گریه

گریه

..

غم به دل راه مده، خنده بزن

راحتِ فکر طلب و، راحت ِ تَن

ارزشی، نیست، که بر حسرتِ آن گریه کنی

دار فانی است، نه از آن تو بودست و، نه من

..

سوز

۱۷ آبان ۱۳۹۹ –  07.11.2020

.

لبخند به زندگی

لبخند به زندگی

..

زنده‌گی مثل آئینه است.

برایش بخندی، خنده می بینی.

خوشحال باش که به راحتی نفس می کشی

به راحتی راه می روی، دست و پاهایت را حرکت می دهی

به راحتی می نوشی و خوراکی می خوری

خوشحال باش یا به آنچه می خواهد ترا غمگین کند بگو:

آیا مثل میلیون ها انسان دیگر گرسنه می خوابی؟

آیا نقص عضو در بدن داری یا درد مداوم در  بدن داری؟

آیا مریضی سختی داری که احتیاج به پرستاری شدن داری؟

پس به نسبت ِ هر کدام از این مشکل ها که نداری، بایستی شکر گزار باشی

شکر گزار باشی که شرایط امروزت می شد که بسیار بدتر از امروز باشد، که نیست

شکر گزار از این که سالم هستی، سقفی بالای سرت هست، در خانه ای هستی،‌

خوراکی برای خوردن داری و نقص عضو نداری

پس شاد باش و به زیر پائی هایت نگاه کن

به آن هائی که حسرت می خورند که زندگی تو را داشته باشند

شاد باش از اینکه می توانی آزادانه قدم بزنی، از خانه به فروشگاه بروی

و خرید کرده و برگردی و مجبور نیستی از پنجره ای… به آزاد ها و خیابان

و هوائی که آن ها تنفس می کنند، فکر کنی و آرزوی آن آزادی را داشته باشی

نگاه به دنیا و زندگی می تواند راضی کننده، یا نا امیدانه باشد  

سعی کن از آنچه داری راضی باشی و غم ‌ِ نداشته ها را نخور

.

مردی که صاحب چند شرکت بزرگ بود، چند سال پیش، خود را جلوی قطار انداخت

و خودکشی کرد. بعد از مرگش، ثروت او را هفت میلیارد یورو بر آورد کردند، ولی

او به خاطر بهم خوردن شرایط اقتصادی، سه میلیارد دلار ضرر کرده بود، یعنی او

هنوز چهار میلیارد یورو پول داشت، پولی که یک هزارم آن را داشتن، آرزو

و امید مردم کارمند و کارگر است، یعنی خیلی ها برای چهار میلیون یورو داشتن،

رویا می بینند، ولی او با داشتن هزار برابر بیشتر از رویای کارمند و کارگر، خود را

نا‌امید و شکست خورده می دید.

آیا با چهار میلیارد یوروی باقی مانده نمی توانست زندگی کند و موفق بشود؟

چرا می توانست،

(چون بازمانده هایش دو سه شرکت را فروختند و با باقی شرکت ها ادامه می دهند.)

ولی دید او به زندگی با آن سطح هفت میلیاردی بود و امیدش، هشت و ده میلیارد

یورو شدن دارائی هایش بود.

پس به قول سهراب سپهری، چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

همیشه چیزی هست که به خاطر آن خوشحال باشیم و به غم فکر نکنیم.

..

سوز

۳۰ اسفند ۱۳۹۵ – 20.03.2017 

اشك مادر

اشك مادر

..

به اشك مادرى در سوگ ِ فرزند

نباشد درد و غم را، هيچ مانند

چو كوه يخ كزان، يك ده، هويدا ست

چو سوز ِ آتشى ست، در زير ِ اسپند

.

درونش پُر ز ِ آتش، پُر، ز ِ حسرت

به لب ها ناله هست، صورت به فكرت

مرا بس آرزو ها، بهر او بود

چرا فرزند من، ناكام ز ِ دست رفت

.

برايش آرزو داشتم، عروسى

نوه ها در برم، با هم رو بوسى

سپارم عمر خود، با ديد ِ فرزند

كنون غم ها مرا، بست ست دربند **

.

به نُه ماه با خودم، هر جا كشيدم

صلاحش هر چه بود، آنرا چشيدم

به خواست و ميل او، هم خاك خوردم

خطر ها در رهش، بر جان خریدم

.

چرا اى خالق ِ دنيا و هستى

چراغ زندگى اش را، شكستى

چه مى شد گر، كه او صد سال مى زيست؟

اميد و خوشدلى، از من گسستی

.

چه دارم من كنون، جز يادى از او

چو آبى كه گذر كردست، از جوو

چه دردى بد تر است، از مرگ فرزند

نداری بچه ای، دردت، چو من کو​

..

سوز

٣١ خرداد ١٣٩٤ – 21.06.2015

** بست ست دربند = بسته است در بند

با دیدن مادر، در تأثر از مرگ فرزندش، سروده شد.

بدن فرزندش در راه ارسال از امریکا، به آلمان، به سوی مادرش می باشد.