سیاهی به پیشانی

سیاهی به پیشانی

..

تو دادی سیاهی‌، به پیشانی ات

که مردم‌، فریبی به دین داری ات

به هشتاد و چندی‌، نگشت عابدان را چنین

برابر دو تا شد‌‌، فریب کاری ات

.

ز ِ سعدی است‌، چو او‌، کس نبودست و نیست‌:

عبادت به جز خدمت ِ‌ خلق نیست

تو اِی لکه از مُهر‌‌، تظاهر‌، به پیشانی ات

صداقت به تسبیح و سجاده و دلق نیست

.

ازین لکه‌‌، برهان شده مردمان را چنین

که مُهر ِ ریا دارد این نابکار بر جبین

که او نادرست است‌، به اعمال و کار

خیانت به سر‌، رفته است در کمین

..

سوز

3 دی 1391 – 23.12.2012

خرقان- 2

خرقان- 2

..

من گناه ِ مردمان ، اندر جهان گردن نَهَم

تا ز ِ آتش ، درد ِ دوزخ ، جمله مردم وانَهَم

هر که تقصیر کرد در هر کجا ، بر پای ِ من

درد ِ دوزخ را نباشد ، هیچ وای جز ، های ِ من

.

بایزید از بوی ِ من مست شد صد سال پیش

او فرستادم درود وُ ، من نبودم خاک ، بیش

من خریدارم گناه ِ مردمان در یک زمان

تا نیابد هیچ کس ، هیچ دردی ، هیچ زمان

.

بت پرست وُ زاهد وُ عابد ، به دادش زندگی

زو نپرسیدش چه سان بودت سپاس ِ بندگی

میوه و گندم بداد او ، بی دریغ بر مردمان

داده روزی بیکران بر مردمان ، در هر زمان

.

زَنگی یو ، زرد وُ سپید ، جان داد ، مردم بیدریغ

در کنار رود بود ، یا خانه داشت اندر ستیغ

داده آنان را خدا جان ، پس ندارم از کمی نانش دریغ

مردمان ، دین را نپرسید ، نان دهید ، باشید شفیق

.

زانکه او بی پُرس ِ دین جان می دهد بر مردمان

بنده اش هم بوالحسن بی پُرس ِ دین آورده نان

مستی ، از مستی به دادش یک سگی را لقمه ای

آن دگر گفت دور شو ، ازِمن چو زاهد بنده ای

.

زندگی آنست ، که یار دیگران باشی برای زندگی

نی چو زاهد ، یاری از مردم ، تو باشی در دعا و بندگی

زاهد اندر وَهم ، روزی یابد او ، بهر ِ دعاهایش بهشت

زاهد دائم عبادت ، خادم ِ مردم ، درآمد بهر ِ پاداش در بهشت

..

سوز

26 آذر 1389 – 17.12.2010

خدمت 2

خدمت 2

..

وقتی به ، این همه نا آگاهی و نمیدانم ها می رسم ، آنقدر با شراب

خودم را پُر می کنم ، تا جائی که شراب ، بر من ، خواسته و میل ِ من

مسلط می شود ، تا این که راه رفتن و فکر کردن و دیدن برایم مشگل است

و تنها رضایتی که می توانم به دست بیاورم ، خوابیدن است.

.

با خوابیدن ، از دیدن و فکر کردن آسوده می شوم و به پوچی و بیهودگی

یه زندگی فکر نمی کنم.

شروع و انتهائی برایه جهان نمی بینم.

.

وجودمان را شروع ، و پایان زندگی مان را مفهومی نمی توانم داد.

.

بنابر این مفهومی برای آن می سازم ، و دلیلی برای ِ آن می تراشم

و آن را یک دلیل مورد قبول و منطقی می توان دانست :

که از وجودمان برای ِ خدمت به دیگران استفاده کنیم.

که وجود ما برای خدمت به دیگران است.

این دلیل می تواند بیهودگی و پوچی یه زندگی مان را رنگی منطقی بدهد.

.

اگر هم هیچ دلیل ِ منطقی و منظورداری ، برای زندگی ، تولد و مرگ نتوان یافت ،

خدمت به دیگران از بودنمان ، فایده ای را نتیجه می دهد که خالق را هم

در مقابل عمل انجام شده قرار می دهد.

وقتی هر شخص و هر انسانی سعی در کمک به دیگری داشته باشد

تا گذران ِ زندگی را برای دیگری آسان تر کند ، می شود گفت حاصل و

نتیجه ای از زنده بودن داشته است.

اگر چه در انتها برای این مفهوم از خلق شدن ها و خدمت کردن ها هم ،

بر آورد عقلانی و منطقی نمی توان تصور کرد . ولی ما با خدمت به دیگران

به زندگی مفهوم و معنا می دهیم ، تا آمدن و شدنمان را مفید دانسته باشیم.

و خالق را در مقابل این مفهوم زیبا « خدمت » شرمسار سازیم.

.

لازم نیست که خود را گول به زنیم و به خود به گوئیم که خدا به ما وظیفه

داده است و به ما قدرت داده است که به ضعیفان و محتاجان کمک کنیم.

ما می بینیم که به مردم ِ محتاج ِ کمک ، باید کمک کنیم و در اندازه یه توان و

امکانات خودمان به محتاجان ، کمک می کنیم.

اگر خدا می خواست ، می توانست خیلی راحت تر از ما انسانها

به انسانهای دیگر کمک کند ، (آنطور که راهنمایان بهشت ندیده

و نشناخته برای خدا ، امکان قدرت قائل می شوند)

.

پس چرا خدا ، به مردم ِ بیچاره در دنیا ، در  آسیا ، در شمال و جنوب امریکا و

در افریقا ، به مردم  ِ محتاج و گرسنه و دچار قحطی و خشکسالی ، کمک نمی کند؟

یا خدا ناتوان است ، یا نمی بیند و یا اصلا آنطور که برای ما توضیح می دهند و در

ذهن ما جا انداخته اند ، نیست؟

خدائی برای ما ساخته اند که قادر و توانا و مهربان و آگاه به همه چیز است و

حتا یک عده می گویند برگ درختی از شاخه نمی افتد مگر به اجازه یه خدا ،

پس مرگ ِ این همه آدم در اثر گرسنگی ، سیل ، زلزله ، با چه حکمتی قابل توجیه

و قابل درک است؟

برای راحت کردن خود از فکر کردن و یا از ترس ِ از دست دادن ِتصّور  ِ ، خدائی که با آن همه

عظمت و بزرگی برای خود ساخته ایم ، مسائل را و علت ها را به گردن خدا می اندازیم

و اینکه حکمت اوست و ما نمی فهمیم ، از موضوع رد می شویم و می گذریم؟

چه حکمت و فلسفه و توجیهی برای مرگ یکباره و در عرض دو سه ساعت

و برای عده ای حدود دویست وپنجاه هزار تا سیصد هزار نفر ،

در حادثه یه سونامی ، می توان تصور کرد؟

.

چرا یک افریقائی ِ گرسنه در محیطی به دنیا می آید که خشکسالی هست

و او با گرسنگی و فقر و کمبود های زندگی به سر می بَرَد.

چرا بسیاری از انسانها در این سرزمین از گرسنگی می میرند؟

آیا خالق ، آفریدگار یا خدا ، توانائی یه آن را ندارد که به این بیچارگان کمک کند؟

.

ما انسانها ، با کمک به این افراد محتاج ِ کمک ، خالق را شرمسار می کنیم .

به او نشان می دهیم که ، یا توانائی ندارد که به انسانهائی که خلق کرده است

امکانات زندگی بدهد ، و یا مهربان نیست ، چون مردمی را که خلق کرده است ،

با گرسنگی می کُشد.

اگر قدرتی را که راهنمایان بهشت ، برای خدا متصور هستند واقعی بود ،

او با یک اشاره ، یا با یک اراده ای که می کرد ، می توانست در آن سرزمین ها

باران به باراند ،می توانست گاو و گوسفند و مرغ و خروس به این سرزمین ها

روانه کند و مردم محتاج خوراکی را از گرسنگی نجات دهد.

.

بسیاری از مردم خود را از فکر کردن فرار می دهند ، می گویند این حکمت خدا هست!

فکر کردن کار مشگلی ست ، و اکثر مردم دوست دارند پیش آمد ها و

کاستی ها را به حساب حکمت خدا به گذارند ، تا از بی دلیل و بی منطق بودن و

ندانستن علت ِ پیش آمد ها فرار کنند و خود را با به اصطلاح با اراده و خواست ِ خدا در گیر نسازند .

پس :

از هر زمانی که می توانیم ، و در هر زمانی که می توانیم ، و بهر اندازه که

می توانیم ، وظیفه یه ما ،

خدمت به دیگران و آسان تر کردن ِ گذران زندگی یه دیگران است.

.

به قول سعدی بزرگ اندیشه و دقیق بین ،

عبادت به جز خدمت ِ خلق نیست — به تسبیح و سجاده و دلق نیست

..

سوز

18 آبان 1389 – 09.11.2010