لبخند به زندگی

لبخند به زندگی

..

زنده‌گی مثل آئینه است.

برایش بخندی، خنده می بینی.

خوشحال باش که به راحتی نفس می کشی

به راحتی راه می روی، دست و پاهایت را حرکت می دهی

به راحتی می نوشی و خوراکی می خوری

خوشحال باش یا به آنچه می خواهد ترا غمگین کند بگو:

آیا مثل میلیون ها انسان دیگر گرسنه می خوابی؟

آیا نقص عضو در بدن داری یا درد مداوم در  بدن داری؟

آیا مریضی سختی داری که احتیاج به پرستاری شدن داری؟

پس به نسبت ِ هر کدام از این مشکل ها که نداری، بایستی شکر گزار باشی

شکر گزار باشی که شرایط امروزت می شد که بسیار بدتر از امروز باشد، که نیست

شکر گزار از این که سالم هستی، سقفی بالای سرت هست، در خانه ای هستی،‌

خوراکی برای خوردن داری و نقص عضو نداری

پس شاد باش و به زیر پائی هایت نگاه کن

به آن هائی که حسرت می خورند که زندگی تو را داشته باشند

شاد باش از اینکه می توانی آزادانه قدم بزنی، از خانه به فروشگاه بروی

و خرید کرده و برگردی و مجبور نیستی از پنجره ای… به آزاد ها و خیابان

و هوائی که آن ها تنفس می کنند، فکر کنی و آرزوی آن آزادی را داشته باشی

نگاه به دنیا و زندگی می تواند راضی کننده، یا نا امیدانه باشد  

سعی کن از آنچه داری راضی باشی و غم ‌ِ نداشته ها را نخور

.

مردی که صاحب چند شرکت بزرگ بود، چند سال پیش، خود را جلوی قطار انداخت

و خودکشی کرد. بعد از مرگش، ثروت او را هفت میلیارد یورو بر آورد کردند، ولی

او به خاطر بهم خوردن شرایط اقتصادی، سه میلیارد دلار ضرر کرده بود، یعنی او

هنوز چهار میلیارد یورو پول داشت، پولی که یک هزارم آن را داشتن، آرزو

و امید مردم کارمند و کارگر است، یعنی خیلی ها برای چهار میلیون یورو داشتن،

رویا می بینند، ولی او با داشتن هزار برابر بیشتر از رویای کارمند و کارگر، خود را

نا‌امید و شکست خورده می دید.

آیا با چهار میلیارد یوروی باقی مانده نمی توانست زندگی کند و موفق بشود؟

چرا می توانست،

(چون بازمانده هایش دو سه شرکت را فروختند و با باقی شرکت ها ادامه می دهند.)

ولی دید او به زندگی با آن سطح هفت میلیاردی بود و امیدش، هشت و ده میلیارد

یورو شدن دارائی هایش بود.

پس به قول سهراب سپهری، چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

همیشه چیزی هست که به خاطر آن خوشحال باشیم و به غم فکر نکنیم.

..

سوز

۳۰ اسفند ۱۳۹۵ – 20.03.2017 

شراب – ٤

شراب – ٤

..

بياور شرابى كه جان پرورَد

غم از دل بشويد، نشاط آورَد

شرابى به سرخى چو لبهاى يار

كه هوشم ربايد، نماند خرَد

..

سوز

١٩ خرداد ١٣٩٤ – 09.06.2015

جهان در گذر است

جهان در گذر است

..

هر دَم گذرآست، هر چه بر آن بار کنی

گر ناله کنی، یا که بر آن زار کنی

احساس ِ وجود ِ خود، از آن خوار کنی

اندوه به خود راه دهی، بر دل ِ خود یار کنی

پیش آمده و ، گذشت ِ بد، چو بنگری

جز خاطر ِ بد، چه چیز از آن یاد کنی؟

سودی ندهد، خانه ای از غم، تو چو بنیاد کنی

پس دور فکن غم، نسزد تا که از آن یاد کنی

این روز وُ شبان، در ره ِ خود در گذرند

آیا به تو ، با رحم وُ عجب می نگرند؟

خوش باش وُ بیاور به خوشی، هر دَم ِ عمر

پیشین ترا گذاشت، از پیش ِ تو نیز، در گذرند

بر یاد ِ تو آورد نشاط، قافله یه خوش گذران

اندوه فزود بر غم ِ تو، قافله یه نوحه گران

پس خنده بزن، به هرچه که، در گذر است

بر برف ِ سفید، شکوفه یا برگ ِ خزان

..

سوز

12  اسفند 1391 – 02.03.2013