آنقدر مستم که

آنقدر مستم که

..

یک شعری هست که میگه:

آنقدر مستم که از چشمم شراب آید برون …

حسن آقا تعریف می کرد که جلوی کامپیوتر نشسته بود و داشت اخبار روز

را از بالاترین و دنباله و آزادگی و ریشه ها دنبال می کرد.

دستش را دراز کرد و لیوان شراب را که برای احتیاط دورتر از صفحه حروف (صفحه کلید)

گذاشته بود بردارد ، یک کمی از شراب پرید توی چشمش ، از توی لیوان با تکان خوردن

و حرکت از روی میز تا لب حسن آقا ، شراب پریده بود توی چشمش .

حسن آقا می گفت : والله اونقدر شراب نخورده بودم که از چشمم بیرون

بزند . هنوز اولین لیوانم بود ، ولی وقتی توی دستشوئی با آب سرد چشمم را

می شستم ، با خودم می گفتم با آب سرد خالی بشورم که

شراب از چششم بیاد بیرون و یاد این شعر افتادم.

پرسیدم خوب حسن آقا چرا هر چهار تا مجموعه اخبار را می خوانی؟

می گفت خوب این صفحه ها مجموعه ای از اخبار جالب و یا مهم روز را در یک جا دارند

و بعضی هاشون ، بعضی چیز ها را ندارند . بخاطر همین یک نظری گذرا به تیتر

ها می اندازم و یکی که به نظرم جالب بیاید ، مطلبش را می خوانم و اگر به بینم

مطلب جالب است روی تیترش کلیک می زنم که به صفحه اصلی بروم.

مشغولیت به این صفحه های خبری باعث می شود که در طول دو ساعت ،

حتی یک لیوان شراب هم تا ته خورده نشود ، چه برسد که از چششم برون آید.

..

سوز

22.01.2011

Advertisements

خدمت 2

خدمت 2

..

وقتی به ، این همه نا آگاهی و نمیدانم ها می رسم ، آنقدر با شراب

خودم را پُر می کنم ، تا جائی که شراب ، بر من ، خواسته و میل ِ من

مسلط می شود ، تا این که راه رفتن و فکر کردن و دیدن برایم مشگل است

و تنها رضایتی که می توانم به دست بیاورم ، خوابیدن است.

.

با خوابیدن ، از دیدن و فکر کردن آسوده می شوم و به پوچی و بیهودگی

یه زندگی فکر نمی کنم.

شروع و انتهائی برایه جهان نمی بینم.

.

وجودمان را شروع ، و پایان زندگی مان را مفهومی نمی توانم داد.

.

بنابر این مفهومی برای آن می سازم ، و دلیلی برای ِ آن می تراشم

و آن را یک دلیل مورد قبول و منطقی می توان دانست :

که از وجودمان برای ِ خدمت به دیگران استفاده کنیم.

که وجود ما برای خدمت به دیگران است.

این دلیل می تواند بیهودگی و پوچی یه زندگی مان را رنگی منطقی بدهد.

.

اگر هم هیچ دلیل ِ منطقی و منظورداری ، برای زندگی ، تولد و مرگ نتوان یافت ،

خدمت به دیگران از بودنمان ، فایده ای را نتیجه می دهد که خالق را هم

در مقابل عمل انجام شده قرار می دهد.

وقتی هر شخص و هر انسانی سعی در کمک به دیگری داشته باشد

تا گذران ِ زندگی را برای دیگری آسان تر کند ، می شود گفت حاصل و

نتیجه ای از زنده بودن داشته است.

اگر چه در انتها برای این مفهوم از خلق شدن ها و خدمت کردن ها هم ،

بر آورد عقلانی و منطقی نمی توان تصور کرد . ولی ما با خدمت به دیگران

به زندگی مفهوم و معنا می دهیم ، تا آمدن و شدنمان را مفید دانسته باشیم.

و خالق را در مقابل این مفهوم زیبا « خدمت » شرمسار سازیم.

.

لازم نیست که خود را گول به زنیم و به خود به گوئیم که خدا به ما وظیفه

داده است و به ما قدرت داده است که به ضعیفان و محتاجان کمک کنیم.

ما می بینیم که به مردم ِ محتاج ِ کمک ، باید کمک کنیم و در اندازه یه توان و

امکانات خودمان به محتاجان ، کمک می کنیم.

اگر خدا می خواست ، می توانست خیلی راحت تر از ما انسانها

به انسانهای دیگر کمک کند ، (آنطور که راهنمایان بهشت ندیده

و نشناخته برای خدا ، امکان قدرت قائل می شوند)

.

پس چرا خدا ، به مردم ِ بیچاره در دنیا ، در  آسیا ، در شمال و جنوب امریکا و

در افریقا ، به مردم  ِ محتاج و گرسنه و دچار قحطی و خشکسالی ، کمک نمی کند؟

یا خدا ناتوان است ، یا نمی بیند و یا اصلا آنطور که برای ما توضیح می دهند و در

ذهن ما جا انداخته اند ، نیست؟

خدائی برای ما ساخته اند که قادر و توانا و مهربان و آگاه به همه چیز است و

حتا یک عده می گویند برگ درختی از شاخه نمی افتد مگر به اجازه یه خدا ،

پس مرگ ِ این همه آدم در اثر گرسنگی ، سیل ، زلزله ، با چه حکمتی قابل توجیه

و قابل درک است؟

برای راحت کردن خود از فکر کردن و یا از ترس ِ از دست دادن ِتصّور  ِ ، خدائی که با آن همه

عظمت و بزرگی برای خود ساخته ایم ، مسائل را و علت ها را به گردن خدا می اندازیم

و اینکه حکمت اوست و ما نمی فهمیم ، از موضوع رد می شویم و می گذریم؟

چه حکمت و فلسفه و توجیهی برای مرگ یکباره و در عرض دو سه ساعت

و برای عده ای حدود دویست وپنجاه هزار تا سیصد هزار نفر ،

در حادثه یه سونامی ، می توان تصور کرد؟

.

چرا یک افریقائی ِ گرسنه در محیطی به دنیا می آید که خشکسالی هست

و او با گرسنگی و فقر و کمبود های زندگی به سر می بَرَد.

چرا بسیاری از انسانها در این سرزمین از گرسنگی می میرند؟

آیا خالق ، آفریدگار یا خدا ، توانائی یه آن را ندارد که به این بیچارگان کمک کند؟

.

ما انسانها ، با کمک به این افراد محتاج ِ کمک ، خالق را شرمسار می کنیم .

به او نشان می دهیم که ، یا توانائی ندارد که به انسانهائی که خلق کرده است

امکانات زندگی بدهد ، و یا مهربان نیست ، چون مردمی را که خلق کرده است ،

با گرسنگی می کُشد.

اگر قدرتی را که راهنمایان بهشت ، برای خدا متصور هستند واقعی بود ،

او با یک اشاره ، یا با یک اراده ای که می کرد ، می توانست در آن سرزمین ها

باران به باراند ،می توانست گاو و گوسفند و مرغ و خروس به این سرزمین ها

روانه کند و مردم محتاج خوراکی را از گرسنگی نجات دهد.

.

بسیاری از مردم خود را از فکر کردن فرار می دهند ، می گویند این حکمت خدا هست!

فکر کردن کار مشگلی ست ، و اکثر مردم دوست دارند پیش آمد ها و

کاستی ها را به حساب حکمت خدا به گذارند ، تا از بی دلیل و بی منطق بودن و

ندانستن علت ِ پیش آمد ها فرار کنند و خود را با به اصطلاح با اراده و خواست ِ خدا در گیر نسازند .

پس :

از هر زمانی که می توانیم ، و در هر زمانی که می توانیم ، و بهر اندازه که

می توانیم ، وظیفه یه ما ،

خدمت به دیگران و آسان تر کردن ِ گذران زندگی یه دیگران است.

.

به قول سعدی بزرگ اندیشه و دقیق بین ،

عبادت به جز خدمت ِ خلق نیست — به تسبیح و سجاده و دلق نیست

..

سوز

18 آبان 1389 – 09.11.2010


خیال

در سایه یه شعر ، اخوان ثالث

‫‫…

‫خیال

‫..

‫سلامت را دو بااار پاسخ خواهند گفت

‫که آنها شاد و خندانند

‫به دل شادی ، به لب خنده ،

‫سعادت را ، ز سیماشان نمایان است

‫به دل ها محرمی دارند ، به خانه همسری دارند

به عشق از ازل بیدار ، به سر ها عالمی دارند

‫که نیکی را در این پرگار ِ عالَم ، هسته می دانند

‫نگاهی را نمی بینی ، به سان عاشقی خسته

‫ز عاشق های دل مُرده ، گریزانند ، گریزانند

‫نه زارع را به هر کوشش ، دست هایش شده بسته

‫نه کارگر ، ز کار صبح تا شب ، به مزد کم ، بُوَد خسته

‫در آن شهر خیال انگیز ، کَسی‫ را، گر ، بکاری احتیاجی بود

‫همه ، درجا ، برایش همرهی باشند و یارانند

نه آفتابش گران باشد

‫نه ابری تیره آن را ، سایبان باشد

‫هوایش شاد باشد ، که باران شسته است اکنون

‫کمی اَبر ، و کمی خورشید

‫بسان تکه یه الماس ، ‫قطره یه باران

‫نوک یک برگ آویزان ، بدیده می درخشد آن

‫تو فرعونی نمی بینی که قومی را اسیرانه

‫برای آرزوهایش ، سخت خواهان است

‫نه خاخامی یهودی را ‫که ترس ِ ،

‫سبک بودن هدایا را ، زدست مردمی ساده

‫مسیح را بر صلیب آویز ، خواهان است

‫نه سامی را بدست شلاق ،

‫جزا جویان کَسانی را ، که او خورده ست شرابی ناب

‫نه شمشیری هلالی تاب ، نهاده گردن مردم

‫به زور تیزی یه شمشیر ، براشان با چنین جبری

‫بهشت را مفت خواهان است

‫خیال کردن چه آسان است ، چه آسان است

‫ ..

‫سوز

‫۱۳ دی−۲۳ بهمن ۱۳۸۷ – 02:01-11.02.2009

‫‫شباب

‫‫شباب

‫..

‫‫مستی ز پی شراب کردی

‫رقصی به دف و رُباب کردی

‫سستی ز پس شباب کردی

حالی ست ، چه عتاب کردی

‫..

‫سوز

‫ 05:45 03.09.2008 

امید

امید

..

کمان ، ابروی شوخ چشمش ، امیدم بکشت
بتیر نگاهش ز پهلوی دیده ، بخشم درشت
ز درد جگر سوز آن پر عتابش ، نگاه
بلرزید  قلبم ، همی دست و زانو و پشت

.

مرا پرتو ِ مهر و رویت ز صحرا بداشت
زکار و زکشت و تلاشم همی دور داشت
بسان غلامان ِ بی مزد ، بدون ِ مواجب کنیز
بدربانی خاک ِ کوویت ،  مرا پیشه داشت

.
مرا جام چشمت بدادم شراب و وجودم سرور
به پیش رقیبان ، برفتم به باد و تمامی غرور
کنون بی توان بی امید ، خسته از دیدن بامداد
نخواهم که امید وصل و کنارت سپارم به دور

.
بسعی و تلاش تمام چاره جو میروم روز و شب
باندرز خواهم چه سان پای دارم این سوز و تب
چو پندار وگفتار و کردار من ، با همه نیک بود
نشاید سزا از جهان جز سرور و نشاط  و طرب

..

سوز

 06.05.2008