گاهی خرامان می روی

گاهی خرامان می روی

..

چون آهوان‌‌، گاهی خرامان می روی

گوئی که شیری در پی است‌‌، گاهی هراسان می روی

دیدی که از تیر ِ‌ نگاه‌‌، قلبم ز ِ تو‌، درمانده شد

با شوخ خنده‌ از بَرَم‌‌،‌ دامن کشان‌‌، انگشت به دندان می روی

افتاده در خاک ِ غمت‌‌، این قلبک بی چاره است

دل را کنون داده ز ِ دست‌‌، لبخند باشد، مرهمی

جان دست ِ‌ تو باشد اسیر‌‌، قلبی در آن صد پاره است

گاهی محبت می کنی‌‌، گاهی نگه بد می کنی

آهو شدی‌‌، امید شدی‌‌، اندر بیابان های تنهای ِ دلم

اخمی که بر من می کنی‌‌، از پیکرم، جان می بری

روحی که در جسم من است‌، پابسته بر چشم تو است

چشمت بگردانی زمن، کالبد به جا، جان می بری

..

سوز

16 آذر 1391 – 06.12.2012

که راز چشم تو چیست

که راز ِ چشم ِ تو چیست؟

..

از او پرسیدم ای جان‌، که راز ِ چشم ِ‌تو چیست

که برقش‌،‌ در درون ِ‌ من بدون واسطه‌، چون سیل جاری ست

تپش آرد به قلبم توی ِ سینه‌،‌ مثال ِ‌ مشت بر خُم

دَوَد گرما به رگهایم‌،‌ چو آب ِ‌ جوش جاری ست

به زانو ها می شوم من سست و لرزان

که از پیشَت توان ِ رفتن ام نیست

کلامی گر بخواهم‌، از تمنایم بگویم

نفس پس می زند‌، آنگاه توان ِ گفتن ام نیست

تکان خوردن ز ِ جایم‌، چو پا هست سست و لرزان

توان از دست داده‌،‌ وَ پای ِ‌ رفتن ام نیست

کبوتر وار چو بر دامی ز ِ تور افتاده باشد

به کوشش در تلاشی بر فرارم‌،‌ چاره ام نیست

چو بشنید این سخن ها از لب ِ من

نهاد انگشت بر لب‌‌، گفته ام هیس

..

سوز

27 آبان 1391 – 17.11.2012

نگاه

نگاه

..

نگاه که به خشم آلوده است، یار می کُشَد

لبخند به همرهش که شد، دلدار می کُشَد

یک کم از گوشه یه چشمت، مهربان نگاه

صد حلقه بگوش، در بَرَت‌، دلدار می کِشَد

..

سوز

05  تیر 1391 – 25.06.2012