مادر – ۹

مادر – ۹

..

مادر یعنی محبت

مادر یعنی زندگانی

مادر یعنی فداکاری

مادر یعنی خود را ندیدن و برای دیگری کوشیدن

مادر یعنی برای راحت بودن ِ فرزند، تا صبح بیداری

مادر یعنی برای سلامت ِ فرزند، از خوردنی ها ، خودداری

مادر یعنی بعد از دردِ فراوانِ زایمان

به روی آن که این درد را به خاطر ِ او دارد، لبخند زدن

بچه را در آغوش گرفتن و با شوق بوسیدن

مادر بودن افتخاری ست که به مردان نمی دهند

درود به همه مادران ِ جهان

درود به مادران ِ مادر دار

و درود به مادران ِ بی مادر

و درود به آن ها که به مادر خدمت می کنند

.

و بدان! هر قدمی که برای رضای مادر برداری

قدمی ست که به پله ای بالاتر در بهشت بر میداری

..

سوز

۲۶ آذر ۱۳۹۴ – 17.12.2015

——-

به مناسبت روز مادر

Advertisements

دوستت «نه» دارم 3

دوستت «نه» دارم 3

..

به «نه» گفتن، خرابم کردی، ای دوست

ز ِ بادام  ِ تن ام، بَر کنده شد، پوست

که می انگاشتم ات، چون نصف ِ بادام

کنون که می روی، پس بوده ای، پوست

..

سوز

۳۰ شهریور ۱۳۹۳ –  21.09.2014 

دوستت نه دارم

دوستت نه دارم

..

درون ِ خلوت ِ کوچه

قدم هایم صدا می داد

تو گوئی از میان کوچه های ِ خلوت ِ قلبم،

ز ِ تنهائی ندا میداد

صدای ِ این قدم هایم

شدند تکرار و باز تکرار

نمی خواستم شنیدن، باز صدایش را

ولی باز بهتر بود، شنیدن از صدائی که

چو بر می خواست، ز ِ یک آوار

ز ِ آوار از بنائی که من داشتم، بنام عشق

و یا یک، خانواده با، زن وُ  با، سه چهار فرزند

به یک تنها کلامی بد، خرابش کرد، بهم در ریخت، چنان آوار

صدای این قدم هایم، اگرچه باز، تکرار ِ تکرار است

ولی دارد صدائی که، از آنسوی دیوار نومیدی ست،

که می پوشد صدای آن،

صدای ِ آن بنائی که پس از سی سال، شدست آوار

فقط یک کلام است آن، برای این همه سالها، خط ِ پایان

فقط یک واژه گردیده، خط ِ پایان

برای این همه سالها

که پنداشتم، که من مردی که سالها باشد، که می کوشم

برای همسر وُ فرزند ِ خود، همواره می جوشم

نه فرزندم کلامی خوش، گویدم در گوش

برای کم، هواداری و دلگرمی، پدر را که گرفتار است،

نه بانوئی که سی، هفت سال، برایش، جان فشان بودم

کلامی که بنا بنهاد، دو تائی زندگانی را «دوستت دارم»

و یک تغییر، کمی کوچک، بنام «نه» در آن پیدا «دوستت /نه/ دارم»

جدا سازد پس از سالها، «دو با هم» زندگانی را

چنان نیرو بُوَد در یک کلامی، این چنین کوچک بنام «نه»

و آیا این زندگی باشد؟ که با این دو حرف  ِ بی ارزش

بنام «ن» و بعدش «ه» ، دگر بیشتر نمی ارزد، کلام ِ عشق

دگر هیچ است وفاداری

دگر هیچ است تلاش هایت و کوشش ها

برای بر نشانیدن، خط ِ لبخند، به روی یار؟

کجا پس می توان بشمرد، بدهکاری و اقساط را

برای کلبه، کاشانه، که یار ِ من در آنجا بود

آیا برای که؟ در این سالها، دوشیفته کار می کردم

بدهکاری برای بانک و هم ماشین

تحمل ها و سرمای زمستان را، با سر ِ انگشت، لاله های گوش، نوک ِ بینی

و گرمای تابستان و پاک کردن، عرق های پیشانی به دست هایم و یا دستمال

اضافه ها شنیدن از رئیس و باز تحمل ها

و از مردم شنیدن ها و نشنیدن

کجا رفتند همه اینها؟

برای چه، تحمل ها؟ برای چه، به خفت ها، تن سپردن ها ؟

برای این دو تا حرف بهم چسبیده، بی معنی و پر اسرار ؟

همین حالاست که احساسم ازین افسوس

برایم می نماید خود،

چرا پس من، چو همکارم

نرفتم در پی یه عشق وُ، به فکر خود نبودم من؟

چرا، چون خانه را محبوب می داشتم

چرا، چون خانه را من دوست می داشتم

چرا، چون خانه را، با دلبری در آن، معشوق می دانستم

چرا هر لذتی را من، بدون یار در آن خانه، مردود می دانستم

چرا، دیده را از دیدن ِ پیکری زیبا، من کور می خواستم

چرا پس لبخندکی شیرین، به غیر از یار، ناجور می دانستم

به فکر ِ خود، آنجور نمی خواستم

به فکر ِ خود، فقط خود را نمی خواستم

به فکر ِ خود، هر آن چیز را با…، بجز با یار دور می خواستم

چه بودست آن؟ همه فکر وُ همه رویا

چه بودست عشق، همه حرفهای بی معنا؟

وفاداری، زن و شوهر، پدر فرزند

همه در هم، همان ها قالبی باشند، که در بند می دارند مردی را

پدر نامش، و یا همسر، که مانند است به یک اسبی، در بند ِ عصاری

بدور خود همی گردد و یک چشمش به بیرون از مکان دارد

و چشم دیگرش را بسته می دارند، مبادا ماند او از کار

و آیا، از همان اول، به دو حرف، بیشتر نمی ارزید، تمام  کار ِ دنیا هم

و آنهم «نه» همی باشد، که از اول نمی بوده و در آخر نخواهد بود

همانند همین «بیگ بنگ» که از هیچش پدید آمد

و هیچ است بنگ ِ آن، در آخر وُ  پایان

..

سوز

دوشنبه 09 دی 1392 – 30.12.2013

مادر 5

مادر 5

..

مادر جان‌، قلب ِ تو جایگاه بسیاری از نگرانی هاست.

محل ِ بسیاری از تحمل هاست‌، پُر از بسیاری از گذشت هاست.

همیشه با دعا ها و آرزوهای بسیار برای ِ سلامت و سعادت ِ فرزندت همراست.

(همراه هست)

اگر پرستاری‌، دکتری‌، عابدی برای خدمت‌، بر بالین ِ مریضی نشسته است‌، در

ازای چیزی است که از آن پرستاری‌، و مریض‌‌، به او می رسد. ولی نگهبانی و مراقبت ِ

تو بر بالین ِ‌فرزند ِ بیمارت‌، برای چیزی و عشقی است که تو به او می دهی.

زمان و عمر و آسایش ِ خود را به او می دهی و در عوض از او چیزی نمی خواهی.

خدمت ِ داوطلبانه و رایگان تو را‌، چه چیزی در دنیا برابری می کند؟

هیچ چیزی هم ارزش و هم سنگ با این عشق و گذشت و فداکاری های تو نمی تواند باشد.

..

سوز

30 شهریور 1391 – 20.09.2012

قطار زمان

قطار زمان

..

قطار ِ زمان به آرامی در گذر است ، در یک جائی ما را سوار بر این قطار می کنند

و در یک جائی دیگر ما را از قطار به بیرون می اندازند.

.

دائم در جلوی چشمهای ما خیلی های دیگر را از ین قطار به بیرون انداختند ، و

یا به آن سوار کردند که در طول سالها شاهد آن بودیم.

برای ِ آنهائی که نمی شناختیم یا احترامی برایشان قائل نبودیم ، احساس تأثری

از رفتن و یا شادی از آمدنشان نداشتیم.

در مورد آنها که می رفتند ، خیلی راحت ، پیاده کردن آنها را از قطار پذیرا بودیم

و آنرا طبیعی می دانستیم. ولی برای آنهائی که برایمان ارزش داشتند و عزیز

بودند یا همدم یا مصاحب ما بودند ، احساس تأسف و تأثر می کردیم و قسمتی از

این راه را در فکر کردن به آنها و اندوه ِ از دست دادنشان می گذراندیم.

ولی هر کار که بکنیم ، هر چقدر که متأثر باشیم ،

باز هم نه سودی به حال ِ ما دارد و نه به حال آن که از قطار پیاده اش کرده اند.

.

شاید دردناکترین ِ این جدا شدن ها ، جداشدن مادر از فرزند باشد.

اگر فرزندان بزرگسال باشند و مادر را از دست بدهند ، خیلی خیلی تأسف و تأثر در

فرزندان دیده نمی شود.

ولی وقتی مادر و پدری ، فرزند بزرگسال را از دست می دهند ، درد و اندوه ِ فراوان

و تأثر بسیار از پدر و بخصوص مادر او دیده می شود.

بینندگان این اندوه ِ مادر هم ناخودآگاه اندوهگین می شوند ، ولی گردش چرخ ِ قطار

ادامه دارد و اعمال و وظایف ِ اجباری ِ روزانه را هم باید انجام داد.

کاری از دست ما بر نمی آید.

شاید مشغول شدن به همدردی با دیگران ، باعث کم شدن ِ فشار ِ اندوه خود ِ ما باشد.

برای ِ کمک و یاری به مشکلات دیگران ، فکر و ذهن مشغول به دیگران می شود ،

و شاید اطلاع از درد و ناراحتی های دیگران ،  آن چنان ما را حیرت زده کند که این درد

و ناراحتی ِ ما را در مقابل ناراحتی و اندوه ِ آن دیگری کوچک جلوه دهد.

.

شاید بهترین کاری که می شود کرد ، در این حالت ِ مسافر اجباری بودن در قطار زمان ،

با کارهای تکراری و یکنواخت و روزانه که باید در آن انجام داد ،

مشغول شدن به تماشای زیبائی ها و سعی در درک زیبائی ها و خود را درون آن حس

کردن است.

مشغول شدن در کمک به دیگری است ، که او هم با مشگل کمتری این مسیر را به پیماید .

به شکرانه یه داشتن چیزی یا امکاناتی ، به آن هائی که ندارند ، از آن چیز دادن و

از آن امکانات بهره مند ساختن است.

دستی دراز کردن و از سیبی که در مسیر قرار دارد ، چیدن و به آنهائی که توانائی ِ

چیدن آنرا ندارند ، هدیه دادن است.

..

سوز

19 دی 1389 – 09.01.2011

دیار

دیار

..

باشد چو ما دیاری … در دام مانده باشد

از دست دین خروشان… ایمان ش رفته باشد باشد

کان دین باستانی… با زور گشت هلالی

آن را ز دست داده… زین وا مانده باشد

.

بت را شکست آنجا ، کین دست ساز ما هست

بت را ساخت خیالی ، چون دیدنش محال است

آنرا که آرزو بود ، پیرایه یه خدا ساخت

از مهر و از توانش ، آنچه پسند ما هست

.

از زلزله بمردند ، با سیل جان بدادند

توفان برُفت با باد ، جانها و مال دادند

از مهر او سؤال شد ، موهبت اش کجا رفت

قسمت ، ز بی جوابی ، این ظلم نام دادند

.

هر چیز مال اوی است ، فرزند یا که خواسته

گر شد ، توانگری سر ، گفتند خدای خواسته

فرزند و مال چون رفت ، قحطی یو خشکسالی

چون چاره ای نداشتند ، گفتند خدای خواسته

.

در لطف او نگنجد ، بر نیک داده فرمان

نابودی یه هزاران ، چنین زیان و خسران

نیکش گرام داریم ، از فکر و گفت و کردار

در یاوری به مردم ، کوشیم تا رود جان

..
سوز

12:40 28.05.2008