نگاه یار

نگاه یار

..

جسم من را ، از پس این زندگی یه ناخوشنود

زیر ِ خاک ِ باغچه، آنجا که پنجره یه دلبر ِ من باز شود ،

بسپارید تنها ،

وندر آن خاک ، گُل ِ خوشبوی و کمی صورتی اش بن-شانید

تا که از جسم و دل و چشمان ِ مشتاق ِ من

سر زند شاخه گلی

آن زمان باد که این گل ، به نمایش دادن ِ خود بن شیند و ،

نگه ِ لطف و پُر از مهر ِ نگارم به خودش آویزد

دیگر آن شوخ نگاهش ، به من آنقدر سرد نیست

همچو این زندگی ام ، بی توجه ز ِ نگاهش ،

دل من پُر درد نیست

او به تحسین که به گُل ، شوخ نظر اندازد ، دل ِ من شاد شود

من ، که نگاهی ز ِ محبت ز ِ نگارم خواهم

دارمش حال که این ، جامه ز ِ گُل را به تنم آوردم

..

سوز

23 شهریور 1390 – 14.09.2011

‫بهار

‫بهار

‫..

‫بهار آمد، چکاوک نغمه سَر داد

‫پرنده در پرنده، جوجه پر داد

‫به جوجک پر زدن را یاد می داد

‫نهان گشتن ز دشمن، پند می داد

‫کلاغ زشت، گربه اهرمن باد

‫به هر سو دیده چرخید شاخه گل بود

‫ز سنبل، لاله، نرگس باغ پُر بود

‫درختان پر شکوفه، دست ها پُر

‫به سوی آسمان، دست تشکر

‫ز سرما، باد سرد و یخ رهانید

‫نگاه گرم خورشید، برف برچید

‫به برگِ سبز روشن، شاخه، داده صحنه را رنگ

‫شکوفه ها سفید و، صورتی، کم رنگ و پر رنگ

چو نور ِ هور زد بر شاخه ها چنگ

به سایه یا به نور، هر برگ چند رنگ

‫به شب، بلبل سراید دم به دم، صد جور آهنگ

‫ز زیبائی ِ روز و عطر گلها و شکوفه مست گشته

‫به رویا روزها شد، کنون گویا که وی هشیار گشته

‫به یاد عطر سنبل ها و مریم ، بلبلک آواز خوانَد

‫مقام هرگلی هم ساز، در مقامش باز خوانَد

‫..

سوز

‫بوستون

۲۷ اسفند ۱۳۸۷ − 17.03.2009