تلاش 2

تلاش 2

..

از میان ِ سنگ ِ خارا، سبزه ای، اندر شکاف سر بر زده.

در شکاف ِ سنگ ِ خارا، هیچ خاک و هیچ امید آب نیست.

با تحمل، صبر و کوشش، ریشه بر سنگ در، نشتر زده.

قطره یه آبی، ز  ِ باران، گرد و خاکی از هوا،

با امیدش از تداوم بر حیات، اینجا به خود پیکر زده.

.

این نشان اندر امید است و تداوم بر تلاش.

تا نکاری گندم و آردش نسازی، پس خمیر،

از تنور ِ آتش و هیزم ندار، نانت نیاید سر زده.

..

سوز

 28.06.2010  – 07 تیر 1389

Advertisements

به زرتشت درود

به زرتشت درود

..

به زرتشت ِ پاک ، زاده از خاک ایران درود

بگفتا یکی ست راه ، راه ِ راستی ، درود

به پاکان ، که رَه سوی نیکی نمایند درود

به نیکی ، که ره سوی راستی نماید درود

به کردار و پندار و گفتار ِ نیکش درود

که بر پاکی از راه ِ انسان بداده سرود

به کوشش به نیکی و خوبی  شده رهنمود

به رادمردان، به یاری رسانان نیکان،  درود

به مردان جان داده در راه ِ نیکی درود

..

سوز

‫‫۱۰ فروردین ۱۳۸۹  – 30.03.2010

آزاده

‫آزاده

‫..

‫ساقی بده ، جام  ِ دگر

‫از غم بدارم بر حذر

‫-

پُر کن دگر پیمانه را

‫روشن بساز این خانه را

‫غرقه بکن ، غم را به مِی

‫تا دور دارم ، خود ز ِ و ِی

‫-

‫غم را برون باید نمود

‫از سوگ و آه ، من را چه سود

‫بر کوب دشمن ، سر به مشت

‫باز آر همت ، پشت به پشت

‫-

‫گر دوری اش ، پیمان کنی

‫جان هم بدان ، ارزان کنی

‫باز سرفرازی حاصل است

‫مام ِ وطن ،خوش با د ِل است

‫-

‫صد بار مُردن ، در نبرد

‫بهتر کزان ، مانی بجا با روی زرد

‫چون شیر ِ نر ، پرخاش کن

‫دست ِ دراز ، بر جاش کن

‫-

‫خفت به تن ، زَر در بغل

‫آزاده را ، نَبوَد عمل

‫آزاد رو ، چون شیر ِ نر

‫از خفت ِ خواهش گذر

‫-

‫با سر بلندی ، باشَدا ، انجام ِ کار

‫چون شیرمردان ، با بزرگی کارزار

‫گر ، از بدن جانت رَوَد ، در کارزار

‫صد بار بهتر ، از اسیری در نزار

‫-

‫گر خفت آن سروری ، گردن نهی

‫هم خاک ِ میهن را دهی 

هم روح ِ پاک ات را نهی


‫در مِهر ِ گردون ، نام نیک باقی بمانْد

 بد نام را ، ‫بر خاک ، فشاند

خوش نام را بر سر نشاند

‫-

‫بر سر بلندی ، کوشش ِ انبوه باد

‫با نام  ِ نیکان می شود ، نام  ِ تو ، یاد

‫..

‫سوز

 ۲۷ آبان ۱۳۸۸ − 18.11.2009 

عشق 2

عشق 2

..

یک دوست وبلاگی نوشته بوود:

» من اندازه عشق نیستم ، چقدر کوچکم … میدانم «.

………….

بنظر می رسد بزرگی ِ عشق ، به اندازه بزرگی ما هست.

هر چقدر عاشق ها بزرگتر و فداکاری هاشان برای عشق بیشتر است،

عشق ها هم بزرگتر هستند.

به هر کدام از عشق های بزرگ که نگاه کنیم ،

کوشش و تلاش عاشقان است که عشق ها را بزرگتر نشان میدهد.

در داستان شیرین و فرهاد ، تلاش مداوم و پی گیر فرهاد است که

عشق شیرین و فرهاد را بزرگ نشان می دهد.

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد — گویا بخواب «شیرین» فرهاد رفته باشد.

در داستان لیلی و مجنون ، عشق مجنون ، ادامه عاشقی اش ،

تلاش و در پی معشوق بودنش ، بزرگی عشق او را نشان میدهد

و زبانزد ِ مردم کرده و عشق او و بزرگی عشق او را جاوید ساخته است.

..

سوز

۱۶ امرداد ۱۳۸۸ – 07.08.2009

سال سی

سال ِ سی

..

بسی رنج بردند در ا ین سال ِ سی

عرب زنده سازند ازین پارسی

بسی کوشش ِ پوچ و بیهوده بود

که خون ِ بهی در تنش ، چیره بود

که پارسی به اندیشه خواهد بهی

‫به گفتار نیک ، جوید او فَرّ  َهی

به کردار  ِ نیکو ، کُند یاوری

‫چو مینو سرشت ، راه  ِ نیک پیروی

به کوروش نگهبان شدند آن زمان

به آزادگی ، دین ِ مردم ، میان

تو نوشیروان و کاخ  ِ بلندش به بین

سرای ِ ، ژنده پیر زن ، کنارش به بین

سرای ِ حقیر ، در بَر  ِ کاخ ِ آن دادگر

کج آرد لب ِ کاخ و ایوان ، ازین بود و بَر

که شه بود و فرمانروا ، او در آن سرزمین

به گردن نهاد، خواست ِ آن ، آدم کمترین

که انسان و رای اش تمام است گرام

وَ ، شه ، خواست ِ مردم ، گُزارد احترام

نه چون تازیان تیغ هندی به دست

که هر کو ، ز  ِ من دین نیارَد ، بد است

تو گر دین ما را نخواهی به خود

نیارد به تو زیستن ، جان به شد

چو مردان به کُشت ، همسران را کنیزی به بُرد

و کودک به خدمت به باید ، نه بازی چو خُرد

زنان را به گوید ، به عقل ناقص اند

به رای و شهادت ، به نیمه بس اند

مدار جز ز  ِ خود ، چشم نیکو گری

تو پارسی ، به کن نیک خود پیروی

به گفتار  و پندار و کردار نیک

شَوی با اهورا ، جهان را شریک

..

سوز

 ۲ اسفند ۱۳۸۷− — ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ − 01.06.2009 – 20.02

بیگانه

بیگانه

..

بیا با یکدگر ، مانند ِ یک بیگانه باشیم

چونان بیگانگان بی دلخوری از هم جدا شیم

چه آنان در نگاه ِ دور شدن نفرت ندارند

نثار یکدگر هم بر زبان ، لعنت نبارند

ز ِ کم یا که ز بیش ، آن در توان بود

همان کردم من آن را که ، همان بود

اگر کم بود در مقیاس ِ آن دخت ِ فلانی

تمام ِ همت و کَردَم ، همان بوده که دانی

نیاوردم اگر من در بَرَت چون تخت شاهی

به کوشیدم به مال و هم به جان ، از هر چه خواهی

تو گر ، میلت بُوَد بَر ، داشتن ِ بنز ِ سواری

پاسات چارده سال را ، نشمار گاری

تو در چشمان ِ من ، نیکو نمودی

به خُلق و ، روی خود ، دل را ربودی

تمام  ِ کوششم هر بار ، این بود

شَوی راضی بر آنچه خواسته بودی

بزن آمال ِ سرکش را تو ، افسار

و گرنه می بَرَد آنجا کو ، ناخواسته بودی

اگر دارای ِِ دارا بوده ای ، یا در میانه

همان دیس ِ پلو و مرغ و نان را خورده بودی

چو خوردن ، هم لباس ، اکنون مهیاست

ز ِ کمبودت نگاهت را ، به دارا ها نمودی

نگاهت را به گردان ، در میان بی نوایان

چنانی بی خوراک و توشه و سقفی نبودی

به کن شکر خدا از آنچه داری ، از سلامت

نه پولدار ناخوشی غم خوار بودی

نه بی مِهر کودکی را یار بودی

..

سوز

 ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸ −26.05.2009 – Mai.06.2009

مادر 3

 ‫مادر 3

‫..

‫ز مادر جهان روشنی یافته ست

‫به بردباری یو کوشش، جوان ساخته ست

‫چو مادر، به هوش و پُر از کار بود

‫به کودک ادب، هم درستی سُتود

‫.

‫چو کودک، عاقل است و همو راهبر

‫تو در پرورش، مادرش را بداری نظر

‫چو بچه کج اندیش بود و بَد کارو بار

‫به آغوش ِ بَد مادری، بود او را قرار

‫.

پدر را به کردار، بوده پیرو مدام

‫به کودک، دارد او برترین ِ مقام

بیاموخت مادر تمیزی یو، رفتار خوب

‫به مردم نشان گشته، آن بچه خوب

‫.

‫به پرورد ز کودک، به بُرنا، جوان

به دست همین مادرست، سازش این جهان

چو مادر، کِسی مهر و کوشش نداشت

‫به بالاترین رتبه اش، باید او ارج داشت

‫..

‫سوز

‫ ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ − 18.05.2009