مادر 5

مادر 5

..

مادر جان‌، قلب ِ تو جایگاه بسیاری از نگرانی هاست.

محل ِ بسیاری از تحمل هاست‌، پُر از بسیاری از گذشت هاست.

همیشه با دعا ها و آرزوهای بسیار برای ِ سلامت و سعادت ِ فرزندت همراست.

(همراه هست)

اگر پرستاری‌، دکتری‌، عابدی برای خدمت‌، بر بالین ِ مریضی نشسته است‌، در

ازای چیزی است که از آن پرستاری‌، و مریض‌‌، به او می رسد. ولی نگهبانی و مراقبت ِ

تو بر بالین ِ‌فرزند ِ بیمارت‌، برای چیزی و عشقی است که تو به او می دهی.

زمان و عمر و آسایش ِ خود را به او می دهی و در عوض از او چیزی نمی خواهی.

خدمت ِ داوطلبانه و رایگان تو را‌، چه چیزی در دنیا برابری می کند؟

هیچ چیزی هم ارزش و هم سنگ با این عشق و گذشت و فداکاری های تو نمی تواند باشد.

..

سوز

30 شهریور 1391 – 20.09.2012

1500 سال عشق یا تحمل؟

یک برداشت برای اسکلت زوجی که 1500 سال دست در دست هم دارند
خبر از:  انجمن زنان در بند
«بقایای باقیمانده از اسکلت یک زوج از دوران روم باستان نشان می‌دهد این زن و مرد
یک هزار و 500 سال دست‌های یکدیگر را گرفته‌اند… یک حلقه برنزی
در انگشتان زن دیده می‌شود و به نظر می‌رسد که این زن در حال نگاه کردن به مرد است».
..
از دید و نگاهی دیگر:
به نظر می آید اسکلت سمت ِ دست راست ، زن باشد ، شاید
استخوان های درشت تر میان بدن – لگن خاصره – دلیلی برای آن باشد.
ولی از حالتی که این دو تا اسکلت با هم دارند ، نشان می دهد که
دست راستی ، زن است و دست چپی مرد باید باشد.
حالا چرا ؟
به چند دلیل:
از قدیم هم مرد دست راست زن بوده و زن سمت چپ مرد راه می
رفته است .
مرد می گوید (دست چپ ِ ما):
آه عزیزم ، نمی دانم چطور شد که کار به این جا رسید ، من واقعن
متاسفم که باعث شدم تو هم توی دردسر بیافتی و با من در این جا
زنده بگور شوی . می خواهم بدانی که هر کاری که کرده ام از روی
وجدان پاک و عدالت خواهی و رعایت انصاف بوده است ، ولی خوب
حاکم ِ ظالم که مال مردم را مال خود می داند و جان مردم را در خدمت ِ
خود می خواهد و برای هیچ انسانی غیر از خودش ارزش قائل نیست ،
نمی تواند صدای حق طلبی را بشنود و هر صدای آزادی خواه را ،
دشمن ِ خود می داند. و هر آزادی طلب را به تیغ ِ جلاد می سپارد.
من شرمنده هستم که به روی ِ تو نگاه کنم و تمام ِ وجودم پُر از
تاسف است که چرا باعث شدم توهم گرفتار شوی.
.
زن می گوید (دست راست ِ ما):
آه عزیزم ناراحت نباش ، کاری که تو کردی کاری درست و انسانی بود
و هر کاری که تو درست بدانی از نظر من درست است .
من ترا دوست دارم و تا مرگ هم با تو هستم و در گوش مرد می گوید
که تو عشق من هستی و همانطور که گفته ام عاشقت هستم و
تا لب گور با تو هستم ، وقتی می گویم تا لب ِ گور ، نه اینکه فقط
تا لب گور ، منظور من این است که تا توی گور هم با تو هستم ،
من سرم را روی شانه ات می گذارم که آرامش ِ من است .
من ترا همیشه دوست دارم ، همانگونه که هستی.
بیا دستم را توی دستت می گذارم که تا ابدیت با هم باشیم .
بدون تو دنیا برایم ارزشی ندارد و نمی خواهم زنده بمانم .
و از این که در آخرین لحظات زندگی با تو هستم شادمانم .
.
فکر می کنی این حاکم ظالم تا چه زمانی می تواند به ظلم خود
ادامه دهد . او مال مردم را بالا کشیده و خودش میداند که کاری
بر خلاف ِ اخلاق و انصاف انجام داده است و همیشه در فکر و
در ناراحتی به سر می بَرَد . او سر ِ سالم به گور نمی بَرَد .
تو برای حق و عدالت مبارزه کردی و من موافق تو بودم .
پس ما با هم هستیم در زندگی و در عشق و در مرگ .
فکر کن اگر چند روز ، یا چند ماه بیشتر، با ذلت و خواری زندگی
می کردیم چه ارزشی داشت ؟ خودمان از خودمان بدمان می آمد ،
.
ما با آزاد خواهی و حق طلبی مان ، خودمان و روحمان ، راضی و شاد است ،
ما باهم بوده ایم و با هم می میریم .
عزیزم ، سرم را روی شانه ات می گذارم تا در کنار تو آخرین لحظات
عمرم را سپری کنم ، ما با هم بوده ایم ، حالا باهم هستیم و تا
ابدیت باهم خواهیم بود .
26.10.2011
از دید و نگاهی دیگر:
از قدیم هم مرد دست راست زن بوده و زن سمت چپ مرد راه می
رفته است .
مرد شانه هایش را بالا کشیده و رویش را به طرف دیگر گرفته و از دست
حرفهائی که زن می زند کلافه شده و نمی داند چکار کند ، و به نظر می آید
که شاید مرد ، دستش را روی دلش گذاشته و دارد می خندد ، یا از این همه
نق و نال و شماتت زن دچار دل درد شده است و یا دارد به حالت ِ ناچاری و
استیصال می گوید : آخه میگی دیگه چیکار کنم ؟
دست راستی ، هر دو دستش را روی کمرش گذاشته و سرش نسبت به
بدنش خیلی بطرف مرد جلو آمده است و دارد در گوش مرد با حالت تحکم
و تشر زدن صحبت می کند و حالت کشیدگی گردنش به طرف مرد
حالت اعتراضی دارد. در حالی که شانه راستش را بالا آورده و چانه اش
نزدیک شانه اش شده است و حالت حق به جانب بودن را نشان می دهد.
.

خلاصه تا توی گور هم ول نمی کند و مرد بیچاره را راحت نمی گذارد.
25.10.2011

..
سوز

بی پول

بی پول

..

من از چشمان ِ زیبای ِ تو خواندم

که اینِ بی چاره را ، سرگردان ِ عشق ، خواهی

ز ِ بخشش از قلب پر رویات ، همی  دانم ،

تو نامم را ، به این زودی ، نمی خوانی

.

تو در اندیشه ات یک حاکمی زیباست ،

به سان سرو ِ شیراز ، خوش قد و بالاست ،

گر ندارد ولی ، قد و ، بَر و ، روئی

زر و سیم ِ فراوانش ، توشه یه فرداست

.

یا که پسر ، ز ِ تاجر ِ ولایت بود

ز ِ باغ و حَشَم ِ باباش حکایت بود

گر شدی عروس درین خانه

اسباب ِ خوشی و رفاه ضمانت بود

.

ز ِ من ِ تهی دست و «جیب خالی»

چه خانه و چه فرش و چه امکانی

نان ِ خشک ، با عشق هم گلو گیر است

بگفتی یو به ناز ، ز ِ من «کشیده دامانی»

..

سوز

24 خرداد 1390 – 14.06.2011

بهار 2

 بهار 2

..

بهار آمد دوباره سبزه روئید

بهار آمد شکوفه شاخه را دید

دوباره شاخ خشک ، شکوفه زائید

ز خون ِ شاخه باز هم برگ روئید

که خورشید بهاری ، برف روبید

به شسته برفک ِ در گود و سایه

ز ابری از بهار ، باران که بارید

به آهنگی که باران بر زمین زد

شده بر کِرم  ِ خاکی ، غرق ، تهدید

شتابان سر برون از خاک بر زَد

شتابان مرغکی چون طعمه بر چید

به گنجشگ ، سار و سهره در کف ِ باغ

به رقص ِ کرم ِ خاکی ، جلوه در دید

هوا خوردن برای کرم تهدید

نباریدش اگر ، آن مرغ نومید *

چکاوک هم به چهچه باز می خواند

چو یارش در بَرَش ، بر شاخه می دید

سفیدی های برف ، از شاخه وا رفت

شکوفه پُر ، چنان ، کَس شاخه نا دید

به بو تلخ ، پَرچم  ِ شکوفه گیلاس

به طعم شیرین ، چنان است دید و بازدید

ز رَنگ و بوی ِ گل ، آن بلبل ِ نَر

به خواند آواز ِ عشق و لحن ِ جاوید

..

سوز

 ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ – 17.03.2010

* نومید (نا امید)

عشق 2

عشق 2

..

یک دوست وبلاگی نوشته بوود:

» من اندازه عشق نیستم ، چقدر کوچکم … میدانم «.

………….

بنظر می رسد بزرگی ِ عشق ، به اندازه بزرگی ما هست.

هر چقدر عاشق ها بزرگتر و فداکاری هاشان برای عشق بیشتر است،

عشق ها هم بزرگتر هستند.

به هر کدام از عشق های بزرگ که نگاه کنیم ،

کوشش و تلاش عاشقان است که عشق ها را بزرگتر نشان میدهد.

در داستان شیرین و فرهاد ، تلاش مداوم و پی گیر فرهاد است که

عشق شیرین و فرهاد را بزرگ نشان می دهد.

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد — گویا بخواب «شیرین» فرهاد رفته باشد.

در داستان لیلی و مجنون ، عشق مجنون ، ادامه عاشقی اش ،

تلاش و در پی معشوق بودنش ، بزرگی عشق او را نشان میدهد

و زبانزد ِ مردم کرده و عشق او و بزرگی عشق او را جاوید ساخته است.

..

سوز

۱۶ امرداد ۱۳۸۸ – 07.08.2009

خیال

در سایه یه شعر ، اخوان ثالث

‫‫…

‫خیال

‫..

‫سلامت را دو بااار پاسخ خواهند گفت

‫که آنها شاد و خندانند

‫به دل شادی ، به لب خنده ،

‫سعادت را ، ز سیماشان نمایان است

‫به دل ها محرمی دارند ، به خانه همسری دارند

به عشق از ازل بیدار ، به سر ها عالمی دارند

‫که نیکی را در این پرگار ِ عالَم ، هسته می دانند

‫نگاهی را نمی بینی ، به سان عاشقی خسته

‫ز عاشق های دل مُرده ، گریزانند ، گریزانند

‫نه زارع را به هر کوشش ، دست هایش شده بسته

‫نه کارگر ، ز کار صبح تا شب ، به مزد کم ، بُوَد خسته

‫در آن شهر خیال انگیز ، کَسی‫ را، گر ، بکاری احتیاجی بود

‫همه ، درجا ، برایش همرهی باشند و یارانند

نه آفتابش گران باشد

‫نه ابری تیره آن را ، سایبان باشد

‫هوایش شاد باشد ، که باران شسته است اکنون

‫کمی اَبر ، و کمی خورشید

‫بسان تکه یه الماس ، ‫قطره یه باران

‫نوک یک برگ آویزان ، بدیده می درخشد آن

‫تو فرعونی نمی بینی که قومی را اسیرانه

‫برای آرزوهایش ، سخت خواهان است

‫نه خاخامی یهودی را ‫که ترس ِ ،

‫سبک بودن هدایا را ، زدست مردمی ساده

‫مسیح را بر صلیب آویز ، خواهان است

‫نه سامی را بدست شلاق ،

‫جزا جویان کَسانی را ، که او خورده ست شرابی ناب

‫نه شمشیری هلالی تاب ، نهاده گردن مردم

‫به زور تیزی یه شمشیر ، براشان با چنین جبری

‫بهشت را مفت خواهان است

‫خیال کردن چه آسان است ، چه آسان است

‫ ..

‫سوز

‫۱۳ دی−۲۳ بهمن ۱۳۸۷ – 02:01-11.02.2009

رها

رها

..

رها گشتن چه آسان است ، ز کمبود ، بی غذایی ها

ز بی پولی ، زبی مسکن شدن ، یا خانه دوشی ها

ز عشق روی تو گشتن رها ، اما علاجی ره نمی یابم

..

سوز 

09.02.2009