آتنا دائمی اعتصاب غذا را بشکن

آتنا دائمی در اعتصاب غذا

..

آتنا جان، دخت ایران، تو خیلی قوی هستی، چون:

اگر یک کم از موی سرت از زیر روسری ات پیدا شود،

آیت الله به آن بزرگی را به لرزه در می آوری، اسلام به خطر می افتد و

شهری را به آشوب می کشی.

اگر صدایت را بشنوند، آیت الله های خداشناس و تظاهر کننده به پاکی و

نماینده ی خدا بودن، از این رو به آن رو می شوند، ایمان شان از دست می رود،

خدا را فراموش می کنند و احساس تمایل به یک زن دیگر در آن ها بیدار می شود.

تو باید انگشت در دهان، صحبت کنی که مبادا… صدای تو

هوس در دل مومن های خداشناس بی اندازد و آن ها را از توجه به خدا،

به سوی صدای دل انگیز ِ زنانه منحرف کند.

تو قوی هستی زیرا اگر لباسی که به تن داری، کمی تنگ باشد و چسبان،

روح ِ پاک ِ آیت الله ها و مومنان به خدا، ناگهان از خدا پرستی غافل شده و به

انحنا های بدن یک زن، دین و ایمان را از دست می دهند.

دخترم، عزیزم، دخت ایران، اعتصاب غذا را بشکن، جسم خود را قوی دار و

کافی است که موی خود را کمی با تکان دادن ِ سرت، از زیر روسری بیرون

بریزی، کافی است کمی لبخند بزنی، کافی است اگر کمی با صدای بلند

صحبت کنی، این ها همه سلاح های جنگی ی توست، جسم خو را سالم نگهدار.

ایران ِ تو، به انرژی ِ تو احتیاج دارد، ایران ِ تو، تو را لازم دارد، خود را ضعیف ِ جسمی

نکن.

آتنای عزیز، جسم خود را مانند ِ روح ات، قوی نگهدار، این روح قوی را جسمی قوی

باید، تا در مقابل سختی ها مقاوم باشد و سنگر های دشمن را یکی یکی،

تسخیر کند و به سوی آزادی پیش برود.

..

سوز

۰۴ خرداد ۱۳۹۶ – 25.05.2017 

Advertisements

مهر ایران

مِهر ایران

..

عرب پرستان که عشقشان‌، افتخار ِ‌ عرب است

بسی تأسف که بخود نامیده اند‌، نام  ایرانی

ز ِ سردار ِ قاتل ِ مردم ِ ایران، به افتخار گویند

پلیدان‌، به انکار ِ مجد ِ ایران وُ‌ ، سخن به نادانی

بسا شکوه و افتخار در این سرزمین بیاوردند

به گواه ِ بیگانه و تاریخ‌، مردمان ِ‌ ایرانی

دلم ز ِ امید‌، به باز سازی یه وطن پُر شد

ز ِ دیدن ِ شیر زنان وُ ، چون تو مردانی

فریدون وُ کاوه وُ آرش وُ فردوسی

سپرده اند کاخ ِ دشمن ِ ایران‌، به ویرانی

زاده است وُ بزاید‌، مام ِ وطن‌، دلیران را

زنان و مردان‌، پُر ز ِ مِهر ِ وطن وُ ، مِهر ِ ایرانی

..

سوز

24 دی 1391 – 13.01.2013

بعد از خواندن شعر «خانه من» از استاد بادکوبه ای

و تاثیر از احساس ایشان، بروی کاغذ جاری شد.

———–
خانه من
از دکتر مصطفی باد کوبه ای
..
كه گفت می‌رود این خانه، رو به ویرانی؟!
كه خوانده از رخ میهن خط پشیمانی؟
اگر چه نیست به سامان امور این سامان
و جمع ماست كنون مظهر پریشانی
دوباره می‌شود این خانه خانه‌ای آباد
به همت من یك لاقبای ایرانی؟!
وطن سرای اهورایی تبار من است
تبار عشق و محبت نژاد نورانی
نوشته دست خداوندگار بی‌همتا
خطوط صبر وصلابت مرا، به پیشانی
من از تبار تلاشم نه از قبیله یاس
مرا چه با ك ز دریای مست توفانی؟
كه گفت صاحب این ملك قوم چنگیزند
وطن كجا و ستم پیشه بیابانی
مگو كه خاك وطن ملك تازیان گشته است
عرب كجا و سلطه بر این مرزوبوم یزدانی
وگرنه، زاده بوذرجمهر چون می‌شد
چنین به معبد تزویر و جهل قربانی؟
مرا فریفت شعارش، و گرنه درتاریخ
كدام قوم به گرگی سپرده چوپانی؟!
سرا سرای من است این گروه آمده‌اند
به ضرب خنجر و شمشیر، بهر مهمانی؟!
منم كه سنگ فرودین آسیا باشم
الاغ و اسب كجا فهم آسیابانی
هر آنكه در دل او درد ملك و ملت نیست
به نفع خویش فروشد مرا به ارزانی
برادری كه ز ایمان و عشق بی‌خبر است
به بردگی بفروشد عزیز كنعانی
چنان غنیمت چنگی به حكم قدرت وجور
وطن مصادره شد بی‌امان به آسانی
غریبه می‌رود از خانه ورنه می‌افتد
به زیر تیغ ابومسلم خراسانی
«امید» را مده از دست كاین وطن دارد
هزار كاوه به پس كوچه‌های پنهانی
………….
omid57.com
– See more at:

سوز

سوز

..

سوز ِ دل ِ دردمند ِ تنها را، دردمند ِ تنها می داند-

سوز ِ دل ِ سخن ِ ناهنجار را، درشت سخن شنیده می داند-

سوز ِ دل ِ بی مهری از یار را، دل شکسته می داند-

سوز ِ سرما و نبود ِ آتش و بی پناهی را-

نوک ِ انگشت و بینی و لاله های ِ گوش های یخ زده می دانند-

سوز ِ هجران و درد ِ فراق را، عاشقان ِ دور از یار، می دانند-

سوز و درد ِ شلاق و کابل و زنجیر را-

به بند در افتادگان ِ حاکم ِ ظالم و شقی، دانند-

سوز و درد ِ گلوله در سینه را-

آزاده و مبارز، و فدائی یه وطن داند-

سوز ِ آواز ِ دل سوختگان، و نوای ِ سازی غم نواز را-

از راه ِ گوش، به دِل راه یافتگان ِ دل سوخته می دانند-

سوز ِ دل و ، داغ ِ مرگ ِ فرزند را-

مادران ِ به سوگ ِ فرزند نشسته می دانند-

سوز ِ دل و نگرانی از، فرزند مبارز را-

مادر ِ منتظر به آزادی فرزندش از بند، می داند-

آزاده اند و به حکم ِ حاکم ِ ظالم به زندان اند-

چرا که سوز ِ دل ِ ستم دیدگان، به دل دارند-

سوز ِ حسرت و آه ِ سرد، بر فرصت ِ از دست رفته را-

ز ِ دست دادگان ِ زمان و دریغ گویان ِ برآن، دانند-

سوز و خشم و تأسف و طغیان ِ درون ِ دل را ، پدری بَر در ِ خانه،-

هنگام ِ دریافت ِ مهریه برای ِ دختر ِ اعدام  شده اش داند-

سوز ِ تاثر و هیهات را، ساک ِ فرزند ِ مرده اش، در دست-

مادری هاج و واج و درمانده، جلوی ِ زندان ِ فلان، داند-

سوز ِ مادری که سالهای ِ دراز، در شب و تب و یخ و گرما-

فرزند به پرورد و ، کنون، مرگ ِ او در گمان دارد،-

مادری که اگر خود ِ خدا هم، روح ِ فرزندش را ازو بگرداند-

چنگ زَنَد به سینه اش که خدا؟! ز ِ چه رو ، فرزند ِ من بیازارد-

مادری که از خدا، به خود ِ خدا شکایت می کند که خداااا،-

خدا، پس رحم و مروتت کو؟ مگر بچچه ام چه گناهی کرده بود؟

خداااا، عظمتت رو شکر، مگه بچچه ام چیکار کرده بود؟

خدااا، دلت به حال ِ این مادر ِ بیچاره نسوخت، که بچه ام را، ازمن گرفتی؟

سوز ِ دل مادری که اجازه ندارد، بر سر ِ خاک فرزندش گریه کند، که داند؟

سوز ِ دل برادری که برای وداع و بخاک سپاری خواهرش اجازه ندارد،-

به سر ِ خاک ِ خواهرش برود، چه کسی داند؟

سوز دل ِ داغداران ِ عزیز از دست داده که نمی توانند، سوم یا هفتم

یا چهلم یا سال از دست دادن ِ عزیزشان را بگیرند، که داند؟

سوز ِ دل ِ خانواده ای که عزیزی را از دست داده اند ولی اجازه ندارند که-

فامیل را در به خاک سپردن ِ عزیزشان در کنارشان داشته باشند، و-

بجای فامیل ِ نزدیک، ماموران امنیتی در کنارشان هستند، که می داند؟

سوز ِ دل ِ مادری که هر بار که، در ِ خانه به صدا در می آید-

و یا تلفن زنگ می زند، هراسان و امیدوار،-

منتظر شنیدن ِ خبری از فرزند ِ گم شده اش می باشد، که می داند؟

.

و سوز ِ دل ِ من، در همدردی، با مادری، باپدری، برادری یا خواهری دردمند،

با تپش ِ قلبی دردناک و خونی غمناک و با حسرت ها و نا امیدی ها همراه،

چو ناتوانی در چاه، با نگاهی در راه، در آرزوی زمانی است که مردمان را

در جهانی آباد، در سرزمینی آزاد، و فریاد ها شاد، نظاره گر باشد.

..

سوز

18 اسفند 1390 – 08.03.2012

عشق وطن

عشق ِ وطن

..

آن که ، با عشق و علاقه می گوید: وطن ،

آدمی است سپاسگزار و شاکر به آنان که به او خدمت کرده اند.

وطن ، زادگاه و محیط ِ پرورش است ، مردم ِ وطن ، مردم محیط ِ زادگاه ،

پدر و مادر و مردم ِ دیگری که در آنجا هرکدام به نحوی ،

سهمی در پرورش ِ ما داشته اند ، هر کدام به نحوی به ما خدمت کرده اند ،

هر کدام به نسبت های مختلف در زندگی ، بهداشت ، آرامش ، آموزش و

امنیت ِ ما ، همکاری کرده اند.

.

از شهرداری یه محل و کارکنان آن ، تا مدرسه و معلمان ِ آن ، از نانوا و بقال

و سبزی فروش ِ آن ، هرکدام به نحوی در ارائه یه خدمات در طول ِ رشد و

پرورش ِ ما سهیم بوده اند.

عشق ِ به وطن ، عشق ِ به آبادانی ، عشق ِ به سر بلندی و عشق به

سرافراز بودن ِ همان زادگاه و محل تولد و پرورش و عشق به همان مردم است.

.

عشق ِ به وطن ، عشق ِ خدمت به مردمی است که به ما خدمت کرده اند.

عشق به آبادانی و رفاه ِ مردم ِ همان یار و دیاری است ، که ما را پرورش داده اند .

 .

فردی که در روستائی کوچک بدنیا می آید ، در روستای ِ بزرگتر ِ مجاور به

مدرسه می رود ، در شهر ِ مجاور به دبیرستان رفته و یا در شهری دیگر

به دانشگاه یا خدمت ِ نظام یا آموزش ِ فنی یا حرفه رفته است ، این شخص

وقتی بتواند کاری برای ِ آبادانی ، جاده سازی ، تلفن ، برق یا هر امکان

رفاهی ِ دیگری که برای زادگاهش ، آن روستای ِ کوچک ، لازم است ،

انجام دهد ، با عشق و علاقه چنین کاری را می کند . اگرچه دیگر برایش

مقدور نیست که دوباره برود و در همان روستای کوچک زندگی کند ، ولی با

عشق وعلاقه در فکر است و تلاشی برای آباد تر شدن ِ محل ِ زادگاه  ِ خود می کند.

.

او نمی خواهد فقط همان خانه ای که در آن زاده شده است را آباد کند.

او می خواهد دهی که او در آنجا بدنیا آمده است را آباد کند ، و چه بسیار که

مردم آن ده را هم دیگر نمی شناسد ، ولی شاد می شود وقتی به بیند که

روستای ِ محل ِ تولدش ، برق دارد ، جاده یه آسفالته دارد ، تلفن و تلویزیون

در اختیار همه هست.

او از این آباد شدن ، از این برخورداری یه مردم ِ زادگاهش ، مردم ِ وطنش از وسایل ِ

رفاهی و بهداشتی خوشحال و شاد می شود.

 .

عشق به وطن بزرگتر ، عشق ِ به کشور ، در مقیاس ِ بزرگتر هم همین احساس

را در بر دارد.

اگرچه شاید عاشق ِ وطن در خارج از کشور زندگی می کند ، با این حال در فکر ِ

آبادانی و رفاه و امنیت مردم آن کشور است ، نه فقط محل ِ تولد یا شهر  ِ خود .

 .

او به تمام ِ وطن ، به تمام ِ کشور و به تمام ِ مردم ِ کشور ِ خود فکر می کند

و در اندیشه و فکر ِ راحتی و رفاه ِ مردم ِ زادگاه و مردم کشور ِ خود است.

.

او عشق ِ به وطن دارد ، اگرچه در آن وطن زندگی نمی کند.

..

سوز

11 امرداد 1390 – 02.08.2011

وطن 2

وطن 2

..

وطنم جای ِ جوانان ِ خمود گشته کنون ( گرد بدست)

شانه ها بالا کشیده، پشت ها خَم، سر، نگون

از برای ِ گرد، دوا، جنبد ز جای، گامی زند ، راهی رود

جمله یه خود را بسازم رایج  است، از خانه اش آید برون

.

روز و شب، در فکر  ِ تامین مواد است، نیم تا، در هر کجا

آب بینی می کِشد بالا، تو گوئی می شود حالا نگون

خوشه ای گندم رسیده ماند او، با هر نسیم از دست ِ باد

سر به پائین در تکان است، گوئیا حالا شود او واژگون

.

خانواده، همسر و فرزند ز  ِ دست ِ قول ِ او عاجز شدند

با صدای ِ تو دماغی وعده ها داده، نماید رهنمون

.

خاک ِ زرخیزش که گاز و نفت و مس دارد زیاد، در دست تاراج

سبز ِ باغ، خشک کرد و زرد، خاک، سرخ کرده، از خون

.

شکّرش کارخانه دارد، بسته اند و، کارگر ها بی حقوق

چونکه وارد کرده است، تاجری عمامه دار، شکّر، فراوان از برون

تا شکر های ِ بزرگ عمامه دار، پیدا کند نو مشتری

آن دگر عمامه دار، گوید به کارگر ها، شمائید کافرون

.

این جماعت که کنون بر کشور ِ ایران ِ ما مستولی اند

بهر تخریب ِ وطن هستند به کار، اندر لباس ِ عابدون

..

سوز

17 مرداد 1389 – 08.08.2010

وطن

وطن

..

وطن در دست ِ نادانان اسیر است

ندا از بهر ِ آزادی ، کبیر است

جوابش را گلوله ، در نفیر است

نجاتش د ِه کنون ، فردا که دیر است

.

زمین در خون ، ز ِ آزاد و دلیر است

و خاک از خون ِ آزادان ، خمیر است

که این نان ، بر ستمکاران فطیر است

آخوند ِ  پنج تومن ، اینجا امیر است

.

به سالوس و ریا ، آخوند ، پیر است

به تزویر بیشه را ، ملا ، که شیر است

«خدا فرموده است» ، نان و پنیر است

و گوش خلق ازین اوهام سیر است

.

ریا در دین ، کِهین تا به مَهین است

دوروئی در لباس ِ دین ، سفیر است

دورنگی صاحب ِ دین بر جبین است

ولی یه امر ، فقط ، اینجا کبیر است

..

سوز

 ۱۱آذر ۱۳۸۸ − ۱۶ بهمن ۱۳۸۸

 02.12.2009 – 05.02.2010

ندا 2 Neda

 ‫‫ندا 2 Neda

‫..
‫ندا را بی ندا کردی بسیجی
‫‫‫جهانی ، بر عزا کردی بسیجی
‫نگاه ِ آهوی معصوم ، ندا ، شد
‫نماد مردم ِ ایران ، بسیجی

‫نگاه ِ تو سخن می گفت با ما‫
‫کجائید ای جوانان ، نسل ِ فردا
‫نگاهش جستجو ، ندای ِ ایران
که همکاری کنید ، پیکار ما را

‫صدا ، از بَهر ِ آزادی بلند شد
‫ندا ها را ، ز ِ‫ خون ها ، جامه ، تر شد
‫ندایت را بلند ، آزاد سَر د ِه
‫ندا های جهان ، همراه تر شد

‫که دزدان جملگی با هم نشستند
‫به غارت ، مال ما ، پیمان به بستند
‫ستان مام ِ وطن از بردیا ها
‫نشان ، نیکان که آزاده پرستند
‫..
‫سوز ‫

‫ ۱۱ تیر ۱۳۸۸ − 02.07.2009

‫تابلو نقاشی بنام چشمان از :

Neda» iran»-    ‹ Tim O’Brien – ‹Eyes

http://www.drawger.com/tonka/?article_id=8147