کوچه پهن است

کوچه پهن است

– در برابر سروده ی کوچه تنگ است، سروده شد –

..

این کوچه چه پهن است، بیا تا که در آن پرسه زنیم

دست ها دو طرف باز، به خود و همدگر، چرخه زنیم

در چرخش ِ خود، گاه به هم پشت و، گَهی رو در رو

چشمان که به آن چشم دگر باز افتاد،‌ به روی هم خنده زنیم

چون مست که از میکده، چند پا به جلو، یک به عقب بیرون رفت

در رقص ِ نشاط ، دو سه پا، به جلو، یک به عقب شانه زنیم

چون کودک ِ شاد که از، چیز ِ خوشایند، بخواهد تکرار

بر شادی و رقص، و چند دور ِ دگر شانه زدن، چانه زنیم

..
سوز

۲۹ فروردین ۱۳۹۵ – 17.04.2016

Advertisements

رقص خوشحالی ( هپی دانس )

رقص ِ خوشحالی ( هپی دانس)

..

بر شادی یو رقص ، شدند جوانان

در لرزه فتاده ، کاخ ِ دیوان

پانصد تا پلیس ِ باز و مخفی

در گردش و جستجوی سقفی

.

اینترنت و عکس های ِ هوائی

گشتند ، که تا رسند به جائی

کان رقص ِ نشاط و حال ِ شادی

بر عالَم ِ دین ، زَدَست فسادی

.

دست ها و بدن ، تکان به باسن

این کار گُنه است ، فساد ِ روشن

تو سری به خود زدن ،  مجاز است

گر قمه ، زنی ، در آن ثواب است

.

خندیدن ِ مردمان گناه است

قهقهه جزایش ، ته ِ چاه است

رو گریه کن و نوحه بیاموز

با نماز ِ شب ، شب برسان روز

.

می جوی کنون ، رضایت ِ ما

تا دعات کنیم برای ِ فردا

نذر ت بده امروز ، تو به ما ها

در روز ِ جزا ، شفاعت از امام و مولا

..

سوز

06 خرداد 1393 – 27.05.2014

شادمان

شادمان

..

بشکن بزن و به رقص با دف

بر شانه و پا، بده تکانی

شادی بنما، دو دست با کف

دور کن ز  ِ خودت، غم  ِ نهانی

.

چون تکان دهی، به سر و اندام

آورده پیام ، ز  ِ شادمانی

با، بودن ِ خود بیار شادی

چند روز مگر ، درین جهانی

.

افسرده دلان، بخاک بسیار

دارد ز  ِ هزار، دیار  ِ فانی

چرخی بزن و، ترانه بر خوان

چون خنده کنی، غمت برانی

..

سوز

15 خرداد 1391 – 04.06.2012

عاشق ، چو نیلوفر

عاشق ، چو نیلوفر

..

دوست دارم همچون گل ِ نیلوفر

که به دور تنه و شاخه های یک درخت می پیچد ،

تمام ِ وجودت را در آغوشم بگیرم و لمس کنم .

اندامت چون تنه یه درخت و بازوانت چون شاخه ها ،

آنگاه گل های شادی و رضایتم ، فراوان ،

از بالا تا پائین نمایان خواهند بود .

و با گذر هر نسیمی ، تائید وار ،

این شادی را نشان خواهند داد.

..

سوز

دوم بهمن 1390 – 22.01.2012

دلبر

دلبر

..

به من گفتا، که پس آن دلبرت کو

که هر شب می بَرَد خواب از سرت کو

به گفتم، دلبر ِ من دیدنی نیست

لبش گویا، ولی بوسیدنی نیست

.

همو هر روز و هر شب همرهم بود

بد و خوب، ناظر ِ کردار ِ من بود

چو، بد، من با یکی رفتار کردم

نکوهش کرد ، دلم ، آزار افزود

.

چو خوبی های من، بر دیگران دید

مسرت بخش ، دلم، شادی بیافزود

چو با نیکی به فکر و، کرد و، گفتم، کار کردم

نگاه ِ راضی اش اندر دلم، آرام ِ من بود

..

سوز

06 امرداد 1390 – 28.07.2011

‫اشک

اشک

‫..

من آن اشکم‌، بر اندوهت ز گوش چشم روان گشتم

‫شدم تسکین به غم هایت‌، ز کاشانه جدا گشتم

‫غبار غم به شستم گَرد‌، چو از ذهنت روان گشتم

‫چرا پس دوری من شد‌، ز یاران و ز کاشانه ( اشکدان )

‫مُسکِن یا که آرام بخش‌، به هر دردی از آن خانه

‫.

‫چو غم جوشید‌، شدم چشمه‌، فدا کردم خودم را من‌، دلیرانه

‫وداع من ز‌، یارانم‌، به پای چشم پنهان شد‌، بدست ِ صاحب ِ خانه

چه کس من را از آن پس دید‌، چه کس دنبال ِ من گردید

‫نهان گشتم بدستمالی‌، به پشت دست خردسالی‌، نمین بودم‌، کمی بعد هیچ

‫.

‫تأ ثر را عیان کردم‌، که شادی را بیان کردم‌، ‫غم غربت روان کردم

‫شدم ظاهر به اندوه و‌، به درد و زار و بیماری‌، و زآن پس هم به خوشحالی

‫زدودندَم بآسانی و با سرعت بدستمالی‌، نوک انگشت‌، خجالت یا نهان کاری

‫.

‫من آن اشکم که آویختم به چشم مادری بدبخت‌، به اعدام جگر گوشه

‫به حسرت باد‌، تکان میخورد‌، حز ین آونگ‌، به چوب دار آو یزان‌، چه بیهوده

‫طنابی کرد جدا او را‌، به گردن حلق‌، ز مادر‌، هم دگر یاران که می بوده*

.

‫جدا گشتن ز هر دردی‌، وداعش با غم و اندوه ،

روان شد اشک‌، اندک‌، یا کمی انبوه

‫به پایان جدایی ها‌، ز شوق باز دیدن ها‌،

روان شد اشک‌، بسان چشمه ای از کوه

‫.

بُروز شادی و اندوه‌، نمادش اشک می گردد‌،

‫چو بیرون شد ز کاشانه سراغ خانه می گردد

جدا از خانه یه پیشین‌، سراغ باد می گردد‌،

سوار باد توفنده‌، به جمع ابر پیوندد

.

‫‫وزان پس بارش ابری است‌، برای ابر می بارد‌، بباران ابر می کاهد

به کوهساری دوان گشته‌، ‫به جو یباری‫‫ روان گشته‌،

‫خنک سازد‌، دل ِ یک آهوی تشنه‌، به آهو یی نهان گشته

‫در آن گاهی که سوسماران‌، بدندان پاره می سازند‌، نیام بچه آهو را

‫من آن اشکم‌، که با حسرت ز چشم مادر آهوی بیچاره روان گردم

‫..

سوز‫

‫02-05.01.2009

* ،،‫ وقتی این سه سطر را می نوشتم از تأثر‌،

اشک چشمانم را پر کرد و جاری شد ،،

پوچی

پوچی

..

نوشته بودی بروم یا بمانم…

یه زمانی، درفکر پوچی یه آمدنم بودم،

به فکر افتادم که بروم، ولی دیدم این رفتن ، اینطوری؟ از آمدن هم

پوچ تر بنظر میرسد. بکجا بروم؟ لا اقل اینجا امکان تغییر دادن را

دارم. در آنجا که نمیدانم کجا هست، و نمیدانم توانم چه خواهد بود؟

آمدنم از کجا بود،

بر شاخه یه درخت سیبی، قسمتی از آن سیب بودم که باغبان

برای باروری و درشت شدن سیبش از علف های پس داده شده یه

گاو مزرعه، پای آن را کود داده بود. آن کود چه بود، قسمتی از

علف های مزرعه بود که تخمش را باد از سرزمین های دور و

نزدیک بانجا پرواز داده بود، خاک مسکنش شده بود، و باران

رشدش داده بود. این چمن و علف مزرعه که حالا قسمتی از

وجود من شده اند، از درون گاو رد شده اند و:

.

قسمتی هم از چمن اندر درون شیر رفت،

بخش دیگر کود نامش، در پیاز و سیر رفت

قسمتی از آن بنام شیر، کجا رفت و چه کرد،

می بباید قصه ای دیگر بر آن تحریر کرد.

.

آبی که سیب را بارور کرده بود، در طی یکسالی که،

سیب من ساز، بارور شود، بارانش گاهی از شمال، گاه از

جنوب بدانجا رسید ه بود. آب باران،

تبخیر جنوب، از ساحل اروند روود، از پهنه یه خلیج فارس.

باران شمال، از سپید روود و خزر بر خاسته،

اینهمه دشت و دمن را پشت سر بگذاشته.

من کی یم؟ مجموعه یه خاک وطن یا که از محدوده یه بالاتر

و پایین ترم؟

.

ابر و آب جسم سیب، زاده یه تنها دیار ما، نمی باشد بُنَ ش،

زاب پهن دریای یه آرام، اطلس و هندی، همی باشد درش،

مام میهن، بهر ابر  ِپُر ز باران، این جهان آبی است،

کالبدم از گوشه های دیگر و، از این جهان خاکی است،

.

من شدم از خاک و از آب جهان، چون پایدار،

می همی کوشم جهان و مردمانش را قرار،

.

پس به بین، یک سیب که پدر یا مادر من خورد،

یا قسمتی از من فعلی، یک قسمت از سیب و چمن قبلی است.

مدتی در شکل من مهمان است و بعدش

در کجا و با چه شکلی ادامه دهد، نتوانم گفت.

.

نقش سیب، دی، مادر و امروز با اسم منش نادی شود،

مدتی مهمان من، زان پس که را، یا بر چه ای نامی شود،

یا بسان شاخه ای، در پرده ای، مستوجب کاری شود،

آتشی سازد زمستان را شبی، یا چرخ یک گاری شود،

.

گردش خود را به بین، پیکر دگر، در هر کجای عالمی،

گاهی اندر شادی یه یک نو عروس، گاه اندر غذای ماتمی،

جمله یه گیتی تو را آید، ترا سازد، ز تو بیرون شود،

سال باید شاخ خشک، کز رشد گل، گلگون شود،

.

آنچه می بینی تمامش همرهی، در هر رهی ست،

تک تک جزء وجودت، هر یکی از گلشنی ست،

جمله اعضای وجودت از جهان خاکی است،

یک دو جزء ذره ات، دی با کی یو، فردا کی است،

.

حال با این مجمع ذرات، گشتی تو عیان،

صد بسالی کن تحمل، ساز جمع خود بیان،

ساز نیکی پیشه و اندیشه ات را نیک کن،

نیک گردان گفته ات، کردار نیکت، پیشه کن،

.

چون چنین گل بویه ای، بر مردمان یاور کنی،

پوچی یه بودت مبدل، بر گران گوهر کنی،

پس عزیز جان هردم، وقت خود مصروف دار،

از برای یه خدمت مردم، همی بنمای کار،

.

در اینجا می بینی که بودنت فایده ای دارد و از وجود تو برای

رفع مشکلات خیلی ها استفاده شده و بودن خودت را مفید می بینی،

کسی را در تنگنا کمک کرده ای، دردی را التیام بخشیده ای، روح

نا آرام در بن بست مانده ای را تسکین داده ای، روح نا آرام

در بن بست مانده، شاید پرنده ای محتاج کمک باشد.

وقتی پرنده یه آزاد شده، پر زده و میرود،

.

نشاطی ملایم بصورت تبسمی راضی کننده در وجودت جاری میشود.

من درونی، من ذاتی، احساس غرور میکند، آن منی که

در همه هست، آن منی که پیدا و نهان مایل است نشان بدهد که:

این منم که… این من بودم که…..

و تا زمانی که این رضایت را بدست آورد، در تلاش است،

در تکاپو ست، حتی اگر به رخ دیگران نتواند کشید، میخواهد لا اقل

بخودش نشان بدهد که توانستم، و کمی آرام بگیرد.

وقتی این من درون بخود بالید، آنوقت است که می بینی،

.

ماندن ارزش ماندن را دارد، و رفتن،

فرار، از باور، به مفید بودنت است،

.

فرار از قبول مسئو لیت انجام کاری است، که فکر میکنی شاید

نتوانی درست انجامش بدهی. این را بدان، مسلم است، آنچه کرده ای،

در آن شرایط، بهترین کاری بوده که انجامش داده ای، با ملاحظات

گوناگون، احساسات مختلف، و شرایط موجود، پس تصمیم

درآن زمان، بهترین تصمیم بوده است. حال اگر بعدا بنظر می آید

که کاش اونکار را میکردم که اینطور نشود.

فکر کن که در آن زمان این دید، این شرایط، این احساس را نداشتی،

.

پس گذشته را تابلوی ملامت برای خود نکن،

بلکه آنرا الگوی تصمیم درست گرفتن، برای آینده ات قرار بده،

نترس و برو جلو، به پیش.

.

بنابراین، نماندن و رفتن، فرار از مسئولیت است، تایید پوچی یه تحمیل

شده بتو هست،

.

به من درون میخواهی نشان دهی که فکر نکن

هیچ کاری از دستم بر نمی آید، و با وجودی که این طور رفتن را

نمی پسندی و میدانی که با رفتن، عده ای را به ناراحتی و اندوه

میکشانی، و هم خودت و هم اونهایی که بعد از تو هستند،

از این کار ناراضی خواهند بود، با اینحال میخواهی

قدرت من بودنت را ثابت کنی.

این نمایش قدرت، نکوهیده، ناپسند است و مردود است.

بمان و نشان بده که،

.

ماندن، جواب روح توانای تو، به آن پوچی و پوچ نماها ست.

و نشان بده که » تو » میتوانی، این بی هدف بودن را، به،

با هدف بودن تغییر بدهی.

و این تو هستی که معنی و مفهوم برای بودنت ایجاد کرده ای،

این تویی که بودنت برای دیگران خیلی مفید بوده است.

این مفید بودنت را برُخ اون » من » بکش.

.

سوز

20.03.2008 – 22.03.2008

پوچی