عباس آقا به بخشید

عباس آقا به بخشید

..

شروع، کلاس سوم دبیرستان ۱۳۴۱ خورشیدی، و چهارم ریاضی ۱۳۴۲ دارالفنون تهران

.

عباس آقا، خیلی دلم می خواست که می دونستم منو بخشیدی.

از ته دل بخشیدی نه که با اون اشاره سر و گردن و تایید کردن ِ فیزیکی

و این که با  چشمات به من نگاه کردی تا به بینی که آیا این تایید تو،

مرا راضی کرده است یا نه.

نه…، می خواهم که از ته دل منو بخشیده باشی، بعد از اون که دیدم با

تایید سر و گردن، گفتی که مرا بخشیدی، در خلوت بخودم و به حالت ِ تو

که فکر می کردم، یک چیزی این وسط واقعی و از ته ِ دل نبود…

قبلن ما همکلاس بودیم توی مدرسه دارالفنون، سوم و چهارم که من بعد از

چهارم ریاضی، آمدم هنرستان صنعتی و تو، توی دارالفنون ماندی و ادامه دادی.

.

تو در انتخاب دوستانت با دقت رفتار می کردی و از انتخاب ِ دوست جدیدت دیدم

که پسری معقول و با شعور و آگاه می نمود و خیلی با ادب و کم حرف بود.

اون موقع که اومدی دم در هنرستان صنعتی تهران با اون دوست و همکلاست

در دارالفنون توی رشته ریاضی، که از مدرسه دارالفنون توی خیابان ناصرخسرو

تا خیابان قوام السلطنه، پیاده آمده بودید تا مرا به بینید و مرا به اون دوست و

همکلاست معرفی بکنی و سه تائی با هم قدم بزنیم و صحبتی بکنیم.

ولی

من چون در حالی بودم که از حالت خودم خوشم نمی آمد، چون بعنوان لَلِه ی

بچه دیده می شدم، و یه جوری از این خجالت، می خواستم از دست شما ها

فرار کنم و در بروم که بیشتر احساس ِ خجالت نداشته باشم.

.

من در، رودربایستی مجبور شده بودم که پسر ِ فامیلمون که کوچک بود و به

دبستان در نزدیکی هنرستان می رفت را، بعد از ظهر ها از مدرسه به

خونه شون توی خیابان دامپزشکی ببرمش.

.

اون حالت ِ آزادی یه بعد از هنرستان و قدم زدن توی خیابان ِ شاه را از دست

داده بودم. از هنرستان که بیرون می آمدیم روبرویش کتابخانه ملی بود و کمی

پائین تر به سمت جنوب موزه ایران باستان و پائین ترش پارک شهر.

از در هنرستان به طرف شمال خیابان که می رفتیم، کمی بالاتر دست راست

یک کلیسای انجیلی بود و در ادامه اش می رسیدیم به خیابان ِ شاه

و در ادامه خیابان دست راست کلیسای ارامنه بود و روبروی کلیسا

کالباس سازی و فروشگاه میکائیلیان بود، کمی که بالا تر می رفتی

انتهای خیابان دیوار سفارت شوروی بود.

از سر چهار راه قوام السلطنه  و شاه، بسمت مشرق از جلوی هتل نادری و

قهوه فروشی دمیرچیان رد می شدیم و بوی قهوی ای که اونجا

دمیرچیان توی اون مغازه کوچک بو می داد، از صد متری قهوه فروشی

می آمد و بغل دستش هم فروشگاه ِ پیراشکی های گرم ِ خسروی بود.

این بوی دل انگیز ِ قهوه، و بعد رفتن به چهار راه اسلامبول و و ساختمان

پلاسکو، یکی از تفریح های من بود که گاهی با دوست و همکلاس

ارمنی ام « ورِژ » این مسیر را می رفتیم. گاهی هم تنها.

.

چهار راه اسلامبول برای خودش دنیائی بود که بعد ها قهوه فروشی ریو،

همان سمت جنوبی خیابان شاه در گوشه غربی چهار راه باز شد.

در شمال خیابان شاه از قهوه دمیرچیان و کافه نادری تا قهوه ریو، یعنی

چهارراه اسلامبول، دیوار جنوبی از سفارت انگلیس بود، در ورودی سفارت

در خیابان منوچهری بود، در شرق محوطه سفارت.

فروشگاه قهوه ریو بزرگتر از قهوه دمیرچیان بود، ولی بوی قهوه دمیرچیان را

بیشتر از قهوه ریو دوست داشتم و برای همین از دمیرچیان قهوه ترک

می خریدم و روی گاز خانگی قهوه ترک درست می کردم.

سر چهار راه اسلامبول به سمت شمال که می رفتی، به در سفارت انگلیس

می رسیدی. اوندست خیابونش، صرّافی ها بودند و عتیقه فروشی ها.

از سر چهار راه اسلامبول به سمت جنوب که می رفتی خیابان فردوسی

و سمت چپ سفارت ترکیه و سفارت آلمان بود و پائین تر از آن کوچه برلن.

در کوچه برلن بیشتر فروشگاه های لباس و لباس عروس و دست فروش های

لباس های ارزان قیمت بود.

یکی از دست فروش ها فقط قاشق و چنگال روی چار چرخش بود و داد می زد که

قاشق «استه ین لس استیل» ساخت آلمان، زنگ نمی زند به بینید توی ترشی

توی سرکه هست و این قاشق زنگ نزن است…

یه خورده پائین تر از کوچه برلن به سمت جنوب دست راست، بانک ملی و

بانک مرکزی بود، پائین تر از آن میدان سپه « توپخانه » و در شمال میدان

« پشت شهرداری » معروف بود که مرکز رادیو و تلویزیون و ضبط و کاست بود.

و در جنوب آن مخابرات و مدرسه دارالفنون بود

از چهار راه اسلامبول به سوی شرق، تا میدان بهارستان، خیابان شاه آباد بود.

در خیابان شاه آباد، کفش فروش زیاد بود و فروشگاه های ماهی اوزون برون و

پرندگان مثل خودکا و اردک و زیتون و پاچه مرغ و این جور چیز ها زیاد بود.

.

همه این ها در هر دوری که از هنرستان به یک سمتی می رفتم، مشغولیت من بود

و همیشه تازگی داشت. من این گردش و سیاحت را از دست داده بودم و خودم

از دست خودم دلخور بودم که در چنین اجباری گیر کرده بودم. شما هم با دوست ِ

فاضل و نگاه ِ کنجکاوش آمدید دم ِ در ِ هنرستان

و تحمل و باور ِ اینکه، این اجبار به لَلِه بودن ِ من را، شما هم به بینید، برایم بسیار

دشوار بود و اولین و ساده ترین راه به نظر، فرار می رسید که من فرار را انتخاب کردم

و با گفتن ِ اینکه به بخشید من باید پسر فامیلم را به خانه اش برسانم و اگر دیر بروم

مادرش نگران می شود، شما را در جا گذاشتم و راه افتادم و با اون پسر بچه رفتیم.

اون نگاه و حالت ِ هاج و واج ِ شما، هنوز هم در ذهنم هست و هر زمان به یاد اون

حالتی که من برایتان ایجاد کردم می افتم، احساس پشیمانی می کنم و در هر

بار، دوست دارم که صد بار از شما معذرت بخواهم.

شما برای من ارزش قائل شده بودی و با دوست جدیدت که مورد پسندت بود و

شاید هم از من پیش اون تعریف کرده بودی و از دارالفنون، خیابان ناصر خسرو

تا قوام السلطنه، پیاده تا اونجا آمدید دنبال ِ من،

جلوی در هنرستان. وقتی من با یک جمله ای کوتاه «به بخشید من باید

این بچه رو به خونه شون برسونم» شما را ترک کردم، نگاه سئوالی و کنجکاوانه و

تعجب آلود دوستت را هم در خاطر دارم و گویا او از این حالت ِ من، با اون تعریف

هائی که از من کرده بودید تعجب کرد.

در این جا من سه نفر را در حالتی قرار داده بودم که خودم قبولش نداشتم.

خودم، که چنین حرکتی نا دوستانه و غریبه وار را انجام دادن، برایم مورد پسند نبود.

شما دوست عزیز و همکلاس دو ساله ام، و اون دوستت که همراهت آمده بود.

.

ولی هنوز بعد از گذشت ِ چهل و چهار پنج سال از اون دیدار ِ دم ِ در ِ هنرستان ِ

تهران، هر وقت یادم می افتد، در روحم با تجسم شما، از شما عذر خواهی می کنم.

این نوشته،

شاید سومین نوشته ام در عذرخواهی از شما و توضیح ِ جریان است که  دو تای دیگر

را در جائی گذاشتم که کمی بعد وارد اینترنت کنم، ولی این سومی را حتمن وارد

اینترنت می کنم، باشد که شما آنرا بخوانید و مرا به بخشید.

اسم شما را نمی توانم کامل بنویسم، آدرس و تلفنی هم از شما ندارم، فقط شاید

با اسم عباس آقا، پسر حاجی و وابسته به حیدر، که اسمت را باید

یک تریلی می کشید، بدانید که منظور شما هستید.

اگر یادتان باشد، یک نشریه مخفی نوشتیم و با کاغذ (کاربُن) کپی کردیم و بعدش

خودمان، خودمان را سانسور کردیم، چون شما گفتی که اون همکلاسی مان (ح- ا)

ساواکی هست، گفتم از کجا میدونی شیطون؟  گفتی ما یک فامیل ساواکی داریم

و از رفتار و حالات و سئوالاتش فهمیدم که این همکلاسی ما هم ساواکی است.

نظر شما درست بود، چون بعدش که من در هنرستان در رشته مکانیک بودم، او

در رشته برق بود و یک روز توی راهروی طبقه دوم هنرستان با هم صحبت که

میکردیم و به سمت کلاس ها می رفتیم، ناگهان او مرا به طرف در اتاق یک کلاس

که خالی بود هول داد، اتاق رسم فنی بود، و خودش داخل شد و مرا هم

به داخل کشید،در را پشت سر ِ من بست و مرا تقریبن به در کوبید و یک

اسلحه کلت را روی سینه ام گذاشت.

نا خود آگاه با دستم کولتش را به طرفی هول دادم  و گفتم احمق مگر نمی دانی

اسلحه را نباید طرف کسی بگیری؟ گفت خالی ست و تبسمی کرد. گفتم با

این حال اسلحه خالی را هم نباید به طرف کسی بگیری، پرسید آیا ترسیدی؟

گفتم خوب معلومه، جا خوردم، این چه کاریه؟ گفت به بین، و بغل کتش را بلند

کرد، و یک جا کولتی چرمی زیر بغل چپش، با تسمه از شانه اش آویزان بود،

نشانم داد و کولت را سر جایش زیر بغلش جا داد و کتش را انداخت روی

پیراهنش. پس از آن پرسید: می خواهی از اینا داشته باشی؟ گفتم برای

چی ام هست؟ گفت خوب همین طوری داشته باشی. گفتم آیا می تونم

یک دزد که روی دیوار خونه مون رد می شه با این هفت تیر بزنمش؟

گفت نه

گفتم خوب پس به چه دردی می خورده؟ فقط مسئولیت داشتن اون را باید

داشته باشم که چی؟

گفت خوب بیا تو ساواک، اونجا حقوق خوب می گیری، از سربازی معافی،

اگر دانشگاه خواستی بری بدون کنکور می ری. گفتم من می خوام خارج

بروم دانشگاه، گفت اگه خارج هم بخوای بروی می تونی، راحته، خرجتو می دن،

امکانات برات فراهم می کنن، گفتم خوب برای چی، عاشق چشم و ابروی ِ

من که نیستند، لابد باید اونجا به اسم دانشجو برم و  از دانشجو ها جاسوسی

کنم، برای درس خوندن که اونجا نمی فرستنم؟

گفت نه،… آزادی، دخترای آلمانی، انگلیسی، هر چی بخوای در اختیارت هست.

گفتم این جا خونه عمه ام بخوام بروم باید به مادرم بگویم که اگر تلفن زنگ زد،

من خونه عمه ام هستم یا دائی، یا دارم می رم توالت، اگه زنگ زد،

بدونی که کجا هستم. بعدش گفتم نه بابا، من حوصله این همه محدودیت

را ندارم، من دوست دارم آزاد باشم، وقتم مال خودم باشه، هر جا خواستم

بروم، هر چقدر خواستم بمونم. نه، من نمی تونم.

.

بعد ها موقعی که شاه اومده بود برای بازدید هنرستان تهران، همین (ح- ا)

جلوی در هنرستان با سلام و احوالپرسی و بگو بخند، مرا بازرسی بدنی کرد

با شوخی و خنده پرسیدکه چطوری و دستهایش را به پهلو هایم زد و با

بالا و پائین پهلو هایم، یک تماسی به دستهایش و بدنم داد، بعد به پشت

شانه ها و کمرم دست زد و گفت خوب بابا برو دیگه، الان باید بازرسی

بشی. گفتم کره خر، تو که خودت منو بازرسی بدنی کردی دیگه، خب

احمق این چه کاریه؟ الان که منو بازرسی خواهند کرد.

از دم در هنرستان تا نزدیک ِ وسط ِ حیاط به گارگاه ها نرده کشیده بودند

و در سه مرحله، بازرسی بدنی کردند.

در ِ ورودی هنرستان توی خیابان قوام السلطنه بود رو به مشرق، و روبروی

خیابان سوم اسفند، دست راست کتابخانه ملی بود و کمی جلوتر به

سمت شرق، وزارت خارجه و شهربانی مرکز.

از دم در به توی هنرستان، حیاطی بزرگ بود و زمین ورزش دست راست،  

در دست چپ، کارگاههای فلزکاری و روبرو، کارگاههای مکانیک اتوموبیل.

در همان روبروی در وروی در انتهای حیاط، بالای کارگاههای مکانیک،

کلاس های درس هنرستان صنعتی بود.

از دم ِ در تا کلاس ها، تمام حیاط را باید طی می کردیم که در

این فاصله، سه بار بازرسی بدنی شدیم.

به ما شاگردان ِ هنرستان تاکید کرده بودند که خود را مشغول کار

نشان بدهیم و وقتی اعلیحضرت از کنار ِ ما رد می شوند، بلند شویم

احترامی بگذاریم و بکارمان مشغول شویم و صحبت هم با

اعلیحضرت نکنیم.

جالب بود، همکلاسی مان در چهارم ریاضی دارالفنون که ساواکی بود،

این جا آمده بود و شاگرد کلاس برق شده بود. یک هم صحبتی همیشگی

هم داشت که توی آن یکی، کلاس مکانیک بود.

.

عباس آقا، شاید از تاثیر حرفهای شما بود که منهم روی حرکات و رفتار

و سئوال های دیگران کنجکاو شده بودم.

یکی از همکلاسی های مان پسری خوش قد و بالا و خوش لباس و

خوش صحبت بود، همیشه موهای سرش مرتب و ریش اصلاح کرده

و لباسهایش تمیز و کفشهایش واکس زده بود.

یک روزی بهش گفتم، (م- الف) اسمش بود، به بین تو، به نظر پسر ِ

خنگ و نفهمی نمی آئی، باهوش هم هستی، درسهای هنرستان

هم آنقدر سخت نیست که نتوانی آنها را یاد بگیری، کلاس اول

هنرستان دوساله شدی، کلاس دوم هم، الان سال دوم ات هست،

لابد کلاس سوم هم دوساله خواهی شد. (اول = دهم، دوم = یازدهم

و سوم = دوازدهم) پس این جا، تو، درس نمی خونی، تو داری

کار می کنی، وظیفه ات در کلاس ِ درس بودن است و شاگرد ِ شاگرد نیستی.

او با خنده ای که خودش را نباخته بود و قیافه ای معمولی داشت،

موضوع را رد کردو موضوعی دیگر پیش کشید.

چندی بعد از این گفتگو، اون رفیقش یعنی رفیق ما در دارالفنون ( ح- ا )، برایم

کولت کشید و بعد پیشنهاد همکاری با ساواک را داد.

.

از یک نظر کار درستی بود، اداره اطلاعات و امنیت کشور باید از همه

جا اطلاعات داشته باشد، ولی کلاس دهم، یازدهم دبیرستان و یا

هنرستان، یه خورده به نظر برای این ماموریت ها زیادی می آمد.

.

ولی عباس آقا، فردا یا پس فردای دیدار اول که دوباره با همان دوستت

جلو در هنرستان آمدی و من همان حرکت دو روز قبل را انجام دادم

و از ادامه صحبت با شما فرار کردم و رفتم…

دیدم که نگاه کنجکاو دوستت حالت تائید

بخودش گرفت و حالت تعجبش کمتر بود و خود شما هم

حالتی داشتی که به خودت میخواستی بگوئی که اشتباه

نکرده بودی و برای خودت، تایید می خواستی و آنچنان مثل دفعه اول

هاج و واج نماندی و سری به تایید تکان دادی و قبل از اینکه

ما راه بیافتیم، شما خداحافظی کردید و رفتید.

چه دردی از احساس جدائی بر دلم نشست، دردی بود که

درمانی برایش نداشتم، امکان توضیح دادن در آنجا را هم

نداشتم، به فکر توضیح دادن هم نبودم ، فقط می خواستم

از آن شرایط ِ زبونی و بیچارگی ام فرار کنم و شما مرا کمتر

به بینید و من با کوتاه کردن دیدار شما، خودم  را کمتر تحقیر

شده حس کنم.

البته این کار بدی نبود که من بچه فامیل مان را که نزدیک مدرسه

مان بود تا خانه شان که خیلی دور از مدرسه بود همراهی کنم

و بعد به خانه خودمان که در نزدیکی خانه آنها بود بروم.

ولی خب دو سالی ما با هم همکلاس بودیم، گاهی به

پشت شهرداری می رفتیم، رادیو ضبط ها و تلویزیون ها را

می دیدیم، ولی بیشتر ِ مسیر ِ ما، به خیابان باب همایون از

پاساژ بین آن دو از ناصر خسرو به باب همایون بود و

از باب همایون، از کوچه کنار اسلحه سازی با دیوار بلندش

به خیابان خیام که طرف دیگرش پارک شهر بود می رفتیم و

سوار اتوبوس های مختلف به خانه هامان می شدیم.

گاهی از توی پارک شهر می رفتیم تا خیابان شاهپور که به

میدان حسن آباد می رفت.

پارک شهر بین چهار تا خیابان بود، شاهپور در غرب، خیام

در شرق، و سالن ورزشی سرپوشیده محمد رضا شاه و باشگاه

شعبان جعفری و کلوپ اتومبیل رانی ایران (DAS)

در شمال آن بود.

گاهی از مدرسه دارالفنون تو ناصر خسرو می آمدیم به

میدان توپخانه که مرکز مخابرات آنجا بود، در شرق میدان،

خیابان اکباتان مرکز لوازم اتوموبیل و در شمال میدان در

شمال شرقی، خیابان لاله زار مرکز لوازم الکتریکی صنعتی و

در شمال غربی، خیابان فردوسی بود که در همان اول و بیشتر

در خود میدان توپخانه، موزه ای کوچک بود.

فاصله بین لاله زار و فردوسی، شمال میدان توپخانه،

معروف به پشت شهرداری بود که مرکز لوازم رادیو و تلویزیون

و لوازم الکترونیکی بود. و از آنجا به سمت غرب خیابان سپه و

در شمال خیابان بانک سپه و روبرویش در خیابان خیام  روزنامه

اطلاعات بود. بعد از بانک سپه به سمت غرب، دروازه ای

با طاق کاشی کاری بود به اسم سر در باغ ملی بود که از آنجا که

وارد خیابان شمالی جنوبی اش می شدی دست راست شهربانی بود

و دست چپ وزارت خارجه.

.

ما جاهای مهم و دیدنی بسیاری را در اطراف مان داشتیم و

همیشه با بحث های سیاسی و بهبودی برای اوضاع، خیابان ها

را می رفتیم تا به اتوبوس های مان برسیم. حالا بعد از این مدت

گردش های دو نفره سیاسی، یکی مثل من شده بود لَلِه یک

پسر بچه هشت و نه ساله و از مدرسه یک راست بایستی

می رفت خونه و وقت نداشت با دوستانش صحبت کند و قدمی بزند.

این احساس ِ للگی باعث می شد که از شما فرار کنم.

و گرنه عباس آقا، ما با هم دوست بودیم و موردی هم پیش

نیامده بود که از هم دلخوری داشته باشیم. فقط جدا شدن

مدرسه هامون، که من آمدم هنرستان تهران و شما ماندید

در دارالفنون، باعث تماس کمتر ما شده بود.

من احساس کوچکی، می کردم که به استخدام ِ بدون

مزد و مواجب در آمده بودم که للگی کنم و از دوستانم

به ناچار  بریده بودم.

یادت می آید عباس آقا، یک روز توی اتوبوس شرکت واحد

من با لباس سربازی (گروهبان سوم وظیفه ژاندارمی)

ایستاده بودم و شما روی صندلی نشسته بودی،

فکر کنم اتوبوس از میدان ۲۴ اسفند (انقلاب) داشت به

سمت میدان راه آهن می رفت، من با توضیح کوتاهی

عذر خواهانه گفتم که اونموقع که آمده بودید دم در ِ

هنرستان، من نتونستم با شما به قدم زدن بروم و…

که دو سه بار کوتاه سرت را تکان دادی و نگاهت را

به طرف دیگر انداختی که خیلی خوب قبول کردم دیگه

نمی خواهد توضیح بدهی، که من ساکت شدم و

بعدش تا اینکه یکی مان پیاده شویم سکوت بود و

یک خداحافظی کوتاه.

داشتم منفجر می شدم، بابا منو بفهم، منو درک کن،

درسته که شاید دل ِ تو شکسته از اینکه رفیقت را

بعد از دو سال بی مهر و وفا دیده ای، ولی خب من هم

دلیل ِ خودم را داشتم که کارم به بی وفائی می مانست.

همش که حق با تو نیست، من هم، صد در صد دارای

حق، برای اون رفتارم نبودم.

ولی خب برای دوستانی که مدت ها با هم دوست

بوده اند یک کار نا خوش آیند از یکی شان، نباید دوستی

و روابط خوب دو ساله را به پایان برساند.

طرف دیگر بایستی برای نگهداری کردن از این رابطه

دوستی، تلاش کند و مفت و آسان نباید دو سال هم

صحبتی و تفاهم را به هیچ بشمارد و کنار کشیده و

خود را قانع کند که خوب او نمی خواهد.

شاید می بایستی یکبار دیگر می آمدی به سراغم و

به تنهائی می آمدی و با من، هم قدم می شدی و

می پرسیدی که چه چیزی هست که من، اون رفتار

و فرار از قدم زدن را پیش گرفته ام.

یعنی شما اون محبت و دوستی را که در دو سال

گذشته داشته ایم، همه را با یک رفتار نادرست من

رها کردی و نخواستی که بکوشی تا دل ِ دوستت

را بدست آوری؟ همین بود دوستی؟

آیا اگر یک دوست، ناز کرد نباید طرف دیگر نیاز کند؟

به نظر می رسد، وقتی یکی از دوستان رفتاری نه

در خور دوستی دارد، ولی چنین رفتاری در چند سال

گذشته سابقه نداشته است، آن دوست دیگر، برای

پایدار نگه داشتن و ادامه دادن دوستی باید تلاش کند.

آیا برای طرف اول، این دوستی ارزشی نداشته

است که با یک رفتار نا خوشایند از طرف دوم، دوستی

را رها کند و دیگر برای ادامه دوستی هیچ کاری نکند؟

دوست آنست که گیرد دست دوست –

در پریشان حالی و درماندگی

وقتی یک دوستی با یک رفتار نامناسب از دوست دیگر،

دوستی اش را ادامه نمی دهد، یعنی که دوستی اش

آن چنان محکم و قوی نبوده است که با یک حرکت دوست

دیگر، از آن دوستی، دست می کشد.

اگر دوست، دوست است، در یک فرصت دیگر با یک

حالت و حرکتی دیگر به سوی دوست می رود و برای

ادامه دوستی اش، پیشنهاد و دریافت دیگری را از

رفتار دوستش می خواهد. به حرفهای دوستش گوش

می دهد و  خود را در وضعیت آن دوست قرار میدهد

تا بتواند آن حالت و وضع دوستش را درک کند، که چرا

و چطور در آن زمان، آن حرکت را انجام داده که مورد

پسند این یکی نبوده است.

ادامه دادن دوستی، تحمل و گذشت و تلاش لازم دارد.

تلاش برای فهمیدن و دریافت کردن از شرایط دوست.

وقتی دو نفر دوست با هم گردش می کنند و در یک

زمانی برای خوردن به جائی می روند، هر کدام یک

نوع ساندویچ یا خوراک مورد علاقه خود را سفارش

می دهد، یکی کولا سفارش می دهد یکی فانتا

و دیگری آب، این دلیل و انگیزه ای نمی شود برای

اختلاف. خوب هر کدام به سلیقه خود، خوراکی را

سفارش می دهند و هیچ کدام دیگر، دل آزرده نمی

شود که چرا اون فانتا می نوشد در حالی که من

کولا می نوشم، کسی از دیگری ایراد نمی گیرد

که چرا تو خوراکی برنج دار را انتخاب کردی؟

دوستان تا آنجائی پیش رفته اند که انتخاب خوراک

دوست دیگر را قبول دارند و به آن ایراد نمی گیرند.

ولی خب عباس آقا به بخش، اشتباه کردم، مگر همیشه

آدم ها همه کارشون درسته؟ خب رفتارم اشتباه بوده، حالا

که بعد از چند سال دارم عذرخواهی می کنم، دیگر عذر

مرا از سر ِ خودت باز نکن و عذر خواهی ام  را بی ارزش

نکن. کم محلی ات در اینجا به بی پایه بودن عذر خواهی

ام دلیل می شود.

بعد از جدا شدن در اتوبوس، صحنه ها تکرار و تکرار می شد

و پشیمان می شدم از اینکه عذر خواهی کرده بودم ولی باز هم

شما را زیاد مقصر نمی شمردم و مهرتون از دلم بیرون

نمی رفت، دوستتون داشتم و اگر امکانش بود باز هم

مایل بودم هم صحبت ِ شما باشم.

ولی خب دیگر زمان، هر کدام را بسوئی می بُرد و

همراهی مشگل تر می شد. من در خدمت سربازی

بودم و شما در دانشگاه. بعد از آن هم که شما در اداره ای از

شرکت نفت بودید، و من در جائی دیگر در شرکت نفت بودم، از

دوستی که شما را می شناخت جویای احوال شما شدم.

شاید کمی احساس دلسوزی برای شما داشتم

که گفته بودی در بچه گی پدرت را از دست داده بودی

و شاید هم احساس خوشایندی داشتم از تعریفی

که از من کرده بودی که وقتی می خندم، گوشه چشمانم

جوری جمع می شود که خوش آیند شما بود.

ولی عقیده های وطن دوستانه و انقلابی مان، ما را

بیشتر به هم نزدیک کرده بود که حتی با هم روزنامه

مخفی نوشتیم بنام «نفوذ» و فقط در همان نشریه اول

باقی ماند و به دومی نرسید، با تعریفی که از همکلاسی

مان (ح – ا) کردی که ساواکی هست.

.

یه موقعی، چند روزی بود که شلوغ شده بود و جلوی مدرسه یه ما

اتوبوس آتش زدند و اتوبوس های شرکت واحد اعتصاب کردند و وقتی

ما از مدرسه به خانه می خواستیم برویم، در خیابان ورزش، شمال

پارک شهر، بجای اتوبوس های شرکت واحد، ماشین های ریو، ارتشی

که کامیون های چادر دار بود، مردم را سوار می کردند و مجانی

همان مسیر اتوبوس را می رفتند تا مردم به کارشان برسند.

من گفتم بیا ما هم سوار شویم که گفتی نه! راننده های

شرکت واحد اعتصاب کرده اند و اگر ما سوار ماشین های

ارتشی بشویم، بر ضد راننده اتوبوس ها کار کرده ایم.

من گیج بودم و نمی دانستم اصلن برای چی اعتصاب شده

ولی وقتی پیاده از جلوی استادیوم محمد رضا شاه به

خیابان سپه رفتیم و به میدان حسن آباد رسیدیم، دور میدان

ماشین های جیپ ارتشی دور تا دور میدان توی دایره خیابان

ایستاده بودند و روی ماشین ها، مسلسل سنگین به طرف

خیابان سوار بود که ردیف قطار فشنگ از مسلسل تا کف ماشین

جیپ ها ادامه داشت.

آنموقع یک اسمی از یک ملائی بود که بر علیه شاه حرف

زده بود و شاه نمیدانم چه کار کرده بود که بازار و مردم به

طرفداری از اون روحانی شلوغ کرده بودند و این مسلسل ها به

فرماندهی تیمسار اویسی،

برای جلوگیری از شلوغ کردن مردم، در خیابان ها بود.

.

اونموقع ها، هنوز اسم اون روحانی برای خیلی از مردم آشنا نبود

که بعد ها اسم اون روحانی بر سر زبان ها افتاد، و بعد به اسم

رهبر انقلاب اسلامی ایران نامیده شد.

.

عباس آقا، هنوز که هنوز است، با اینکه در خارج از ایران زندگی می کنم،

مثل دوران مدرسه برای هر گوشه ای از کشور ایران نگرانم و فکر می کنم

چطوری می شود مشگل آنجا را حل کرد، چرا اینطور شده است و

چرا آنطور دیگر که به نفع مردم ایران هست نمی شود؟

زورم نمی رسد، نه به حکومت و نه به کسانی که منافع شان با

حکومت هماهنگ است و آنچه باقی می ماند، بدبختی و بیچاره گی

برای اکثریت مردم است، و تاسف من که نمی توانم کاری برایشان انجام دهم.

خدا هم که کاری به این کار ها ندارد و فقط آرزو و خواست مردم این است

که خدا می بایستی مهربان باشد و  و یار و یاور مردم است.

ولی آنچه می بینیم، تنها کاری که خدا نمی کند، یاری به مردم است.

در طول هزاران سال دیدیم که زور گویان پدر مردم را در آوردند

و خدا هم هیچ کاری نکرد و مردم به بدبختی و بیچاره‌گی جان دادند.

بگذریم، با همه این ها، دوست دارم که این احساس

را داشته باشم که شما مرا بخشیده اید، تا دیگر خود را سرزنش

نکنم و بدانم که تصویر بدی از من در ذهن شما نباشد. آنوقت تصویر شما

هم در ذهن من مهربانتر دیده خواهد شد و من می توانم، تصویر ِ اون حالت

نه بخشیدن شما را با حالت گذشت شما و مهربان بودن تان جابجا کنم.

تجسم تصویر شما، با نگاه مهربان همیشگی تان، آرامش را به روح نگران

من باز می گرداند.

یاری ام کنید.

..

سوز

22 بهمن 1392- 11.02.2014 

شقایق

شقایق

..

شقایق، تو خونی، که از رگهای آزادی خواه، درون خاک،

نهان اینجا ، به پا خیزی

لبانت باز و خندان می نماید،

درون سینه ات تاریک است و غم های

دوران غم انگیز گذشته، در نهان دارد.

گلبرگ های سرخ تو، نشان از رشادت های خونین را، به یاد آرد.

.

به هنگام ِ گذر کردن، میان راه، به دشتی در بهاران سبز،

به یک جائی، به جمعی از گل های  شقایق، نگاهت خیره می ماند.

کیان اینجا به خاک افتاده بودند، سالها پیش از این؟

.

به هنگام دفاع از خاک میهن،

رشادت های سربازان، به خون غلتید؟

و یا دشمن، که این جا غربت است او را،

خونش با زمین آمیخت؟

.

شقایق، تو گل دادی ز خون ِ بر زمین ریخته.

اگر دوست بود، که دشمن و  ِ را، اینجا بر خاک غلطانید.

و یا دشمن، که شمشیر ِ دوست، خونش بر زمین جارید.

چگونه می توان، از روی تو فهمید؟

شقایق، چه باید دید؟

.

شقایق، نموداری، از عزیزی در جهان، هستی

چه دشمن، چه دوست، هر کدامین هم،

در دیار خود، سری داشت ست و سامانی.

..

سوز

 ۰۳ خرداد ۱۳۸۹ –   23.05.2010

زندگی

زندگی

‫..

زندگی چیست ، خرمن کوفتن

یا به عزم آهنین ، مشکلی را روفتن

‫زندگی ، گسترش ِ دم به دم خاطره هاست ،

‫‫نقش هر خاطره زیبا ، و هم بی پرواست ،

‫چون به دریا زدن و ، در کف آبش صدفی ناب بجستن ، رویاست ،

‫نقش امید زدن ، بر تن این فردا هاست ،

‫زندگی ، ساختن دم به دم رویاهاست ،

بهره بردن ز جهان  باز ، در این حالا هاست

‫جستن و ، یافتن ِ دوست ، در این ، درجا هاست ،

‫دل سپردن به گُلی ، کان بویه گلش بی همتاست ،

رنگ سرخ ، دیدن ‫از روی شقایق زیباست ،

‫بوی خوش ، داشتن امید ، ز ِ هَر گُل ، همانا ، بی جاست ،

‫‫بر خیز و به بخش ، باز همی دانه بکار ، تا که زمان پا برجاست ،

همچو محبوبه یه شب ، کان ، بخشش ِ عطر ، در او ، بی همتاست

..

‫سوز

‫ ۲۵ مهر ۱۳۸۸ − 17.10.2009 – ‫‫‫‫27.11.2009