سوز

سوز

..

سوز ِ دل ِ دردمند ِ تنها را، دردمند ِ تنها می داند-

سوز ِ دل ِ سخن ِ ناهنجار را، درشت سخن شنیده می داند-

سوز ِ دل ِ بی مهری از یار را، دل شکسته می داند-

سوز ِ سرما و نبود ِ آتش و بی پناهی را-

نوک ِ انگشت و بینی و لاله های ِ گوش های یخ زده می دانند-

سوز ِ هجران و درد ِ فراق را، عاشقان ِ دور از یار، می دانند-

سوز و درد ِ شلاق و کابل و زنجیر را-

به بند در افتادگان ِ حاکم ِ ظالم و شقی، دانند-

سوز و درد ِ گلوله در سینه را-

آزاده و مبارز، و فدائی یه وطن داند-

سوز ِ آواز ِ دل سوختگان، و نوای ِ سازی غم نواز را-

از راه ِ گوش، به دِل راه یافتگان ِ دل سوخته می دانند-

سوز ِ دل و ، داغ ِ مرگ ِ فرزند را-

مادران ِ به سوگ ِ فرزند نشسته می دانند-

سوز ِ دل و نگرانی از، فرزند مبارز را-

مادر ِ منتظر به آزادی فرزندش از بند، می داند-

آزاده اند و به حکم ِ حاکم ِ ظالم به زندان اند-

چرا که سوز ِ دل ِ ستم دیدگان، به دل دارند-

سوز ِ حسرت و آه ِ سرد، بر فرصت ِ از دست رفته را-

ز ِ دست دادگان ِ زمان و دریغ گویان ِ برآن، دانند-

سوز و خشم و تأسف و طغیان ِ درون ِ دل را ، پدری بَر در ِ خانه،-

هنگام ِ دریافت ِ مهریه برای ِ دختر ِ اعدام  شده اش داند-

سوز ِ تاثر و هیهات را، ساک ِ فرزند ِ مرده اش، در دست-

مادری هاج و واج و درمانده، جلوی ِ زندان ِ فلان، داند-

سوز ِ مادری که سالهای ِ دراز، در شب و تب و یخ و گرما-

فرزند به پرورد و ، کنون، مرگ ِ او در گمان دارد،-

مادری که اگر خود ِ خدا هم، روح ِ فرزندش را ازو بگرداند-

چنگ زَنَد به سینه اش که خدا؟! ز ِ چه رو ، فرزند ِ من بیازارد-

مادری که از خدا، به خود ِ خدا شکایت می کند که خداااا،-

خدا، پس رحم و مروتت کو؟ مگر بچچه ام چه گناهی کرده بود؟

خداااا، عظمتت رو شکر، مگه بچچه ام چیکار کرده بود؟

خدااا، دلت به حال ِ این مادر ِ بیچاره نسوخت، که بچه ام را، ازمن گرفتی؟

سوز ِ دل مادری که اجازه ندارد، بر سر ِ خاک فرزندش گریه کند، که داند؟

سوز ِ دل برادری که برای وداع و بخاک سپاری خواهرش اجازه ندارد،-

به سر ِ خاک ِ خواهرش برود، چه کسی داند؟

سوز دل ِ داغداران ِ عزیز از دست داده که نمی توانند، سوم یا هفتم

یا چهلم یا سال از دست دادن ِ عزیزشان را بگیرند، که داند؟

سوز ِ دل ِ خانواده ای که عزیزی را از دست داده اند ولی اجازه ندارند که-

فامیل را در به خاک سپردن ِ عزیزشان در کنارشان داشته باشند، و-

بجای فامیل ِ نزدیک، ماموران امنیتی در کنارشان هستند، که می داند؟

سوز ِ دل ِ مادری که هر بار که، در ِ خانه به صدا در می آید-

و یا تلفن زنگ می زند، هراسان و امیدوار،-

منتظر شنیدن ِ خبری از فرزند ِ گم شده اش می باشد، که می داند؟

.

و سوز ِ دل ِ من، در همدردی، با مادری، باپدری، برادری یا خواهری دردمند،

با تپش ِ قلبی دردناک و خونی غمناک و با حسرت ها و نا امیدی ها همراه،

چو ناتوانی در چاه، با نگاهی در راه، در آرزوی زمانی است که مردمان را

در جهانی آباد، در سرزمینی آزاد، و فریاد ها شاد، نظاره گر باشد.

..

سوز

18 اسفند 1390 – 08.03.2012

Advertisements

عاشق

عاشق

..

‫با خواندن این نوشته ،‫

اشک توی‫ چشمام حلقه زد ، پلکهایم را تند تند بهم زدم

‫که جلوی جاری شدن قطره های اشک را بگیرم ،

از جاری شدن ‫اشک خجالت نمی کشیدم ،

پر بودن چشمهایم از اشک ‫با احساس تر می نمود ،

با پر بودن چشمها از اشک

‫احساس نزدیک تر با فضا و حال نوشته داشتم .

.

کی میگه عشق وجود نداره

.

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد

و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:

«باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی

یا شکستگی نداشته باشه «

پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم

و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده

نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود ! یکی از پرستاران به او گفت :

خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزهایمر دارد .

چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید،

چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت:

اما من که می دانم او چه کسی است !

..

از صفحه : http://www.reallove.blogsky.com/

..

سوز

07.10.2008  –  02:07

.

ادامه …

‫بعد از نوشتن مطلب در وبلاگ هنوز نمی توانستم بخوابم ، هنوز یاد آوری جمله

‫٫٫ اما من که می دانم او چه کسی است ٫٫ مرا منقلب میکرد

‫عشق پیرمرد به همسر بیمارش و در کنار او بودن ، عشقی بود که عشق بود

ییرمرد ‫، زخمی شدن برایش مهم نبود . سر موقع پیش همسرش بودن

‫برایش مهم بود . ‫او پیش همسر بیمارش که با نگاه غریبه به او نگاه می کرد

‫خود را غریبه حس نمی کرد .

‫اگر تنها بود ، با خاطرات همسرش و روزگاری که با هم بودند و

همسرش به محبت ‫های او جواب میداد برایش می توانست دلپذیر باشد ،

ولی پیر مرد در کنار ‫همسر بیمارش بودن را برای خودش زندگی می دید.

او بخودش فکر نمی کرد ‫به همسرش محبت می ورزید ،

در حالی که جوابش خیلی سرد و بی تفاوت

‫از سوی همسر آلزهایمری اش بود. از همسرش چه می دید ؟

‫او که مثل گنگ ها بود ، مانند این بود ‫که در خواب راه می رود ،

‫‫اگر کاری برایش بکنید تشکر نمی کند ،

‫‫نگاه تشکر آلودی هم ندارد ، خیلی بی تفاوت عکس العمل نشان میدهد ،

‫‫با تعجب و سؤ الانه نگاه می کند و بسویی میرود و مثل اینست که

‫‫با نگاهش می پرسد برای چی اینکار را می کنی .

‫‫تداوم در ابراز محبت ، تداوم در خدمت

و ‫در مقابل ، سردی و بی تفاوتی دیدن .

‫‫ابراز عشق است ، به معنای عشق داشتن است

..

03:58  –  07.10.2008