مادر 3

 ‫مادر 3

‫..

‫ز مادر جهان روشنی یافته ست

‫به بردباری یو کوشش، جوان ساخته ست

‫چو مادر، به هوش و پُر از کار بود

‫به کودک ادب، هم درستی سُتود

‫.

‫چو کودک، عاقل است و همو راهبر

‫تو در پرورش، مادرش را بداری نظر

‫چو بچه کج اندیش بود و بَد کارو بار

‫به آغوش ِ بَد مادری، بود او را قرار

‫.

پدر را به کردار، بوده پیرو مدام

‫به کودک، دارد او برترین ِ مقام

بیاموخت مادر تمیزی یو، رفتار خوب

‫به مردم نشان گشته، آن بچه خوب

‫.

‫به پرورد ز کودک، به بُرنا، جوان

به دست همین مادرست، سازش این جهان

چو مادر، کِسی مهر و کوشش نداشت

‫به بالاترین رتبه اش، باید او ارج داشت

‫..

‫سوز

‫ ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ − 18.05.2009

دزد دل

دزد دل

..

‫دوستی ناشناس نوشته بود :

دزد دِل ها چاره یه کارش چییه ؟

گفتمش شعر چشم را از همین وبلاگ بخوان

..

دزد د ِ ل ، خود تو رو هم به اسیری می بره

‫دزد دل ، وجودت ، جسمت ، روحت را هم می بره

‫اون وقته که هی میخواهی بیشتر ازت بدزده ، اون برق نگاه ،

‫اون ناز نگاه ، که دامن ِ ابرو رو پشتش می کِشِه و اون گرد و غبار

‫کشیده شدن دامن روی زمین ، مثل گرد و غبار گیجی یه بعد از مورد

‫لطف قرار گرفتن از گوشه چشم اون دلبری است که دل تو رو برده.

‫اون وقته که هرچی داری حاضری در اختیارش بذاری که اونو هم به بَره ،

‫یه وقت به دو رو بَرِت نگاه می کنی می بینی چیزی دیگه نداری ، حاضری

‫جانت را هم بدهی .

‫بقول شاعربزرگ ایرج میرزا : وقتی که پسر برای رضایت ، دزد ِ دلش ،

قلب مادرش عزیرش ‫را برای تقدیم به دلبر می برد و پایش به سنگ میخورد ،

قلب مادر بصدا در می آید و می گوید :

“ ‫آه ، پای پسرم خورد به سنگ “

‫بچه هم دل مادر رو می دزده .

..

سوز

01:20  04.12.2008

‫مادر

مادر

..

پدر جسم من سوزنی نوک ، بمادر بداد

‫به پیش اندرم‫ مادرم ، خوان روزی گشاد

‫که خود ‫آنچه خواستی ، ز بهرم نخورد ‫

چو من خواستم ، دهان ، از برایش گشاد

– ‫

ویارش که شد ، خواست آن را سپرد

‫برایش تهیه مهم بود ، کلان ، یا که خرد

‫در آن فصل ناجور ، همه با پدر در تلاش

‫بهایش چه بود و کجا ، خواسته را خانه برد

-‫

کالبدم برپاشده ، در بطن او تکمیل یافت

‫نامده از برایم ، پوشش پشمی ببافت

‫آنچه را بشنوده بود در ساز من ، نیکو بود ‫

از برایش جستجو کرد و تلاشی ، تا بیافت ‫

-‫

مرا تاب خوردن نبود ، از غذا و خوراک

بخورد و به پالود ، ساخت آن را ، بپاک

‫بخون اندرونش کشانده ، به بندم ، سپرد

‫زناف بند ، رسیدم غذا ، چهره ام تابناک

‫مرا کرد جزوی از جسم خود ، همزمان

‫زنوش و خوراکش نهادی ، همه در میان

‫زخونش مرا خون ، به هر دم ، بدادی هوا‫‫

‫به هر جنبشم در درونش ، شدی شادمان

‫تکامل به بخشید ، نهم ماه ، نمود

به ‫هنگام ، ز زهدان ، گفت ، بدرود

‫همی خواستم که مانم ، به آسوده جای

‫نداشتی مرا گریه سود ، که بیرون نمود

‫ –

‫به لحن ملایم ، مرا گر یه آرام کرد‫

نوازش نموده به ، لالائیم خواب کرد

‫نیاسود و ناخفت ، تا من ، آسوده دید‫

خود او بنده ، من را چو ارباب کرد

‫ –

به نا امنی ام او دو صد ، شور داشت

زخردی که ، گردم بزرگی ، هوایم بداشت

چو زن خواستم ، همسر و پور ، بودم به بر

به ‫مادر ، همی بچه بودم ، تفاوت نداشت

..

‫سوز
‫       ‫مادر maadar

   15,16,17.05.2008