روزگاری او هم نگاری بودست

روزگاری او هم نگاری بودست

..

روزگاری دل ِ من، بند ِ سر ِ زلف ِ نگاری، بودست

در بند ِ نگاه ِ دلبر و، چشم ِ نگاری بودست

هر جام که پُر کرده و با عشوه و ناز، دستم داد

از گوشه ی چشم، منتظر ِ خنده، خماری بودست

.

آن نگار ِ دل نشین رفت، زنی گوژپشت، گشت

سال ِ من رفت ز ِ هفتاد و، پی ِ دل می گشت

تا که دل، در پی ِ ناز ِ رُخکی، وا بدهد

آن که ناز کرد به من، بود زنی هشت در هشت**

..

سوز

۲۲ تیرماه ۱۳۹۸ –  13.07.2019

** ۶۴ ساله 

نیاز

نیاز

..

ز یا دم برفت آنهمه اخم و ناز

تو را چون بدیدم وجودت نیاز

مرا خوش نما ید زتو هر چه هست

مدارا و امید وصلت شدم چاره ساز

..
سوز

13.05.2008 – 19:20

‫چشم

چشم

‫‫چشمان ترا دیدم ، از ضعف بلرزیدم

پا و بدنم سُست شد ، از جای نه جنبیدم

‫تیر‌ ِنگهَ اَت کُشتم ، من بیش نفهمیدم‫

هم بردگی یه کوو یت ، در جای پسندیدم

‫گو یی همه یه عمرم ، دنبال تو گردیدم

بودم همه گم کردم ، در خویش ترا دیدم

‫زان خنده یه فتانت ، در فکر هراسیدم

چون حالت دامن کش ، از ناز ، ترا دیدم

‫رفتت چو اشارت شد ، از جای جهانیدم

و ین ترس جدا گشتن ، زو هام پرانیدم

‫هر لحظه برای خود ، امری زتو ،  بر دیدم

من بنده یه داغی پی ، در پیش ترا دیدم

‫آن جاذبه یه عشقت ، زنجیر مرا دیدم

گردن شده دورا دور ، هر سوی کشانیدم

‫من راضی در بانی ، مهر از نگهت دیدم

نازان و دمی مخمور ، چشمت همه یه دینم

من مایل آن باشم ، تا اینکه جهان بینم

خدمت ، بشوخ چشمت ، گردد همه آئینم

..

سوز

26.03.2008 ‌‌‌ – 21.04.2008