سیزده بدر

سیزده بدر

‫..

از خانه به در بودن ، با سبزه به سر بردن

دشت است ز ِ سبزه پُر ،

بر آن شده مهمان ، گل

گلناز شقایق ها ، پُر دامن صحرا ها

اطراف همه سبز است ، زنبق ز زمین نو رست

پُر دامن این دشت است ، سیزده بدر است اینجا

‫سیزده بدر است اینجا ، پُر شور و شر است اینجا

‫مردم به کنار ِ هم ، در هر قدم است اینجا

‫بر سبزه مثال گـُل ، یارت به نشست آنجا

پس شاد درین روزی ، خوشحال توئی آنجا

دوستانه کنند بازی ، چند کودک و ، بیگانه

‫گوئی همه پیش از آن ، بودند به یک خانه

بر شعله یکی دارد ، سبزی پلو و ماهی

‫کوبیده کباب آنجا ، بویش به کند شاهی‫

باهم همه خوشحالند ، خواهر و برادر وار

‫همسایه به همسایه ، یار است و کمک در کار

‫کتری ، سر ِ آن قوری ، با چای به روی ِ گاز

‫با سرخ ذغال آنجا ، بر پاست سماور ، باز

همسایه به همسایه ، با گفت ِ «بفرما» ها‫

‫‫لبخند و صفا باشد ، بر سبزه مجاور ها

‫آن پیر زن هفتاد ، یا دختر بی شوهر

بر سبزه گره میزد ، با نیت یک شوهر

آن مرد سبیل چخماق ، در هر ، گره ِ سبزی

نیت به گشایش داشت ، در کار کشاورزی

امید فراوان است ، اینجا چو گلستان است

هر یک به یکی رنگی ، در دیده نمایان است

سیزده پس ِ نوروز است ، خوشحالی ازین روز است

تا باد چنین بادا ، هر روز چو نوروز است.

‫..

‫سوز

۱۲ فروردین ۱۳۸۹ − 01.04.2010

Advertisements

نوروز 1389

نوروز ۱۳۸۹

..

سال جدید و عید نوروز باستانی بر همه ایرانیان و ایران دوستان

و همه انسان های نیک اندیش و نیکو کار و درست کردار

در همه جای جهان از هر دین و مذهبی مبارک باد

..

سوز

۰۱ فروردین ۱۳۸۹ – 21.03.2010

بهار 2

 بهار 2

..

بهار آمد دوباره سبزه روئید

بهار آمد شکوفه شاخه را دید

دوباره شاخ خشک ، شکوفه زائید

ز خون ِ شاخه باز هم برگ روئید

که خورشید بهاری ، برف روبید

به شسته برفک ِ در گود و سایه

ز ابری از بهار ، باران که بارید

به آهنگی که باران بر زمین زد

شده بر کِرم  ِ خاکی ، غرق ، تهدید

شتابان سر برون از خاک بر زَد

شتابان مرغکی چون طعمه بر چید

به گنجشگ ، سار و سهره در کف ِ باغ

به رقص ِ کرم ِ خاکی ، جلوه در دید

هوا خوردن برای کرم تهدید

نباریدش اگر ، آن مرغ نومید *

چکاوک هم به چهچه باز می خواند

چو یارش در بَرَش ، بر شاخه می دید

سفیدی های برف ، از شاخه وا رفت

شکوفه پُر ، چنان ، کَس شاخه نا دید

به بو تلخ ، پَرچم  ِ شکوفه گیلاس

به طعم شیرین ، چنان است دید و بازدید

ز رَنگ و بوی ِ گل ، آن بلبل ِ نَر

به خواند آواز ِ عشق و لحن ِ جاوید

..

سوز

 ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ – 17.03.2010

* نومید (نا امید)

‫به ایران درود

‫به ایران درود

‫..

‫به ایران و خاکش ، به باد و به آبش درود

‫به کوه و به دشت و به صحرا ، کویرش درود

‫به زرینه رود ، به سیمینه رودش درود

‫سپید رود ، به خشک رود به کارون درود

سهند و ‫سبالان و تفتان ، دماوند ِ غران درود

‫به البرز، به زاگرس ، به زنجیر ِ کوه ها درود

‫به آن دشت مرغاب ، پاسارگاد و شاهش درود

‫به کُرد و لُر و ، آذری زادگاهش درود

‫به گیلک به مازی ، بلوچ و به خوزی درود

به کوروش ، به داریوش و نادر ، شهانش درود

‫به بابک ، ابومسلم و مازیارش درود

‫به یعقوب لیث ، سور  ِنا ، آریوبرزن درود

به ستار آزاده، از خاک تبریز درود

به زفران ، خراسان و فی روزه هایش درود

‫چو از خاک ایران بداریم همی تار و پود

‫به آزاد باش ِ ایران زمینان‫ به خوانیم سرود

‫بیاریم سیاهی علم ها ، ز  ِ دشمن فرود

‫سپاریم کُنِش های ِ ایران ستیزان به دود

‫به نوروز ، به زاد روز ِ باستان بهارش بگوئیم درود

‫..

‫سوز

 ۱۳ مهر ۱۳۸۸ − 05.10.2009 

‫‫بهار 3

‫‫بهار 3

‫…

شکوفه بزَد شاخه در بوستان

‫‫به باغ و به صحرا شده گل ستان

‫گل یاس ِ زرد، نو‌ید ِ بهارم دهد

‫به سبزی، جوانه چراغم دهد

 

‫به ‫برف سفیدم، توقف نمود

‫ز پس، زرد و سبز راهم نمود

کنون وقت بیداری و تازگی است

‫بسان ِ بهار، نو ز سر‫ زندگی است

‫شکوفه و گل ها همه رنگ به رنگ

‫به عطر ِ شکوفه زده، باد، چنگ

که بید مشگ، گل عطر و مخمل بداد

چو گیسو، ‫نسیم، بید مجنون نوازش بداد

 

‫زمین فرش ِ سبزه به گسترده است

‫شقایق به زینت ‫بر آن رُسته است

‫بسی لاله ها زرد و چون خون دمید

‫و سنبل، بنفش و سفید، آبی آمد پدید

‫بهار و طراوت هوا پُر نمود

‫و بلبل ز شادی ترانه سرود

‫سیریچ ها ز گنجشک بیارد به یاد

‫که او جوجه را توشه و دانه داد

‫به کوبد چو باران، سار، پا را زمین

‫که سر را بر آرد برون، کرم خاکی زمین

‫به تدبیر کرد، کرم خاکی شکار

‫کنون جوجه است بر غذا انتظار

‫چو ساری چنین عقل و تدبیر کرد

‫تو ای بوالبشر چاره یه کار، گرَد

‫در این چرخه و گردش ِ روزگار

‫تلاش از تو و دیگری راست، بار

‫به نیکی تلاش و به سعی عرضه دار

‫که کار تو، آن دیگر آید به کار

‫بهارست کنون رقص و شادی کنید

‫خوشی توأم است، شادمانی کنید

‫..‫

سوز

02.03.2009 – 16.03.2009

نوروز 2

‫نوروز 2

‫..

‫به نوروز فرخنده، ایران همی زنده باد

‫به عید و سرور، شاد وپاینده باد

به جشن و خوشی، همه سال به آخر بیار

‫سده ، مهرگان را ، به دارش همی پایدار‫

‫به هفت سین سلامت به دار ، خانه ات

‫و یزدان نگهبان ، هماره به کاشانه ات

‫ترا نیک خواهد اهورا ، به رفتار و خو

‫به پندار و گفتار نیکو ، تو هم راه جو

‫ز باستان بداری ، تو یک پاک ، دین

‫شدی رهرو یه ، دینپر خشم و کین

‫بجای چنان سخت ، آئین کور

بدارش درونت ، پُر از مهر و شور

‫بیافشان تو تخمه ، به پاکیزگی

‫به سبزی یو ، آبادی ات ، چیره گی

‫زجمشید و جام جَمَش ، یاد دار

‫به فردوسی یو ، رأی او پای ، دار

‫پیام اهورا ، ز زرتشت پا کت شِنو

‫به فکر و زبان و کُنش ، نیک شو

‫..

‫سوز

 ۰۲ بهمن ۱۳۸۷ 21.02.2009 

تلاش

تلاش

..

هوشنگ عزیز
‫بهار شعرت را دوباره آغاز کن ، بهار ِ‌ زمان ، خود بخود

دوباره آغاز میشود .

‫و تو بهار شعرت را از نو شکوفه اش ده .
‫شاخه های اسیر باد شده یه پائیز و برگ از دست داده و در

بی برگی ‫زمستان و سرمای آن ، چوب خشکیده و شکننده شده ،
در بهار ، خود ‫را نشان میدهند و با عرضه یه شکوفه ها یه نو ،
سردی یه زمستان ‫و محدودیت هایش را به خنده یه شکوفه
هاشان به مسخره می گیرند .
‫با عطر گلهاشان تلاش جدید خود را در زندگی جشن میگیرند
و بما نشاط و ‫تازگی القا ء می کنند.
‫از اینکه کاری بتوانم کرد که موجب شادی و سرور ِ غم ، بشوم ،

بسیار ‫خود را شاد خواهم یافت.

‫غم ، نبود شادی است .
غم نبود تحرک و سازندگی است.
‫غم ، نبود امید است.

‫با ساختن شعر جدید ، اطرافت را پر کن ،
دنیا و فضای غم را پس بزن ،
‫هرچه بیشتر شعر و سروده و نوشته یه جدید وارد روز و شبت
کنی ، جای ‫غم تنگتر میشود .
‫پُر کن روزت را به شعر و ساختن بناهای یه کلامی
وز ینت ‫های تمثیلی اش
‫در بایگانی یه اندیشه ات ، کلامی و یا ایده ای از چیزی بنظرت میرسد ،
‫آنرا نگهدار ، سعی کن این علامت را بگیری .

آنرا بطرف کاغذ بکشانی، می بینی مانند طنابی که یکسر آن در

دست توست و بقییه
در بایگانی یه مغزت ‫قرار دارد ، هر چه میروی همچنان با تو می آید.

.

‫خود را وقف پیدا کردن و پیاده کردن ایده هایت از گوشه های
تفکر گاه ذهن ‫عاشق وشاعرانه ات نما.
‫خوشحال میشوم بزودی از نوشته های جدیدت خبر
داشته باشم و لذت ببرم.

‫آنچه بنظرت زیبا می آید و بیان کردنی است ، بنویس .
‫هر نوشته ای که چیزی برای گفتن دارد ،

خواننده یه خود را پیدا میکند.
‫آنکه سروده و نوشته تو را نمی پسندد ، خوب نخواند ،

مجبور که نیست ،
‫شاید چون مثل تو نمیتواند ، آنچه در درونش میجوشد
بروی کاغذ بیاورد ، ‫و شاید اصلاً چیزی ندارد که بیان کند
و این کمبود را با حقیر نشان دادن ‫تو میخواهد جبران کند.
خودش نمی تواند بالا باشد ، بالا بودن تو را بی
‫ارزش وانمود میکند که خود را هم سطح تو بیا نگارد.

‫ولی بخودت بگو ، ماه نور افشاند و سگ عو عو کند .
‫..
سوز‫
25.05.2008