در تصور بر پا و بنیاد کرد.

و آنرا که به او باورش باشد ، بهشتی رویائی دارد او ، پاداش.

‫آنچه را دوست داری در این بهشت و آخرت باشد.

‫و آنانیکه ، کم  باورند و شک آورند اورا ،

‫آتش و مار و جهنم بعد از این دنیا ، جای کافرین باشد .

‫.

‫این تصویر ها و وحشت های بی پایه ، زنجیر و قفل هستند ،

تفکر را و اندیشه .

‫پاره کن زنجیر اوهام و خرافات را .

‫‫به چرخان تو کلید پاک اندیشه ،

‫باز کن قفل ِ وحشت ذهنی و فکری را.

‫.

‫با دانسته های امروز و زمان خود بیاندیش .

..

سوز

 ۰۹ شهریور ۱۳۸۸ − 31.09.2009