دیکتاتورها هم عاشق می شوند

دیکتاتورها هم عاشق می شوند

..

منم عاشق به روی ِ ، ماه رویت

همی پروانه وار ، آیم به سویت

رَوَم در بارگــَه ، فرمانروا وار

نشینم من به تخت ، در خاک ِ کو یَت

.

که من خود عاشق ِ این بارگاهم

ز ِ مردم طاعت وُ تعریف خواهم

کنارم چپ وَ راست خدمت ، گزارند

به پایم سر نهند ، گویا که شاهم

.

یکی بد گفت ز ِ من ، او را نخواهم

نمی گویم که من ، خود بی گناهم

گناهی گر نمودم ، این که عیب نیست

بپوشید آن بدی چون ، من ، بخواهم

..

سوز

30 بهمن 1390 – 19.02.2012

………         ……..

در روزنامه ای مجازی ، این تیتر را دیدم و به آن خندیدم و این شعر را سرودم.

البته عاشق شدن دیکتاتور ها ، منطقی می نمود ولی برداشت ِ من

از عاشق شدن آنها این بود که نوشتم.

مینو

مینو

..

به نام خداوند ِ دانا که‌ ، مینو‌ ، سرشت

به بَد ، بر گماریده دوزخ ‌، به نیکو ، بهشت

زمان ها نهاد از بَر ِ رشد و مرگ ِ گیاه

به هر یک جدا از دگر ‌، راهکاری نوشت

.

یکی گرمی و خشکی آرد به کامش میان

یکی سردی و‌ ، تَر بدارد ، نهادش سرشت

یکی پَر به آزین ، چو طاووس ِ زیبا به بَر

یکی همچو کفتار‌ ، صدا باشد و‌ ، چهره زشت

.

به دارَد به صحرا و جنگل ‌، دَد و نره شیر

خرامَد به دان آهوئی ‌، می چرانَد ز ِ کشت

چو پرورده شد بچه ‌، یا چون گوَزنی ستبر

خوراک ‌، بَهر ِ شیران و روباه و کرکس نوشت

.

نهان ‌، داده وجدان ِ پاک ‌‌، در دل ِ مردمان

که نیکو بیارند ‌، به فکر و زبان و کُنِشت

هماره به خدمت به کوشند ‌، بر ِ مردمان

ز ِ خدمت به نیکی شده‌ ، دار ِ دنیا بهشت

 ..

سوز

 03 اردیبهشت – 23.04.2010

عشق وطن

عشق ِ وطن

..

آن که ، با عشق و علاقه می گوید: وطن ،

آدمی است سپاسگزار و شاکر به آنان که به او خدمت کرده اند.

وطن ، زادگاه و محیط ِ پرورش است ، مردم ِ وطن ، مردم محیط ِ زادگاه ،

پدر و مادر و مردم ِ دیگری که در آنجا هرکدام به نحوی ،

سهمی در پرورش ِ ما داشته اند ، هر کدام به نحوی به ما خدمت کرده اند ،

هر کدام به نسبت های مختلف در زندگی ، بهداشت ، آرامش ، آموزش و

امنیت ِ ما ، همکاری کرده اند.

.

از شهرداری یه محل و کارکنان آن ، تا مدرسه و معلمان ِ آن ، از نانوا و بقال

و سبزی فروش ِ آن ، هرکدام به نحوی در ارائه یه خدمات در طول ِ رشد و

پرورش ِ ما سهیم بوده اند.

عشق ِ به وطن ، عشق ِ به آبادانی ، عشق ِ به سر بلندی و عشق به

سرافراز بودن ِ همان زادگاه و محل تولد و پرورش و عشق به همان مردم است.

.

عشق ِ به وطن ، عشق ِ خدمت به مردمی است که به ما خدمت کرده اند.

عشق به آبادانی و رفاه ِ مردم ِ همان یار و دیاری است ، که ما را پرورش داده اند .

 .

فردی که در روستائی کوچک بدنیا می آید ، در روستای ِ بزرگتر ِ مجاور به

مدرسه می رود ، در شهر ِ مجاور به دبیرستان رفته و یا در شهری دیگر

به دانشگاه یا خدمت ِ نظام یا آموزش ِ فنی یا حرفه رفته است ، این شخص

وقتی بتواند کاری برای ِ آبادانی ، جاده سازی ، تلفن ، برق یا هر امکان

رفاهی ِ دیگری که برای زادگاهش ، آن روستای ِ کوچک ، لازم است ،

انجام دهد ، با عشق و علاقه چنین کاری را می کند . اگرچه دیگر برایش

مقدور نیست که دوباره برود و در همان روستای کوچک زندگی کند ، ولی با

عشق وعلاقه در فکر است و تلاشی برای آباد تر شدن ِ محل ِ زادگاه  ِ خود می کند.

.

او نمی خواهد فقط همان خانه ای که در آن زاده شده است را آباد کند.

او می خواهد دهی که او در آنجا بدنیا آمده است را آباد کند ، و چه بسیار که

مردم آن ده را هم دیگر نمی شناسد ، ولی شاد می شود وقتی به بیند که

روستای ِ محل ِ تولدش ، برق دارد ، جاده یه آسفالته دارد ، تلفن و تلویزیون

در اختیار همه هست.

او از این آباد شدن ، از این برخورداری یه مردم ِ زادگاهش ، مردم ِ وطنش از وسایل ِ

رفاهی و بهداشتی خوشحال و شاد می شود.

 .

عشق به وطن بزرگتر ، عشق ِ به کشور ، در مقیاس ِ بزرگتر هم همین احساس

را در بر دارد.

اگرچه شاید عاشق ِ وطن در خارج از کشور زندگی می کند ، با این حال در فکر ِ

آبادانی و رفاه و امنیت مردم آن کشور است ، نه فقط محل ِ تولد یا شهر  ِ خود .

 .

او به تمام ِ وطن ، به تمام ِ کشور و به تمام ِ مردم ِ کشور ِ خود فکر می کند

و در اندیشه و فکر ِ راحتی و رفاه ِ مردم ِ زادگاه و مردم کشور ِ خود است.

.

او عشق ِ به وطن دارد ، اگرچه در آن وطن زندگی نمی کند.

..

سوز

11 امرداد 1390 – 02.08.2011